عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 277
نویسنده : webattraction

Adobe Shockwave Player 12.1.9.159 احتمالا در هنگام کار با اینترنت با مرورگرهای فایرفاکس و Internet Explorer پیغامی برای نصب پلاگین Shockwave Player از سایت Adobe‌ یا Macromedia دریافت کرده اید.

این پلاگین برای مشاهده صفحاتی است که با نوعی انیمیشن صفحات وب شبیه به فلش طراحی شده اند.

نام اين نرم افزار براي همه وب دوستان آشناست . چراکه با آن مي توانند نسبت به انجام بازي هاي تحت وب ، رزونامه هاي کاري ، تفريحات و سرگرمي و تبليغات اينترنتي بپردازند. بيش از 200 ميليون کاربر ، براي آنکه بتوانند از محتويات پوياي تحت وب استفاده کنند ، اين نرم افزار را نصب نموده اند و در واقع مي توان گفت که اين نرم افزار جزء تفکيک ناپذيري از وب و اينترت مي باشد.

 


دانـــلود شــــو]]>
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 301
نویسنده : webattraction

 

دانلود نسخه پرتابل و بروز 2015 با قابلیت های فراوان از جمله.......


دانـــلود شــــو]]>
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 304
نویسنده : webattraction

دانلود مرورگر های جاوا سری 40 که اکثر تلفن های جاوا قابلیت اجرای آنهارا دارند.


دانـــلود شــــو]]>
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 274
نویسنده : webattraction
خیلیآ خواستن مارو زمین بزنن

***

حیف که نمیدونن بزن زمین

هـَـــوا میره...


 


دانـــلود شــــو]]>
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 333
نویسنده : webattraction
با بافتن این دستبند زیبا برای دوستانتون می تونید یه یادگاری خوب درست کنید و یا

اینکه برای خودتون یه وسیله زینتی زیبایی که هنر خودتون هست داشته باشین ؛


دانـــلود شــــو]]>
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 272
نویسنده : webattraction
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 272
نویسنده : webattraction
راوی گفتی : سالی ، قحطی اندر اوفتادی مردمان را فی بلد* شیخ .

فی یوم من الایام* ، زوجه ی شیخ با وی گفتی : یا شیخی* ! کنون گاه سختی و محنت فرا روی بیامدی و بدین محنت بُوَد* که دوست ، شناسد دوست را و دوستان شناسند دوستان را . و غمخوار مردمان را نشاید که سیر به گوشه ای خفته آید به گاهی که مردمان را ، هسته ی خرمایی ، جوی خون به راه انداختی . برخیز که در نوم فلاح* نیابی و خفتگان را روز بازپسین* ، باد ، اندر کف بیابی . آیا نشنیدی این قول خدای تعالی را که ، قال الله الحکیم فی محکم کتابه فرمودی : " مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل*... "

کنون بر بالای این نخل رو و خرما بستان و به میان خلق رو و گرسنگان را انفاق کن !

شیخ ، زوجه را گفتی : از بهر خدای خموش ! که گرسنگان را اگر این جَدَل* شنفته آمدی ، هستیمان به باد دادی و آنان را ، شر خلاصی نیابیم تا بدان موضع که با ایشان ما را احوال ، یکسان بیامدی ...

لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 296
نویسنده : webattraction

شیخ ، دوگانه ای ( نماز ) بگزارد و یاران را یگانه شد . پس در اقوال است که : مریدی برخاستی و با وی گفتی :  یا شیخنا ! حسب الحالی با یاران باز گو ! باشد که یاران را ، نصب العینی باشد و معاندان را ، اتمام حجتی گردد ! شیخ ما گفتی : به یاد داردی که در ایام طفولیت در معیت ابوی خویش ، به محفل شیخی در آمدی و پدر ، زعیم خانقاه را بگفتی : یا شیخ ! این فرزند را تادیب کن و به جمیع علوم آراسته گردان ، باشد که راهبر ِ جمیع ِ شیوخ ِعالم گردد . " ان شاء الله "

آن شیخ نابکار ، آن طفل بگرفتی و به مزدوری خانقاه گماردی و چیزی از اسرار غیب با وی نگفتی لیک شیخ ما را ، هیچ سخن ناصواب گفته نیامدی . و دل از بهر خدای ، قوی بداشتی و صبر پیشه نمودی که " الصبرُ مفتاح الفرج " . ایام بگذشتی تا شیخ به روزگار شباب ، اندر شدی . روزی آن شیخ نابکار ، شیخ را گفتی : رو و شاخ و برگ ازهار و اشجار خانقاه ، هرس کن و خار و خس از آنان باز گیر . شیخ چون به بستان در آمدی ، صدایی از غیب با شیخ گفتی :

چشم  ِ دل    باز    کن که جان بینی       آنچه نادیدنی  است آن بینی

گر   به     اقلیم  ِ  عشق    روی آری       همه آفاق ،   گلستان   بینی

آنچه بینی     دلت    همان    خواهد       وآنچه خواهد دلت همان بینی

دل ِهر   ذره    را      که      بشکافی       آفتابیش   ، در   میان     بینی

هرچه داری  اگر    به     عشق دهی      کافرم  ،گر   جُوی   زیان  بینی

از      مضیق    جهات    ،     درگُذری       وسعت ِ  مُلک   لامکان  بینی

آنچه     نشنیده    گوش ، آن شنوی      وآنچه نادیده  چشم ، آن بینی

که یکی هست  و هیچ نیست جز او        وحده      لا     اله      الا    هو

با نیوشیدن ( شنیدن ) این شعر عرفانی , شیخ پر از حالات طوفانی گشتی و جامه  بدریدی و سر ببریدی و نعره ها همی بزدی و بیهوش بیفتادی . چون به هوش بیامدی ،شیخنا را جذبه ی آن گفتار ، پای از سر و سر از پای ندانستی و شکوفه ی تمام ازهار ببریدی و شاخه ی نو رسته ی تمام اشجار ، منقطع بکردی . و آن بستان و گلستان را به طرفة العینی ، به خارستان مبدل ساختی .

آن شیخ نابکار را ، سر ( راز ) افعال شیخ ما، ندانستی که خردمندان گفتندی :

" گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش " و آن نادان ، چون این فعل شیخ بدیدی،  شیخ ما را ، تشر زدی و گفتی : ای نادانِ خِرفت ...( معاذ الله(  

شيخ ما را ، چون این سخن شنفته آمدی ، به خشم ، سكوت چندين ساله بشكستندي و فريادي عظيم برآوردندي كه : مرتيكه ي غورونساق ،چه ميگویي!؟!؟!؟! آن شیخ نابکار ، از هیبت آن کلام آسمانی شیخ ، از حال برفتی .

آن شیخ سفیه را ، چون حال به جای ،باز آمدی ، دست از توطئه بر علیه شیخ ما ، بر نداشتی تا به هزار ترفند ، مخ مریدان جاهل بزدی و با جمعی از مریدان ِ نادان ِفریب خورده ، شیخ را دست و پای ببستی و شبانه به دار المجانین ، بردندی  .

شیخ چون به محفل دیوانگان ، درآمدی . اندر زاویه ای به فرادا بنشستی و لسان از بهر خدای ، در ذکر بداشتی .لیک آن مجانین ، با رویت جمال کنعانی شیخ ، پای کوبان و دست افشان ، شیخ را در میانه بداشتندی . و هر یک ، عضوی از شیخ را گرفته و پیوسته شیخ را همی گفتندی : تو کی بیدی ؟... شیخ با حلم فرمودی : انا شیخ شیخان ! ، باز آن دیوانگان مرة الاخری بگفتندی : تو کی بیدی ؟ ... و باز همان حال برفتی که راوی، با یاران موافق باز گفتی .

من جمله ، شیخ را از دست آن مجانین ، آزارها بیامدی که این خامه ی شکسته زبان را بیش از این طاقت نبودی که شرح بیان کند . از میان آن مجانین ، یکی مجنون ببودی که بیش از دگران ، شیخ را ، از افعال وی ، تعب رسیدی و پیوسته بر آزار شیخ مداومت همی بداشتی تا شیخ را طاقت طاق بگشتی و آن مجنون بگرفتی و  استخوانها تمام بشکستی و به فرجام ، آن مجنون را از نشیمنگاه به دار آویختی تا عبرتی گردد، کافران طریق حضرتش را .

آن مجانین ، چون احوال بدین نسق بدیدندی ، جمله از ترس جان ، اندر زاویه ای مجتمع بگشتندی و شیخ را به انگشت اشاره نشان همی بدادی و گفتندی : تو پادشاه بیدی ...  آری ! تو پادشاه بیدی ... و تا این یوم که این حکایت  نبشته  آمدی ، آن مجانین، شیخ را ، پادشاه گفتندی " سبحان الله "

راوی گفتی : این حکایت از بهر آن بیاوردی که یاران بدانستندی که آن دیوانگان را نیز ، سر کلام آسمانی شیخ فهمیده آمدی و ایشان را کلام و گفتار بی بدیل شیخ ، رهنمون طریق هدایت بیامدی . امید که خدای ، توفیق درک کرامات شیخ را نصیب هوشیاران ، بگرداناد " آمین "

" والسلام و علی من اتبع الهدی "

نوشته شد به قلم : شیخ شیخان


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 284
نویسنده : webattraction

در احوالات شیخ ما ، گفته خواهد آمده شد که :
شیخ در عنفوان شباب ، به جماعت حرامیان در آمدی ، طریق عیاری پیشه نمودی ، مستکبران را بالمرصاد بنشستی و راه ببستی و کاروان بزدی و به بیوت اغنیاء با لباس مبدل ، در آمدی و آنچه در آن سرای ببودی ، جمله بزدی و آن سرای چنان بگشتی که گویی هیچ ذی حیاتی بدان سرای مقیم نبودی . و آنچه بیافتی به مستمندان بدادی به مساوات .


 
                                                                          *شیخ در لباس مبدل

روزی واعظی در مضرت دزدی یاران را پند همی بدادی که : هان ! ای یاران ، بیندیشید ، روزی را که فی آن یوم آنچه دزدیده آمدی ، لسان گشودی و سارق را مخاطب نمودی و راه گریز و مفر ، از پیش و پس بسته آمدی ...

لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 266
نویسنده : webattraction

THIS STORY IS TRUE…

پس در اقوال است که :

فی ایام الماضی ، دو تن از شیوخ گمنام نامدار ( شیخ ناصر و شیخ شیخان ) را در محفلی ، عکسی با کراوات و کت و شلوار گرفته آمدی که این عکس با اصول خانقاه  در تضاد اوفتادی.  و آن دو شیخ ، آن عکس را در بایگانی خانقه در آرشیو بداشتی . و این عکس توسط شیخی سارق که سر دسته ی اراذل الشیوخ ببودی و  تابلو مونالیزای شیخ لئوناردو داوینچی را هم ، اول او سرقت بکردی ، دزدیده آمدی .

فی لیل من الالیالی شیخ ناصر پریشان و مضطر ، خویش به سرای شیخ شیخان در افکندی و شیخ را گفتی : یا شیخنا ! چندی است که دمی ما را این فکر ناخوش  ، به خود وا نداشتی که فرجام چه خواهد بودن . اگر آن تصویر شیوخ با آن هیبت و هیات به دست نااهلان و بی خردان و مریدان خر مغز ، بیفتادی ، علمی است که اُشتر ( شتر ) بدانستی* که دیگر فاتحه ی شیخ و احوال خانقاه ، جمله بر باد است .

و نیز شیخ را گفتی : که جاسوسان خانقاه report بدادی که آن شیخ سارق بوالهوس ، در سر ، سودای ریاست خانقاه بداشتی و امشب بخواستی که مریدی نیمه شب به لابراتوار بفرستادی که از آن عکس ، کپی رنجی* بگرفتی به هزاران نسخ .و در اقالیم هفتگانه* ، پراکندی و رونق و اعتبار شیخ و خانقاه ، ببردی . و خود ، شیخ بلامنازع تخت و سلطنت خانقاه بگشتی .

آن شب ، این دو شیخ گرام را ، نوم* به چشم اندر نیامدی .  و همه شب را اندیشه این بیامدی که ، آن عکس چگونه از چنگ آن دیو سیرت ، بگرفتی . تا به فرجام ، شیخ ناصر ،  آن شیخ شام تا فرات ، آن شیخ تکنوکرات* ، آن دارنده ی هزار و یک فن ، آن شیخ خفن ، شیخ شیخان را بگفتی :

مرا فعلی در ضمیر بیفتادی امید که بعون الله* کارساز گشتی و بدین حیل ، از این دامگه بلا به سلامت برون رویم . و پلان بر شیخ بگفتی . و خنده ای موذیانه بر لبان شیخ بزرگوار نقش بستی . که این اند ( end  ) رضایت بود .

آن شب ، آن شیوخ با هیاتی ناشناس بر راه آن مرید ، به کمین بنشستی و چون مرید بیامدی ، از کمینگاه بجستی و با گیوه و گرز گران ، آن مرید را نوازش ها آمد که تا این یوم ، که این داستان نبشته آمدی ، آن مرید را در گوش ، صدای باد بیامدی و اصلا به یاد می نیاوردی که ، که بودی و از بهر چه کار برون آمدی و به کجای بخواستی اندر بگشتی . و هر شیخ را که بیننده آمدی ، گفتی : تو پادشاه بیدی ؟  و این تنها گفتار ببودی ، که از آن مرید ، گفته آمدی " معاذ الله *"

فی الجمله آن عکس مره الاخری،  به دست شیوخ بزرگوار بیفتادی و فی آن لیل سرد ، شیخ ناصر ، شیخ شیخان را گفتی : یا شیخ ! کنون با این عکس آتشی افروزیم که عن قریب بودی که هستی مان به آتش زند .

شیخ بخنید و بگفت : فتبارک الله یا شیخ ! که هرچه گویی و هر چه کنی ، طریق صواب آن بُدی .


و آن شیوخ ظفرمندانه ، شادان و خرم ، با حرکاتی موزون ، در حالی که در تمام اعضاء و جوارح شان عروسی ببودی ، به سمت خانقاه به راه افتادند .


 
" تمت بعون الله "
نوشته شد توسط : شیخ شیخان


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران