عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 266
نویسنده : webattraction

THIS STORY IS TRUE…

پس در اقوال است که :

فی ایام الماضی ، دو تن از شیوخ گمنام نامدار ( شیخ ناصر و شیخ شیخان ) را در محفلی ، عکسی با کراوات و کت و شلوار گرفته آمدی که این عکس با اصول خانقاه  در تضاد اوفتادی.  و آن دو شیخ ، آن عکس را در بایگانی خانقه در آرشیو بداشتی . و این عکس توسط شیخی سارق که سر دسته ی اراذل الشیوخ ببودی و  تابلو مونالیزای شیخ لئوناردو داوینچی را هم ، اول او سرقت بکردی ، دزدیده آمدی .

فی لیل من الالیالی شیخ ناصر پریشان و مضطر ، خویش به سرای شیخ شیخان در افکندی و شیخ را گفتی : یا شیخنا ! چندی است که دمی ما را این فکر ناخوش  ، به خود وا نداشتی که فرجام چه خواهد بودن . اگر آن تصویر شیوخ با آن هیبت و هیات به دست نااهلان و بی خردان و مریدان خر مغز ، بیفتادی ، علمی است که اُشتر ( شتر ) بدانستی* که دیگر فاتحه ی شیخ و احوال خانقاه ، جمله بر باد است .

و نیز شیخ را گفتی : که جاسوسان خانقاه report بدادی که آن شیخ سارق بوالهوس ، در سر ، سودای ریاست خانقاه بداشتی و امشب بخواستی که مریدی نیمه شب به لابراتوار بفرستادی که از آن عکس ، کپی رنجی* بگرفتی به هزاران نسخ .و در اقالیم هفتگانه* ، پراکندی و رونق و اعتبار شیخ و خانقاه ، ببردی . و خود ، شیخ بلامنازع تخت و سلطنت خانقاه بگشتی .

آن شب ، این دو شیخ گرام را ، نوم* به چشم اندر نیامدی .  و همه شب را اندیشه این بیامدی که ، آن عکس چگونه از چنگ آن دیو سیرت ، بگرفتی . تا به فرجام ، شیخ ناصر ،  آن شیخ شام تا فرات ، آن شیخ تکنوکرات* ، آن دارنده ی هزار و یک فن ، آن شیخ خفن ، شیخ شیخان را بگفتی :

مرا فعلی در ضمیر بیفتادی امید که بعون الله* کارساز گشتی و بدین حیل ، از این دامگه بلا به سلامت برون رویم . و پلان بر شیخ بگفتی . و خنده ای موذیانه بر لبان شیخ بزرگوار نقش بستی . که این اند ( end  ) رضایت بود .

آن شب ، آن شیوخ با هیاتی ناشناس بر راه آن مرید ، به کمین بنشستی و چون مرید بیامدی ، از کمینگاه بجستی و با گیوه و گرز گران ، آن مرید را نوازش ها آمد که تا این یوم ، که این داستان نبشته آمدی ، آن مرید را در گوش ، صدای باد بیامدی و اصلا به یاد می نیاوردی که ، که بودی و از بهر چه کار برون آمدی و به کجای بخواستی اندر بگشتی . و هر شیخ را که بیننده آمدی ، گفتی : تو پادشاه بیدی ؟  و این تنها گفتار ببودی ، که از آن مرید ، گفته آمدی " معاذ الله *"

فی الجمله آن عکس مره الاخری،  به دست شیوخ بزرگوار بیفتادی و فی آن لیل سرد ، شیخ ناصر ، شیخ شیخان را گفتی : یا شیخ ! کنون با این عکس آتشی افروزیم که عن قریب بودی که هستی مان به آتش زند .

شیخ بخنید و بگفت : فتبارک الله یا شیخ ! که هرچه گویی و هر چه کنی ، طریق صواب آن بُدی .


و آن شیوخ ظفرمندانه ، شادان و خرم ، با حرکاتی موزون ، در حالی که در تمام اعضاء و جوارح شان عروسی ببودی ، به سمت خانقاه به راه افتادند .


 
" تمت بعون الله "
نوشته شد توسط : شیخ شیخان



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران