عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 319
نویسنده : webattraction

پایان نامه تحصیلی یا پروژه را چگونه تدوین کنیم!
مقدمه
برای نوشتن یک پایان نامه یا پرژه تحصیلی در یک چهار چوب علمی محقق ناگزیر به رعایت اصولی است که هم نگارش مطلب برای وی آسانتر شود و هم مطالعه آن برای دیگران به سادگی امکان پذیر باشد این اصول سه گانه به شرح ذیل میباشند .
1) اصول تنظیم و تدوین مطلب
2) اصول نگارش و نوشتن مطلب
3) اصول منابع و مآخذ مطلب
اصول تنظیم و تدوین مطلب در پایان نامه ها :
معمولا یک پایان نامه تحصیلی به صورت زیر تنظیم میگردد :
1) صفحه عنوان
2) پیشگفتار و در صورت نیاز تشکر و قدر دانی
3) فهرست مطالب
4) فصل اول – طرح تحقیق
5) فصل دوم –پیشینه تاریخی تحقیق
6) فصل سوم _ روش تحقیق
7) فصل چهارم _ ارائه یافته های تحقیق و تجزیه و تحلیل آن
8) فصل پنجم _ خلاصه تحقیق و ارائه پیشنهادها
9) فهرست منابع و مآخذ
10) پیوست
1)عنوان تحقیق
عنوان تحقیق و صفحه اولین صفحه ای است که بیننده با آن واجه میشود و گاه روی جلد پایان نامه را در بر می گیرد و معمولا مشتمل بر اطلاعاتی به صورت ذیل است :
الف) عنوان پایان نامه
ب ) نام کامل استاد راهنما
ج ) نام کامل محقق یا محققین
د ) نام مرکز یا دانشگاهی که پایان نامه در آن تقدیم میگردد .
ذ ) نوع مدرک ( برای مثال : پایان نامه دوره کارشناسی ارشد صنایع دستی )
و ) تاریخ ارایه پایان نامه
2) پیشگفتار و تشکر و قدر دانی :
این بخش گر چه از ضروریات نیست ولی گاهی وجود آن لازم است که باشد و این قسمت میتواند شامل اطلاعات مختصر و مفیدی از هدف ، دامنه و وسعت تحقیق باشد که قبل از مطالعه کامل تحقیق به خواننده اطلاعاتی را در اینباره خواهد داد و تصویر و برداشتی از کل تحقیق را برای خواننده روشن میکند . محقق میتواند در پایتن پیشگفتار از فرد یا افراد با موسساتی که او را در انجام تحقیقش کمک و راهنمایی کرده اند ، سپاسگزاری کند .
3) فهرست مطالب :
فهرست مطلب که میتواند شامل یک یا چند صفحه باشد هدفی جز دادن دید و آگاهی از مطالب مندرج در پایان نامه به خواننده ندارد و خواننده را قادر خواهد ساخت به سرعت و دقت و سادگی ، مطلب دلخواه خود در پایان نامه را بیابد .
4)فصل اول _ طرح تحقیق :
طرح تحقیق یکی از ارکان اساسی و اصلی پایان نامه است و محقق قبل از آنکه به انجام تحقیق مبادرت ورزد ، باید این فصل را تهیه و تنظیم نماید و به سرعت استاد راهنما و یا هر فرئد دیگری که محقق قصد دارد نتایج تحقیق را به او گزارش دهد ، برساند . ÷س از تاید استاد راهنما محقق موظف است طبق طرح تنظیم شده در پی انجام تحقیق بر آید . مهمترین قسمتهای طرح تحقیق عبارتند از :
4-1- عنوان تحقیق ؛ باید شناختی دقیق و روشن از حوزه ی موضوع تحقیق را عرضه دارد و خالی از هرگونه ابهام و پیچیدگی باشد .
4-2-مقدمه یا تاریخچه ای از موضوع تحقیق : در این قسمت مختصری از نظرات و تحقیقات مربوط به موضوع و یا مسایل و مشکلات حل نشده در این حوزه و همچنین توجه و علاقه جامعه به این موضوع اشاره میشود .
4-3-تعریف موضوع تحقیق : در این قسمت محقق موضوع مورد علاقه و یا نیاز احساس شده خود را در حوزه تحقیق بیان میدارد و عوامل موجود در موقیعت را تعریف و تعیین میکند .
4-4-هدف یا هدفهای کلی و آرمانی تحقیق : این قسمت باید با جملات مثبت و کلی طرح شود و ازطولانی شدن مطالب پرهیز شود
4-5-روش انجام تحقیق : در این قسمت پژوهشگر روش کاری خود را بیان میدارد و شیوه های گوناگونی را که در گرد آوری مطالب خود به کار برده ذکر میکند و همچنین اگر روش آماری خاصی را در تهیه و تدوین اطلاعات به کار برده آن شیوه را بیان میکندو بیان آن یکی از ملزومات است .
4-6-اهمیت و ارزش تحقیق : با توجه به تشابه این قسمت از طرح تحقیق با تعریف موضوع تحقیق که در آن محقق نیاز خود را در آگاهی به نتایج مطالعه عنوان میسازد ، در این قسمت منابع شخصی یا علمی که از خاتمه تحقیق به محقق دست میدهد ، بحث میشود .
4-7- محدودیت های تحقیق : محدودیت هایی که کنترل آن از عهده محقق خارج است مانند انتخاب نوع بافته ها و یا زیر اندازها و دیگر محدودیت هایی که کنترل آن در دست محقق است مانند موضوع و محل تحقیق و ...
4-8- تعرف واژه ها : در این قسمت محقق باید واژه هایی که ممکن است برای خواننده آشنا نباشد تعریف کند مثلا در منطقه ای گره، ایلمک و در منطقه ای دیگر خفت و در جاییی دیگر به واژه ای دیگر خوانده میشود محقق باید واژه های نا آشنا را در این بخش معنی کند .
4-9-خلاصه فصلها: در این قسمت خلاصه ای اشاره وار از فصلهای آتی آورده میشودتا خواننده بتواند تصویری واضح از دیگر قسمتهای پایان نامه در ذهن خود ترسیم کند .
این مطالب میتواند اگر درست بیان شود فصل اول پر باری را برای تحقیق ما محیا سازد !
5)فصل دوم پیشینه تاریخی موضوع تحقیق :
این فصل حاوی خلاصه ای از مطالعات انجام شده در با ره موضوع تحقیق است این بخش از تحقیق یکی از ارکان اصلی و به تعبیری دیگر یکی از پایه های تحقیق میتواند باشد اگر محقق از ÷یشینه مطالعاتی تحقیق آگاهی داشته باشد به دنبال موضوعات تکراری نخواهد رفت و حتی میتواند با دلایل و برهان های ریشه دار و با پایه به نقد آثار گذشته بپردازد .

6)فصل سوم روش تحقیق :
در این قسمت معمولا به تفصیل در باره مطالبی به قرار ذیل بحث میشود:
الف) روش تحقیق در این قسمت محقق به توضیح و توجیه روش تحقیقی خود میپردازد و انواع مختلف روشهای تحقیقی ، هدف و موضوع پژوهشی خود ، مناسب دانسته است میپردازد.
ب) آزمودنی ها در این قسمت محقق به سوالاتی از قبیل :
1) آزمودنیها شامل چه اشخاص یا آیتمهایی هستند ؟ برای مثال او میگوید آزمودنیهای ما فقط شامل گبه بود.
2) تعداد آزمودنیها چند تا بود ؟ مثلا 500 نمونه گبه و حتی میتواند فرد هم باشد مانند : 500 نفر بافنده گبه .
3) با توجه به موضوع و هدف آیا افراد یا تعداد انتخاب شده مناسب هستند ؟ محقق باید با دلایل و برهانهای قاطع این بخش را برای خواننده ثابت کند و بقولی هدف خود را با عمل هماهنگ سازد .
4) نوع گزینش و تقسیم آزمودنیها به چه ترتیب صورت گرفته است ؟ محقق باید به این موضوع اشاره کند که موارد انتخاب شده به چه دلیل منتخب نگارنده بوده است و چرا مثلا به جای گبه از گلیم استفاده نکرده و ...
5)آزمودنیها از چه خصوصیات ویژه ای برخوردار هستند ؟ پژوهشگر باید به خوانندگان بگوید که خصوصیات آیتمهای انتخابی چه بوده است که او آنها را انتخاب کرده است او باید ویژگیهای انتخاب موضوعات مورد بحث خود را برای خواننده مشخص کند برای مثال بگوید چون میخواستیم نوع گره کاربردی در گبه ها را بررسی کنیم 500 نمونه گبه را انتخاب کردیم و یا ...

ج) روش جمع آوری اطلاعات : پژوهشگر پس از تعیین روش تحقیق باید روش جمع آوری اطلاعات را برای خواننده بیان کند که میتواند با استفاده از شیوه های مشاهده ، مصاحبه ، میدانی ، پرسشنامه ای وکتابخانه ای و یا حتی اینترنتی باشد .
د)متغیر های مستقل و وابسته : در این قسمت محقق به طور جدا گانه متغیر های متغیر های مستقل و وابسته را تعیین و تعریف میکند و با این کار هم مسیر مطالعه خود را مشخص میسازد و هم برای محقق دیگری این امکان را به وجود می آورد که در صورت تمایل ، بتواند در تحقیق مشابه همین متغیر ها را مورد بررسی قرار دهد .
ذ- روش اماری : در این بخش محقق باید از شیوه آماری بکار رفته در تحقیقش یاد کند و ضمن توصیف روش آماری استفاده شده در تحقیق به وضوح و خارج از هر گونه ابهام و پیچیدگی فرمولها و سطوح معنی دار به کار رفته در تحقیق را بیان دارد برخی از روشهای آماری که در کاهای تحقیقاتی عبارتند از :
1) فراوانی و درصد
2) ضریب همبستگی
3) آزمون – تی
4) آزمون – اف
7- فصل چهارم – یافته ها و تجزیه و تحلیل آنها :
این فصل در واقع هسته اصلی تحقیق است و احتمالا مشتمل بر بحث های کلامی ، جدولها ، شکلها ، نمودارها و نیز تجزیه و تحلیل اطلاعات است .
8- فصل پنجم – خلاصه تحقیق و پیشنهادها :
این فصل شامل دو قسمت اصلی ، یکی خلاصه تحقیق و دیگری پیشنهادها ست .
الف- این بخش یکی از مشکلترین بخشهای پایان نامه است . یک خلاصه مناسب ترکیبی از دو نوع اطلاعات است :
1_ اطلاعات و یافته هایی که محقق از تحقیق جاری خویش به دست آورده است .
2_ اطلاعات و یافته هایی که محقق از طریق مطالعه تحقیقات و نوشته های دیگران جمع آوری کرده است و کلا در نوشتن پایان نامه ، رعایت نکات زیر حائز اهمیت است :
الف) ارائه یافته ها و نتایج برجسته به صورت منظم .
ب ) استفاده از یافته های تحقیق جازی برای تایید یا رد فرضهای تحقیق
ج ) بکار گیری مطالب مندرج در فصل پیشینه تاریخی در رد یا تایید تحقیق (هرجا که لازم بود ) .
پیشنهاد ها :
تحقیقاتی که در زمینه های مختلف از جمله فرش دستباف صورت میگیرد لزوما باید با پیشنهاد هایی همراه باشد که در بهینه سازی رنگرزی ، بافت ، طراحی و در نهایت به سازی تولید فرش انجامد .
این بخش که به ازائه راهکارها میپردازد خواهد توانست بخشی از موانع را متلاشی کند و برای مسئولان چراغ راهی باشد.
9- فهرست منابع و مآخذ :
در این قسمت تمام منابع و مآخذ ، از قبیل کتابها ، مقاله ها ، مجله ها ، رساله های چاپ شده و چاپ نشده را به ترتیب حروف الفبای نام فامیل و نویسنده و یا مترجم و به صورت در هم از نظر نوع آنها نوشته میشود .
10- پیوست :
شامل مطالب و مدارکی است که در درک و فهم خواننده از پایان نامه کمک چندانی نمیکند و میتوان از پرسشنامه ها ، آزمونها ، نامه های نوشته شده به افراد و موسسات و سایر وسایل جمع اوری اطلاعات نام برد .

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 494
نویسنده : webattraction

ضرب المثل های فارس همراه با معنی ی • حرف آ ، ا

• آب از آب تکان نمی خورد : همه چیز در نهایت آرامی است

• آب از دستش نمی چکد : بسیار خسیس است

• آب از دهان سرازیر شدن : بی نهایت شیفته چیزی شدن

• آب از سرچشمه گل آلود است : کار از بالا خراب است

• آب از سرش گذشت : بدبختی به منتهی رسیده ، کارش اصلاح شدنی نیست

• آب به غربال پیمودن : کار بیهوده کردن

• آب بر آتش ریختن : فتنه را نشاندن ، غمی را تسلا دادن

• آب برای من ندارد نان که برای تو دارد : گویند وقتی حاج میرزا آقاسی به حفر قنات امر داده بود . روزی که برای بازدید چاهها رفت ، مقنی اظهار داشت که کندن قنات در این جا بی حاصل است چون این زمین آب ندارد . حاجی جواب داد : بله ! اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد .

• آب به سوراخ مورچه ریخته اند : عده زیادی ناگهان از جایی بیرون آمده اند

• آب در هاون کوبیدن : به کار بدون نتیجه مشغول شدن

• آب پاکی روی دست کسی ریختن : کسی را به کلی نا امید کردن

• آب در دست داری نخور : ( یا همون آب دستته بزار زمین ) بسیار شتاب کن

• آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم : مقصود و مراد در کنار ماست و از آن بی خبر هستیم

• آب دست یزید افتاده : کالای فراوان و ارزان قیمت در دست محتکری گران فروش است

• آب دهان مرده است : مرکبی کم رنگ است

• آب را گل آلود می کند تا ماهی بگیرد : اشاره به کسی است که به کدورت میان دوستان و خویشاوندان دامن میزند تا خود از دشمنی آنان فایده ببرد

• آب زیر پوستش رفته : چاق و سر حال شده

• آب زیر کاه : مکار ، بد جنس

• آبشان از یک جو نمی رود : ( یا همون آبشون تو یه جوب نمیره ) به دلیل اختلافی که دارند ، نمی توانند با هم همراه باشند .

• آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب : کار از کار گذشته ، دیگر امیدی به اصلاح کار نیست

• آب که سر بالا می رود ، قرباغه ابوعطا می خواند : جاهلی را گویند که با گفتاری اظهار فضل کند

• آب نطلبیده مراد است : وقتی ناخاسته برای کسی آب بیاورند به فال نیک است

• آب نمی بیند و گرنه شناگر قابلی است : ذاتا شرور است ، اگر خطا و شرارتی مرتکب نمی شود ، وسیله و دسترس ندارد

• آدم از کوچکی بزرگ می شود : برای رسیدن به مقام عالی و فرماندهی ، باید از اطاعت و فرمانبرداری آغاز کرد

• آدم بد حساب دو دفعه می دهد : بد حساب غالبا بدهی را با خسارت می پردازد

• آدم به کیسه اش نگاه می کند : آدمی باید به اندازه درآمدش خرج کند

• آدم چرا روزه شک دار بگیرد : کاری که احتمال ضرر و زیان در آن است نباید مرتکب شد

• آدم حسابش را پیش خودش می کند : قبل از آنکه صاحب حق مطالبه کند ، باید حق او را ادا کرد

• آدم خوش معامله شریک مال مردم است : مردم از شراکت و همکاری با آدم خوش حساب و با انصاف استقبال می کنند

• آدم دست پاچه کار را دوبار می کند : با عجله کارد کردن غالبا باعث خراب شدن کارها می شود

• آدم دو دفعه نمی میرد : ترس از مرگ نباید مانع دفاع از حق شود

• آدم زنده زندگی می خواهد : آدمی برای زندگی کردن به اسباب و لوازم آن نیازمند است

• آدم گرسنه سنگ را هم می خورد : به کسی می گویند که به بهانه خوشمزه نبودن غذا از خوردن آن امتناع می کند

• آدم هزار پیشه کم مایه است : کسی که به کارهای گوناگون بپردازد از نتیجه همه آنها باز می ماند

• آدمی جایز الخطاست : هر انسانی ممکن است خطایی مرتکب شود

• آدم یک بار پایش به چاله می رود : از آسیب و ضررها باید عبرت گرفت

• آرزو بر جوانان عیب نیست : آرزوهای بزرگ برای جوانان ناپسندیده نیست

• آستین بالا زدن : با عزم و اراده محکم کار را آغاز کردن

• آسمان که به زمین نمی آید : کار بزرگ و خطیری نیست ، پیش آمد غیر قابل جبرانی پیش نمی آید

• آسمان و ریسمان : دوچیز نامتناسب

• آسیا به نوبت : در همه کارها باید نوبت را رعایت کرد

• آشپز که دو تا شد ، آش یا شور می شود یا بی نمک : در هر کاری باید یک نفر مسئول و تصمیم گیرنده باشد

• آش دهان سوزی نیست : آنقدر که می گویند دوست داشتنی و مطلوب نیست .

• آش نخورده و دهان سوخته : به گناه نکرده مجازات شدن

• آشی برایت بپزم که یک وجب روغن داشته باشد : هنگام تهدید می گویند ، یعنی ، آنچه از کارهای بد تو می دانم بیان می کنم

• در آفتاب بگذاری راه می افتد : خطش خیلی بد است

• آفتاب در ملکش غروب نمی کند : شرق و غرب زمین در تصرف اوست

• آفتاب لب بام است : پیر است و مرگش نزدیک

• آفتابه خرج لحیم است : به تعمیر نمی ارزد

• آفتابه لگن به شش دست ، شام و نهار هیچ چیز : کار پر سر و صداست اما نتیجه ای در بر ندارد

• آمدم ثواب کنم کباب شدم : در عوض کار یا نیت خوب دچار ضرر و زیان شدم

• آنجا رفت که عرب نی انداخت : دیگر بر نمی گردد ، از دست رفته را باز نخواهد یافت

• آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند : خیر خواه مردم باش

• آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری : همه زیبایی های ظاهری و خصلت های نیک در شما جمع است

• آنچه در آینه جوان بیند ، پیر در خشت خام آن بیند : ÷یران به واسطه تجربه خود روشن بینتر از جوانان هستند .

• آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است : آدم درستکار را از بازرسی باکی نیست

• آن را که عیان است چه حاجت به بیان است : مطلب آنقدر واضح و روشن است که به توضیح و تذکر نیاز ندارد

• آن روی ورق را نخوانده است : فقط یک طرف کار را می بیند و بدین خاطر غلط حکم می کند

• آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت : انتظار منفعت ، همچون گذشته حالا بیجاست

• آنقدر بایست تا علف زیر پایت سبز شود : انتظارت بی نتیجه است

• آنقدر سمن هست که یاسمن گم است : شخص او در میان دیگران اهمیت چندانی ندارد ، با وجود این همه خواهنده به او چیزی نمی رسد

• آنقدر مار خورده ، افعی شده : آنقدر مرتکب کار بد و اعمال زشت شده که به آسانی به نیات بد دیگران پی می برد و آن را دفع می کند

• آن که شیران را کند رو مزاج ، احتیاج است احتیاج است احتیاج : نیازمندی ، آدمی را به فروتنی و تملق وا می دارد .

• آواز دهل شنیدن از دور خوش است : بسا چیز یا کس که از دور مهیب و خطیر می نماید ، از نزدیک به دیده حقیر و ناچیز می آید

• آه از نهاد کسی بر آمدن : بسیار غمگین یا پشیمان شدن

• آه در بساط ندارد : مفلس و بینواست

• ابلهی گفت و احمقی باور کرد : گوینده و شنونده هر دو ساده لوح و خوش باور هستند

• اجاره نشین خوش نشین است : مستاجر ، تحمل بدرفتاری همسایگان و خرابی خانه و بدی آب و هوا را نمی کند !

• ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان : لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟ گفت از بی ادبان که هر چه در کار ایشان در نظرم ناپسند آمد ، از آن پرهیز کردم

• ارزان خری ، انبان خری : چیز خوب را ارزان نمی فروشند

• از آب و گل در آمدن : به حد مردان رسیدن

• از آنجا مانده ، از اینجا رانده : از هر دو طرف زیان دیده

• از الف تا یا دانستن : از سر تا ته کاری آگاه بودن

• از این شاخ به آن شاخ پریدن : پراکنده سخن گفتن

• از این گوش می گیرد از آن گوش در می کند : حرف نشنو و بی توجه است

• از بی کفنی زنده است : فقیر و بی چیز است

• از پارو بالا رفتن : وافر و بسیار بودن

• از تو حرکت از خدا برکت : خداوند به آنکه بکوشد روی می دهد

• از چاله در آمد به چاه افتاد : دچار زیان و خطر سخت تری شد

• از خر شیطان پیاده شو : جنگ و فتنه درست نکن

• از دماغ فیل افتاده : بسیار متکبر است

• از دور دل می برد از نزدیک زهره : از دور زیبا و فریبنده است و از نزدیک زشت و ترسناک

• از دوست یک اشارت ، از ما به سر دویدن : آماده اجرای اوامر شما هستیم

• از دیوار راست بالا می رود : بسیار شیطان است

• از سر ما هم زیاد است : بخشش او کافی است

• از سیر تا پیاز چیزی خبر داشتن : از جزئیات چیزی کاملا آگاه بودن

• از شیر مادرت حلال تر : بسیار مباح و روا

• از کوزه همان برون تراود که در اوست : بیش از این نباید از او انتظار داشت ، آنچه در ظاهر است نشان از باطن دارد

• از کیسه خلیفه می بخشد : از مال دیگری عطا می کند

• از گل نازکتر به کسی نگفتن : در نهایت مهربانی و ادب با کسی گفتگو کردن

• از ما اصرار ، از او انکار : هر چه پا فشاری کردیم نپذیرفت

• از ماست که بر ماست : آنچه بر سر آدمی می رود ، نتیجه اعمال خود اوست

• از هول حلیم درون دیگ افتاد : حریص و شتاب زده است

• استخوان خرد کردن : برای تحصیل و دانش رنج و سختی کشیدن

• استخوان لای زخم گذاشتن : کاری را به عمد طول دادن ، بر رنج و محنت کسی افزودن

• اشتها زیر دندان است : به کسی گویند که اظهار بی میلی به خوردن کند ، یعنی اگر کمی بخورید میل زیاد می شود

• اشکش در آستین است : با اندکی ناملایمی می گرید

• اگر به دریا برود ، دریا خشک می شود : نا مبارک و شوم است ( یعنی خیلی بدشانسه )

• اگر دیر آمدم شیر آمدم : هر چند به طول انجامید لیکن به مقصود رسیدم

• اگر دیر گفتی گل گفتی : هرچند پس از دیگران عقیده خود را اظهار کردی لیکن بسیار پسندیده گفتی

• انگشت به دهان ماندن : بسیار متعجب شدن

• انگشت نمای خلق شدن : به بدی مشهور شدن

• ایراد بنی اسرائیلی گرفتن : خرده گیری های بسیار و نابجا کردن

• این به آن در : آنچه عوض دارد گله ندارد ( البته تو کتاب اینطوری نوشته بود منم دست توش نبردم اما معنی این ضرب المثل خودش یه ضرب المثل دیگه اس ولی معنی هر دوتاش یکیه )

• این ره که تو میروی به ترکستان است : راه و روشی که در پیش داری ، عاقبت خوبی ندارد

• این قافله تا به حشر ، لنگ است : هر روز در این کار مشکلی نو ظاهر می شود

• حرف ب

• به باد هم نگو : این راز را سخت پوشیده نگه دار

• با پنبه سر بریدن : با نرمی و لطف به کسی آسیب و ضرر رساندن

• باد آورده را باد می برد : هر چه آسان به دست آید ، آسان هم از دست خواهد رفت

• باد به پشت کسی خوردن : پس از مدتی کاهلی و بیکاری ، شروع کار بر کسی دشوار بودن

• باد در آستین کسی کردن : کسی را با تعریف و تمجید فریفتن

• با دمش گردو می شکند : از پیش آمد حاضر بسیار شاد و خرسند است

• بادنجان بم آفت ندارد : خاطر جمع باش به او آسیبی نمی رسد

• بادنجان دور قاب چین : چاپلوس و متملق

• بار کج به منزل نمی رسد : کار از پایه خراب ، نتیجه ای در بر ندارد

• بازی اشکنک دارد ، سر شکستنک دارد : مثلی است متداول میان اطفال ، برای تسلا به کودکی می گویند که در بازی به او آسیب رسیده است

• با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن : با وجود فقر و بی بضاعتی صورت ظاهر را حفظ می کند

• با شاخ گاو سر را به جنگ انداختن : خود را به مهلکه انداختن

• با طناب پوسیده کسی به چاه رفتن : به واسطه امید و اعتقاد نابجا در بلا گرفتار آمدن

• بالای سیاهی که رنگی نیست : بدتر از این نخواهد شد

• باید گذاشت در کوزه آبش را خورد : این وعده وفا نخواهد داشت

• با یک دست دو هندوانه نمی توان برداشت : به انجام رساندن دو کار خطیر همزمان دشوار است

• با یک گل بهار نمی شود : از یک مورد نتیجه کلی نمی شود گرفت

• ببینیم و تعریف کنیم : در پاسخ آن که ادعا کند چنین و چنان کنم گویند

• بد را باید بد گفت ، خوب را خوب : اگر پیش از این کارهای بدی کرده است ، این یک کارش خوب بوده

• برای کسی بمیر که برای تو تب کند : غم کسی را بخور که بر غم تو اندوهگین شود

• برای همه مادر است برای من زن بابا : با همگان مهربان است و با من بی مهری می کند

• بر یخ نوشتن : قطع امید کردن

• بزک نمیر بهار میاد ، کنبزه با خیار میاد : وفای این وعده بسیار دور است

• بوی حلواش می آید : پیر است و مرگش نزدیک

• به روباه گفتند : شاهدت کیست ؟ گفت : دمم : شاهد مغرض است و با این شهادت به او منفعتی می رسد

• به گمانش علی آباد شهری است : به غلط گمان نیک روزی می برد

• به مرگ می گیرد تا به تب راضی شود : زیاده طلب می کند تا طرف به اندازه کافی تن بدهد

• به نام ما به کام تو : به ظاهر از آن ماست اما نفعش به دیگری می رسد

• یک تیر و دو نشان زدن : از امکانات موجود نهایت بهره را بردن

• بی رگ است : غیور نیست

• حرف پ

• پا تو کفش کسی کردن : در کار دیگری دخالت کردن

• پا در یک کفش کردن : اصرار و پا فشاری کردن

• پارسال دوست ، امسال آشنا : به شوخی به دوست یا آشنایی می گویند که مدتی دراز از او بی خبر بوده اند

• پایت را به اندازه گلیمت دراز کن : زیاده روی نکن

• پایش لب گور است : به خاطر پیری مرگش نزدیک است

• پته اش روی آب افتاد : رسوا شد ، رازش آشکار شد

• پز عالی جیب خالی : با وجود بی بضاعتی خویشتن را چون توانگران می آراید

• پشت پا زدن : با تحقیر ، ترک گفتن

• پشت چشم نازک کردن : ناز کردن

• پشت دستش را داغ کرد : با خود عهد کرد که بار دیگر این کار را نکند

• پشتش باد خورده : پس از مدتی بیکاری ، هنگام شروع به کار ، کاهلی می کند

• پشت و روش معلوم نیست : دو رو و منافق است

• پشم در کلاه نداشتن : در خور بیم و هراس نبودن

• پشه لگدش زده : مریض نیست و از نازک طبعی ، گمان ناتندرستی به خود می برد

• پل خر بگیری : محل امتحان و آزمایش

• پولش از پارو بالا می رود : مال فراوان دارد

• پیراهن عثمان کردن : حقی را وسیله پیشرفت باطلی کردن

• پی نخود سیاه فرستادن : کسی را با ارجاع به کاری ، از سر باز زدن

• حرف ت

• تا تنور گرم است بچسبان : تا اسباب و وسایل هست ، برای رسیدن به مقصود بکوش ، فرصت را غنیمت شمار

• تا گوساله گاو شود ، دل صاحبش آب شود : رسیدن به مقصود ، با سختی و مرارت توأم است

• تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها : بیشتر اوقات مشهورات بر حقیقت مبتنی است

• تب تند زود عرقش می آید : دوستی های بی حد و اندازه ، غالبا به سردی یا دشمنی مبدل می شود

• ترحم بر پلنگ تیز دندان ، ستم کاری بود بر گوسفندان : رحم آوردن بر بدان ، ستم است بر نیکان

• تعارف آمد و نیامد داره : با این که گمان می بردید احسان شما را نمی پذیرد ، بر خلاف پذیرفت

• تعارف شاه عبد العظیمی است : به زبان می گوید اما از دل راضی نیست ( منظور همون تارف اصفهانیه )

• تو را به گور من نمی گذارند : به خاطر گناه من ، تو را عذاب نمی کنند

• توی دعوا حلوا پخش نمی کنند : ستیزه و دعوا غالبا با زد و خورد و سخنان درشت توأم است

• توی دهن شیر می رود : بسیار شجاع و نترس است

• تیر از کمان رفت : وقت تدارک کار گذشت

• تیری به تاریکی انداختن : به گمان و حدس نتیجه و سود ، کاری کردن

• تیشه بر ریشه خود زدن : خود را در معرض خطر نابودی قرار دادن

• حرف ج

• جا تر است و بچه نیست : کار از کار گذشته و چیزی موجود نیست

• جا گرم کردن : در محلی مستقر شدن

• جانا سخن از زبان ما می گویی : گله و شکایت بیجا از من دارید ، من خود به گله کردن از شما اولی هستم

• جان به عزراییل نمی دهد : بسیار خسیس است

• جان پدر ، تو سفره بی نان ندیده ای : هنوز جوانی و قدر مال نمی دانی

• جان کسی را بر لب آوردن : کسی را مدت زیاد در انتظار گذاشتن

• جای سوزن انداختن نیست : بسیار شلوغ است

• جای شکرش باقی است : باید خدا را شکر کرد که از این بدتر نشده است

• جایی نمی خوابد که آب زیرش برود : آن قدر زیرک است که کاری نمی کند تا دچار ضرر و زیان شود

• جگرش برای فلان چیز لک زده است : آرزومند خوردن یا داشتن آن است

• جنگ اول به از صلح آخر : قرار اول کار بهتر از تفاهم پس از دعواست

• جواب دندان شکن : پاسخ به جا و موجه

• جواب های هوی است : درشت گوی ، درشت می شنود

• جوجه را آخر پاییز می شمارند : نتیجه در پایان کار مشخص می شود

• جیبش را تار عنکبوت گرفته است : دیری است که نقدی به جیب ندارد

• حرف چ

• چار دیواری ، اختیاری : آدمی اختیار خانه خود را دارد

• چار میخ کردن : محکم کردن

• چاقو دسته خودش را نمی برد : نزدیکان و دوستان به یکدیگر زیان و آسیب نمی رسانند ( غلط کردی - من از بیگانگان هرگز ننالم :: که با من هرچه کرد آن آشنا کرد )

• چاه کن ته چاه است : ظلم و ستم ، فرجامی جز بدبختی ندارد

• چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ؟ : در کارها باید آینده نگر و محتاط بود

• چراغ کسی تا صبح نمی سوزد : خوشبختی های این جهانی دایم و پایدار نیست

• چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است : بخششی نابجاست

• چشم بازار را در آورده : بسیار بد خرید کرده است

• چشم به راه داشتن : در انتظار کسی بودن

• چشمت روز بد نبیند : آنچه بر ما رفت امید که بر تو نرود

• چشم چشم را نمی بیند : سخت تاریک است

• چشم ما شور بود ؟ : چرا تا ما آمدیم ، شما قصد رفتن کردید ؟

• چشم و چراغ : برگزیده و محبوب ( دید تو سریالا میگن اسد الله خان شما چشم و چراغ خونه اید )

• چشم و دل پاک است : کاملا مورد اطمینان و اعتماد است

• چشم و دل سیر است : بی اعتنا به مال و بلند نظر است

• چشم هایش آلبالو گیلاس می چیند : در اثر بی خوابی ، اشیا را درهم و تار می بیند

• چوب دو سر طلاست : پیش دو طرف دعوی ، منفور و بی آبروست

• چون دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن : مخارج و درآمد آدمی باید متناسب باشد

• چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست : وقتی به کمال مطلوب رسیدی ، سایر کمالات خود به خود حاصل می شود

• چیزی که عوض دارد گله ندارد : وضع حاصل پی آمد طبیعی کار شماست

• حرف ح

• حاجی ارزانی : به شوخی به گران فروشان می گویند

• حرف حق تلخ است : وقتی کلام حق ، به زیان شنونده باشد آن را بر نمی تابد

• حرف حق نزن ، سرت را می برند : هر راستی را نباید گفت

• حرف خودت را کجا شنیدی ؟ آنجا که حرف مردم را : غیبت کننده که در حضور شما بد دیگران را می گوید ، بدون شک ، از شما هم در حضور دیگران بد خواهد گفت

• حرف مرد یکی است : مرد از گفتار خود بر نمی گردد

• حساب به دینار ، بخشش به خروار : حسابگری با بخشش منافات ندارد

• حساب ، حساب است ، کاکا برادر : دوستی و خویشاوندی را نباید در معامله دخالت داد

• حنایش رنگی ندارد : بر گفته ها و وعده های او حساب نمی توان کرد

• حواله سر خرمن است : این وعده وفا نخواهد داشت

• حرف خ

• خاک برایش خبر نبرد : وقتی بخواهند از مرده ای بد بگویند ، کلام را با این جمله آغاز می کنند

• خاک مرده پاشیده اند : سکوت و خاموشی کامل آنجا حکم فرماست

• خانه قاضی گرد و بسیار است اما شماره دارد : مال زیاد ، بی حساب هم نیست

• خدا از دهنت بشنود : ای کاش چنان شود که تو می گویی !

• خدا از رگ گردن به آدم نزدیک تر است : خدا شاهد ناظر اعمال آدمی است

• خدا این چشم را به آن چشم محتاج نکند : احتیاج و نیاز ، خواری و زبونی می آورد

• خدا به آدم چشم داده : چرا بد انتخاب کرده اید ؟

• خدا به آدم دست داده : کارهای خود را نباید بر عهده ی دیگران گذاشت

• خدا به آدم عقل داده : چرا نسنجیده و ندانسته عمل می کنی ؟

• خدا بزرگ است : هنوز باید امیدوار بود

• خدا به قدر قلب هر کس می دهد : آدم حسود ، غالبا فقیر و بی بضاعت است

• خدا جای حق نشسته : ستمکار به کیفر زشتکاری خویش می رسد

• خدا خر را دید شاخش نداد : موذی و بدجنس است اما وسیله اذیت ندارد

• خدا را بنده نیست : سرکش و یاغی شده

• خدا کس بی کسان است : خداوند دستگیر درویشان و بینوایان است

• خر بیار و باقالی بار کن : در موردی گفته می شود که معرکه و جنجالی بر سر موضوعی بر پا شود

• خرج که از کیسه مهمان بود ، حاتم طایی شدن آسان بود : عطا و بخشش از مال دیگران سهل است

• خرش از پل گذشت : اکنون که کارش با یاری دیگران به انجام رسیده یاری کنندگان را فراموش کرده است

• خرش به گل مانده : ناتوان شد

• خر ما از کرگی دم نداشت : از بیم زیانی بزرگتر از ادعای خسارت پیشین گذشتم

• خروس بی محل : آن که گفتار و کردار نابجا دارد

• خر و گاو را به یک چوب می راند : رعایت مقام و مرتبه را نمی کند

• خط و نشان کشیدن : تهدید کردن

• خلایق هر چه لایق : توفیق مردمان به قدر شایستگی آنهاست ( من مرده ی این ضرب المثلم )

• خواب خرگوشی : کنایه از غفلت است

• خواب دیدن : به طمع افتادن ( شنیدید میگن باز چه خوابی برامون دیدی )

• خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو : چنان باش که همگان هستند تا رسوا نشوی ( این رو من واقعا تجربه کرد ، عجب تجربه تلخی هم بود )

• خوش را به آب و آتش می زند : برای رسیدن به مقصود به هر کاری دست می برد

• خود را به کوچه علی چپ می زند : برای کسب منفعت یا دوری از ضرر و زیان ، تجاهل می کند ( البته از وقتی کوچه علی چپ افتاد تو طرح دیگه این مثل کاربرد نداره )

• خود را به موش مردگی می زند : برای مصلحتی ، خود را به مریضی می زند

• خودم کردم که لعنت بر خودم باد : آنچه بر سرم رفت نتیجه بی تدبیری خودم بود

• خوشی زیر دلش زده : حال که بخت با او موافق است ، قدر نمی داند

• خون نکرده ام : گناه بزرگی مرتکب نشده ام تا سزاوار این کیفر باشم

• خیابان متر می کند : بیکار است ( این مثل ماله 100 سال پیشه الان باید بگی کارت می سوزاند تا معلوم بشه طرف بیکاره )

• حرف د

• دارندگی و برازندگی : ثروتمندان ، در خور شأن خویش زندگی می کنند .

• دایه مهربانتر از مادر : آن که بیش از حد و نابجا محبت می کند .

• درِ باغ سبز نشان دادن : با وعده و وعید ، فریب دادن .

• در پوست نگنجیدن : از رسیدن به آرزویی بسیار شاد بودن .

• در خانه اگر کس است یک حرف بس است : شنونده اگر عاقل باشد ، اشارتی کافی است .

• درِ خانه ات را ببند ، همسایه ات را دزد نکن : مالت را حفظ کن تا گمان دزدی به کس نبری .

• در دروازه را می توان بست ، دهن مردم را نمی توان بست : بهانه به دست خلق نباید داد ، چون مردم از غیبت و سخن چینی پروا ندارند .

• درد کوه را آب می کند : لاغری در بیماری ، شگفت انگیز نیست .

• درزی (خیاط) در کوزه افتاد : مردی درزی ، بر دروازه ی شهر دکان داشت و کوزه ای به دیوار آویخته بود ؛ هر وقت جنازه ای را از شهر بیرون می بردند ، وی سنگی در کوزه می انداخت و هر ماه سنگ ها را می شمرد . بعد از مدتی درزی خود از دنیا رفت . مردی به سراغ او آمد و دکانش را بسته یافت . از همسایه پرسید درزی کجاست ؟ همسایه گفت « درزی در کوزه افتاد » .

• در کار خیر ، حاجت هیچ استخاره نیست : در انجام کار خیر ، تردید نباید کرد .

• در مثل ، مناقشه نیست : در مثلی که آوردم مقصودم شما نبودید .

• دروغ گو کم حافظه است : دروغ گو ، خود ، خویش را رسوا می کند .

• در هفت آسمان یک ستاره ندارد : بسیار درویش و تهیدست است .

• در ، همیشه به یک پاشنه نمی گردد : اوضاع ، همیشه این طور نخواهد بود .

• دست از جان شستن : برای رسیدن به مقصود ، تن به مرگ دادن .

• دست بالای دست بسیار است : بر زیردستان ، ستم روا نیست . قدرتمند تر از شما هم هست .

• دست به دامن کسی شدن : به کسی پناه بردن .

• دست به دست کردن : تعلل و تسامح کردن .

• دست به دهن : بی چیز و نیازمند .

• دست به سرش کرد : با ارجاع کاری او را از سر خود باز کرد .

• دست به عصا راه رفتن : احتیاط کردن .

• دستِ پیش را گرفته است : با آن کخ خود ستمگر است ، حریف مظلوم و ستم دیده را ، جفا کار می خواند .

• دست راستش زیر سر شما باشد : امید است که شما هم به این خوشبختی برسید .

• دست رد به سینه کسی زدن : خواهش و التماس کسی را نپذیرفتن .

• دستش به پشتش نمی رسد : وقتی داخل خانه می شود ، در را نمی بندد .

• دستش به دهنش می رسد : آن قدر استطاعت مالی دارد که نیازمند دیگران نباشد .

• دستِ شکسته وبال گردن : از تحمل بدخلقی خویشاوندان و دستگیری بستگان تهیدست و

بی چیز ، چاره ای نیست .

• دستم بی نمک است : به هر که نیکی می کنم ، در حق من بدی می کند .

• دسته گل به آب دادن : مرتکب کاری ناسزاوار شدن .

• دستی از دور بر آتش داری : از رنج و سختی کار ، کاملا آگاه نیستی .

• دستی که نمی شود برید ، باید بوسید : وقتی بر حریف غلبه نمی توان کرد ، باید تسلیم شد .

• دل به دریا زدن : با وجود خطر و بیم هلاک ، بر کاری مصمم شدن .

• دل به دل راه دارد : دوستی و محبت ، پیوسته دو سویه است .

• دل دادن و قلوه گرفتن : شیفته وار و مشتاقانه با یکدیگر سخن گفتن .

• دل دل کردن : مردد بودن .

• دمش را روی کولش گذاشت : نا امید و شکست خورده ، برگشت .

• دم ، غنیمت است : فرصت را از دست نباید داد .

• دندان تیز کردن : به چیزی طمع بستن .

• دندان گرد بودن : بر کالاهای خود نرخ گران گذاشتن .

• دندانی که درد می کند باید کشید : زن یا دوست بد را باید ترک گفت .

• دنیا دو روز است : از خوشی های دنیا باید بهره برد

• دنیا محل گذر است : باید بدی کنندگان و دشمنان را بخشود .

• دنیا هزار رو دارد : پیش آمدها را باید در نظر گرفت و احتیاط را از دست نداد .

• دو پا داشت ، دو پا هم قرض کرد : به تندی گریخت .

• دو پا در یک کفش کردن : سماجت و پافشاری کردن .

• دود از سر بلند شدن : بسیار و متعجب و متحیر شدن .

• دود از چراغ خوردن : برای تحصیل دانش ، رنج فراوان بردن .

• دودش به چشم خودت می رود : کیفر این کار زشت را خودت خواهی دید .

• دوری و دوستی : رفت و آمدِ زیاد از حد ، به کدورت و دل آزردگی می انجامد .

• دوست آن باشد که گیرد دست دوست ، در پریشان حالی و درماندگی : دوست خوب هنگام سختی و درماندگی همراه آدمی است .

• دوستیِ خاله خرسه : محبت جاهلانه که بر ضرر محبوب منجر شود .

• دو قرت و نیمش باقی است : با وجود این همه محبت و لطف ، باز هم ناسپاسی می کند .

• ده مَرده حلاج است : بسیار زیرک و کاری است .

• دهنش آستر دارد : غذاهای بسیار گرم را به آسانی می خورد .

• دهنش بوی شیر می دهد : هنوز خلق و خوی بچگانه اش باقی است ؛ بچه است .

• دهنش چاک و بست ندارد : راز نکهدار نیست ؛ بی جهت دشنام و ناسزا می گوید .

• دیگی به دیگ می گوید رویت سیاه : خود او صاحب همان عیب است که در دیگران می جوید.

• دیگران کاشتند ، ما خوردیم ؛ ما می کاریم تا دیگران بخورند : آسایش فعلی ما حاصل رنج

گذشتگان است و بالطبع راحتِ آیندگان ، منوط به سعی و خدمت ماست .

• دیوار حاشا بلند است : انکار کردن سهل است .

• دیوار موش دارد ؛ موش هم گوش دارد : گفتن اسرار با آواز بلند ، نشان از بی خردی است .

• دیواری از دیوار ما کوتاه تر ندیده : ما را از همه ضعیف تر دیده ، از این رو به ما ستم روا می دارد .

• حرف ر

• رخت بر بستن : مردن .

• رشته ها پنبه شدن : رنج و تعبی ، باطل و هدر شدن .

• رفتم ثواب کنم ، کباب شدم : در ازای نیکی بدی دیدم .

• رگ خواب کسی را به دست گرفتن : راه نفوذ و تأثیر در کسی یافتن .

• روده بزرگه ، روده کوچکه را خورد : وقتی از گرسنگی بی تاب شوند گویند .

• روی پایش بند نیست : از پیشآمد حاضر ، بسیار شاد و خوشحال است . ( فکر کنم برا خستگی هم میگن )

• ریشش را در آسیا سفید نکرده : آزموده و با تجربه است .

• ریگ در کفش داشتن : مقصود نهانی داشتن .

• حرف ز

• زاغ سیاه کسی را چوب زدن : در کار کسی تجسس کردن .

• زبان سرخ ، سر سبز می دهد بر باد : نسنجیده سخن گفتن ، پشیمانی در بر دارد .

• زبانم مو درآورد : از بس گفتم خسته شدم .

• زمستان را شبی ، پیران را تبی : پیران در زمستان تحمل سرما را ندارند .

• زمستان رفت ، روسیاهی به زغال ماند : با این که یاری و مدد نکرد ، کار چنان که منظور بود انجام گرفت .

• زنگوله ی پای تابوت : طفل خرد سال مرد پیر .

• زیر آب کسی را زدن : کسی را نزد دیگری منفور کردن ، کسی را از کار بر کنار کردن .

• زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن : کسی را با سخن دروغ و چاپلوسی به نخوت و عجب دچار کردن .

• زیر پای کسی پوست خربزه گذاشتن : با حیله و فریب ، کسی را دچار خطر و زیان کردن ، پاپوش درست کردن .

• زیر پای کسی نشستن : کسی را با وعده ها و گفتارهای دروغین ، فریب دادن .

• زیر کاسه ، نیم کاسه ای است : فریب و حیله ای در این کار پنهان است .

• زیره به کرمان بردن : کار عبث و بیهوده کردن .

• حرف س

• سال به سال دریغ از پارسال : هر چه بگذرد ، اوضاع نا بسامان تر است .

• سایه اش را با تیر می زند : سخت با او دشمنی دارد .

• سبیلش را چرب کردن : به او رشوه دادن .

• ستاره سهیل است : زود به زود نمی توان او را دید ، غیبت او طولانی است .

• سراپا گوش بودن : با دقت شنیدن .

• سر به صحرا نهادن : در غم و اندوهی ، چون دیوانگان را بیابان گرفتن .

• سر بیگناه بالای دار نمی رود : بی تقصیری شخص بیگناه ، عاقبت آشکار می شود .

• سر پیری و معرکه گیری : این کار برای شما که سن و سالی دارید شایسته نیست .

• سرِ رشته گم کردن : راه رسیدن به مقصود را از دست دادن .

• سرش از خودش نیست : جوانمرد و بخشنده است .

• سرش برای فلان کار درد می کند : میل و علاقه همیشگی به آن کار دارد .

• سرش برود زبانش نمی رود : سخت حاضر جواب است . ( حامد رو میگه )

• سرش برود شکمش نمی رود : بسیار پرخور و شکموست .

• سرش به سنگ خورد : به خاطر بی تجربگی و خود رأیی ، از کار نتیجه ای نگرفت .

• سر نا را از سر گشادش می زند : کار را از راه و روش معمول آن انجام نمی دهد .

• سر و ته یک کرباس اند : همگی مثل هم هستند .

• سر و گوش آب دادن : آگاهی و اطلاعی اندک حاصل کردن .

• سری از هم سوا هستند : بسیار با هم دوست و مهربان اند .

• سری را که درد نمی کند ، دستمال نمی بندند : بیهوده دنبال دردسر نباید رفت .

• سفره اش همیشه پهن است : اسرار خود و خانواده اش را به طول و تفصیل برای

دیگران شرح می دهد .

• سگ زرد برادر شغال است : در ناجنسی هر دو مثل هم هستند .

• سگ صاحبش را نمی شناسد : ازدحام مردم در آنجا زیاد است .

• سنبه پر زور است : حریف قوی است .

• سنگ روی یخ شدن : پیش دیگران شرمسار شدن .

• سنگ کسی را به سینه زدن : از کسی حمایت و هواداری کردن .

• سنگ مفت ، گنجشک مفت : کاری است که دستمایه نمی خواهد ، شاید نتیجه هم

بدهد .

• سیاه کاسه : خسیس ، بخیل .

• سیب زمینی است : بی رگ است ، غیور نیست .

• سیلی نقد به از حلوای نسیه : نقد اگرچه کمتر ، از نسیه بهتر .

• حرف ش

• شاخ به شاخ کسی گذاشتن : با قوی تر از خود ، مجادله کردن .

• شاخ و شانه کشیدن : تهدید کردن .

• شاهنامه آخرش خوش است : باید در انتظار پایان کار بود .

• شتر دیدی ، ندیدی : آنچه دیدی ، نادیده انگار .

• شتر سواری و دولا دولا : کار مهم و بزرگ را در نهان نمی توان انجام داد .

• شریک دزد و رفیق قافله : آدم دو رو و منافق .

• شش ماهه به دنیا آمده : در کارها زیاد عجله می کند .

• شکمی از عزا در آوردن : بعد از گرسنگی طولانی ، غذایی گوارا خوردن

• شلم شوربا : بی نظم و ترتیب .

• شمشیرش به ابر می رسد : مقتدر و تواناست .

• شنیدن کی بود مانند دیدن : شنیده ها را نباید باور کرد .

• شورش را در آوردن : زیاده روی و از حد گذشتن .

• شیر خشتی مزاج است : با همه کسی می تواند زندگی کند .

• شیر مرغ : چیز نایاب .

• شیره به سر کسی مالیدن : کسی را به ناچیزی خرسند کردن .

• شیری یا روباه : کامروا باز گشته ای یا ناکام ؟

• حرف ص

• صابونش به تن من هم خورده : زیان و آسیبش به من هم رسیده .

• صد تا چاقو بسازد ، یکیش دسته ندارد : پیوسته وعده های دروغ میدهد .

• صد تا مثل تو را لب چشمه میبرد ، تشنه بر می گرداند : بسیار مکار و حیله گر است .

• حرف ط

• طوطی وار : گفتاری بی تعقل .

• طوق بر گردن : مطیع و فرمانبردار .

• حرف ظ

• ظاهر و باطنش یکی است : بی ریا و یکدل است .

• ظلم ، عاقبت ندارد : ستمگر به سزای اعمالش میرسد .

• حرف ع

• عاقبتش مثل عاقبت یزید شده است : در آخر عمر ، بدبخت و سیه روزگار شده .

• عجله کار شیطان است : در کارها باید صبور و محتاط بود .

• عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد : با خواست خدا چه بسا که حوادث ناگوار به خیر و صلاح بینجامد .

• عقلش پاره سنگ میبرد : دیوانه است .

• عقل که نیست جان در عذاب است : نادان راه آسان کارها را نمی داند و خود را به سختی می اندازد .

• عقل مردم به چشمشان است : غالب مردم آنچه را که ببینند ، تقلید می کنند .

• حرف ف

• فردا را که دیده است ؟ : دم را غنیمت شمار و خوش باش .

• فردا هم روز خداست : لازم نیست همه کارها را امروز انجام دهید .

• فکر نان کن که خربزه آب است : امور سطحی و کم ارزش را رها کن و به مسائل مهم تر بیندیش .

• فیلش یاد هندوستان کرده : به یاد گذشته ها و خاطراتش افتاده است .

• حرف ق

• قافیه تنگ شدن : کار به تنگنا افتادن .

• قباله کهنه جایی بودن : از ابتدای کار به همه چیز آن آگاه بودن .

• قربان بند کیفتم تا پول داری رفیقتم : وصف حال افرادی است که رفاقتشان به مال و ثروت بسته است .

• قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود : با قناعت و صرفه جویی می توان به عزت و توانگری رسید .

• قلم در کف دشمن است : آنچه می گوید یا می کند مبتنی بر دشمنی است .

• قیمت خون باباش می گوید : خیلی گران می فروشد .

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 297
نویسنده : webattraction

 

به یقین تاکنون جمله شاهنامه آخرش خوش است را شنیده اید و شاید خود نیز بارها آن را به کار برده اید. اما این جمله از کجا آمده است و آیا واقعا آخر شاهنامه خوش است؟

 

در حقیقت باید گفت که این عبارت کنایه است زیرا آخر شاهنامه سقوط ایران به دست عربان و کشته شدن رستم فرخزاد و گریز یزدگرد سوم و نهایتا کشته شدن وی و همچنین قطع امید مردم از بیرون راندن اعراب جاهل است. پس چطور می تواند خوش باشد؟ لذا زمانی این ضرب المثل را به کار می برند که بخواهند شخص را به نوعی تهدید کنند و به او بفهمانند آخر و عاقبت خوبی برایش ندارد.دکتر فریدون جنیدی در یک برنامه رادیویی زنده در مورد سوال خانمی که از وی پرسید: "چرا می گویند آخر شاهنامه خوش است؟" چنین جواب داد:

«این گفته ی دشمنان ایران است. چه گونه می شود که آخر شاهنامه که ما همه ی هستی و دار و ندارمان را از دست می دهیم، خوش باشد؟ نه! این گفته ی دشمنان ایران است و حتی یکی از این دشمنان کتابی به همین نام چاپ کرده است به نام آخر شاهنامه، که می گوید هر که درباره ی شاهنامه کار کرده، در آخر بدبخت شده.»

در آخر شاهنامه جز اندوه فردوسی از ویرانی ایران بدست تازیان و تباه شدن نژاد ایرانی و مرثیه وی در این راه چیزی نخواهید یافت

چو با تخت، منبر برابر شود 

همه نام بوبکر و عمر شود

تبه گردد این رنج‏های دراز 

نشیبی دراز است پیش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر 

کز اختر همه تازیان راست بهر

بپوشند از ایشان گروهی سیاه 

ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تاج و نه تخت و نه زرینه کفش 

نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

برنجد یکی، دیگری بر خورد 

به داد و به بخشش کسی ننگرد

ز پیمان بگردند و از راستی 

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم رزم‏جوی 

سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی

کشاورز جنگی شود بی‏هنر

نژاد و بزرگی نیاید به بر

رباید همی این از آن، آن از این 

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود 

دل مردمان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر 

پسر همچنین بر پدر چاره‏گر

شود بنده‏ی بی‏هنر شهریار 

نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی نماند کسی را وفا 

روان و زبان‏ها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان 

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود 

سخن‏ها به کردار بازی بود

همه گنج‏ها زیر دامن نهند 

بمیرند و کوشش به دشمن دهند

چنان فاش گردد غم و رنج و شور 

که رامش به هنگام بهرام گور

نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام 

به کوشش ز هر گونه سازند دام

زیان کسان از پی سود خویش 

بجویند و دین اندر آرند پیش

چند اصطلاح:

- رفتن تخت شاهی (به نشانه‏ی نظم و ثبات کشور) و آمدن منبر

- رنج‏های دراز: تلاش ایرانیان برای ساختن تمدنی بزرگ (از زمان کوروش 6٠٠ پیش از میلاد مسیح تا زمان یزدگرد 6٢٠ پس از میلاد)

- تخت و دیهیم (تاج) و شهر: زندگی شهری (تمدن)

- برنجد کسی، دیگری بر خورد: کس تلاش کند و دیگری سود ببرد

- داد و بخشش: عدالت و بخشش از ارزش‏های مهم اجتماعی

- پیمان و راستی: از ارزش‏های فرهنگ ایرانیان. 

- پیاده شدن: بی‏ارج شدن. 

- سوار: محترم

- نژاد و بزرگی: از ارزش‏های ایرانیان

- شهریار شدن بندگان بی‏ارزش: عربان از زیردستان بی‏اهمیت ساسانیان بودند

- دهقان: عربی شده‏ی دهگان. دهگان بزرگ و سرور ده در زمان ساسانیان بود. به نوعی اشراف محلی

- کشاورز جنگی: صنعت ایرانیان کشاورزی بود در حالی که عربان بیشتر تاجرپیشه بودند و به علت شرایط جغرافیایی خود با کشاورزی میانه‏ی خوبی نداشتند. مثلا مکیان به اهل یثرب (مدینه‏ی قبل از اسلام) که کشاورزی می‏کردند به طعنه می‏گفتند آب‏کش و حمال

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 347
نویسنده : webattraction

 


آب از آب تكان نخوردن: حادثه اي رخ ندادن, رخ ندادن جنجال و هياهويي كه احتمال بروز آن كم و بيش مسلم بوده است

آب از لب و لوچه كسي راه افتادن: شيفته و فريفته شدن, به نهايت طمع افتادن آب خوش از گلوي كسي پايين

نرفتن: با سختي و مشقت بسيار گذراندن

آب زير پوست كسي دويدن: پس از بيماري و لاغري اندكي چاق شدن

آب شدن و به زمين رفتن: گم شدن و ناپديد شدنم از ميان رفتن و نابود شدن

آب كسي با كسي در يك جوي نرفتن: با هم نساختن, هم سليقه و همفكر نبودن

آب ها از آسياب افتادن: فرونشستن هياهويي كه به دنبال حادثه اي برخاسته باشد. از ياد رفتن ماجرايي كه در زمان خود جنجالي ايجاد كرده باشد

از آب در آمدن : نتيجه دادن, واقع شدن, حاصل شدن

خود را به آب و آتش زدن : به هر وسيله سخت و پر خطر متوسل شدن, براي رسيدن به مقصود خود را به مخاطره افكندن, هر خطري را استقبال كردن

آبگاه: مثانه

آب و تاب: تكلف, پيرايه, لفت و لعاب

با آب و تاب : با شرح و تفصيل

آب و جارو: رفت و روب و آب پاشي

آبروريزي: رسوايي, افتضاح

آبروريزي بارآوردن: باعث رسوايي شدن, افتضاح بارآوردن

آخر سر: بار آخر, نوبت نهايي, سرانجام, آخر كار

آذين بستن: زينت كردن دكان ها و بازارها در روزهاي جشن و شادماني

آرزو به دلي: آرزويي كه برآوردنش به هيچ وجه مقدور نيست

آروغ زدن: صدايي مخصوص كه اغلب پس از نوشيدن مشروبات يا غذاي زياد از دهان خارج مي شود و از لحاظ اصول معاشرت نوعي بي نزاكتي به حساب مي آيد

آسمان غرمبه: رعد, صداي رعد, آسمان غرش,‌آسمان غره

آس و پاس: در نهايت فقر و تهي دستي بودن

آسياب: محلي كه در آن گندم را آرد مي كنند

آش براي كسي پختن: براي كسي توطئه ترتيب دادن, براي اذيت و تنبيه كسي تصميمي گرفتن و تداركي ديدن

آشپزباشي: رييس آشپزها

آشنايي ندادن: در حضور آشنايي خود را به بيگانگي زدن

آش و لاش: متلاشي, له و لورده, زخم و جراحت بزرگ

خود را آفتابي كردن : خود را نشان دادن

آفتاب زردي: غروب آفتاب, هنگامي كه آفتاب در افق به رنگ زرد در مي آيد

آه از نهاد كسي برآمدن: غايت تأسف و تحسر دست دادن

آه در بساط نداشتن: بي چاره و بي نوا بودن

آه نداشتن كه با ناله سودا كردن: سخت بي چيز و تهي دست بودن

آيين بندي: آذين شهر, شهرآراي

اته پته كنان: با لكنت حرف زدن

اجاق كسي خاموش شدن: بي فرزند شدن, بلا عقب ماندن

اجاق كسي كور بودن: فرزند نداشتن, نازا بودن, عقيم بودن

اجاق كور: آن كه فرزند ندارد, بلا عقب

اجق وجق: چيزي رنگارنگ, به رنگ هاي بسيار تند و زننده. لباسي كه هر جزء آن به رنگي ديگر است و تركيبي ناهماهنگ و زننده ايجاد كرده است

اجل معلق: مرگ ناگهاني

احدالناس: كسي, احدي, فردي

ادعا كردن: مدعي بودن

ارزيدن: ارزش داشتن

از(عز) و جز: التماس و گريه و زاري

از و جز افتادن ـ به: با نهايت درماندگي و لابه و زاري و رحم طلب كردن

اژدها: ماري افسانه اي و عظيم كه آتش از دهان خود بيرون مي داده است

اسم و رسم: نام و مقام, شهرت و اعتبار

اشتباه درآمدن ـ از: به خطاي خود پي بردن

اشرفي: سكه طلايي كه سابقاً در ايران رواج داشته

اشك شوق: گريه شادي

اصل كاري: قسمت عمده كار, آن كار يا آن كس كه در مرحله اول اهميت قرار دارد

اصل مطلب: مقصود اصلي

اطلس: پرنيان, پارچه ابريشمي

افاده: تكبر, تكبر فروشي

افاده آمدن / افاده فروختن: كبر ورزيدن, تفرعن

افتان و خيزان: آهسته و به حالت افتادن و برخاستن راه رفتن

افسون: سحر, جادو

افلاس: ناداري, تنگدستي

افلاس افتادن ـ به: به ناداري دچار شدن, به تنگدستي گرفتار آمدن

اقبال: بخت, طالع

الا: مگر, به جز

الا و بلا: به خدا كه اين است و غير از اين نيست

الا و للا: الا و بلا

التماس: درخواست تضرع آميز

القصه: قصه كوتاه, سخن كوتاه

الك: غربال

النگو: دستبند, حلقه اي از فلزات گران بها كه زنان براي زينت خود به مچ دست هاشان مي كنند

امان راه را بريدن: بخش عمده راه را طي كردن

امان كسي را بريدن: كسي را مستأصل كردن, درمانده كردن

به امان خدا گذاشتن : چيزي را رها كردن و آن را به اميد خدا و به دست روزگار سپردن

امان بودن ـ در: در پناه بودن

امرار معاش: گذراندن زندگي از طريق كسب و كاري

امر و نهي: فرمودن و باز داشتن كسي را از كاري

امن و امان: ايمن و محفوظ

انبان: كيسه اي بزرگ از پوست دباغي شده گوسفند

انداختن: قطع اعضاي بدن

اِنس: مردم, آدميان

انگار: مثل اينكه, خيال كن, فرض كن

انگشت به دهن ماندن: متحير شدن

انيس و مونس: همدم و يار

اوقات تلخي: عصبانيت, ترش رويي, عبوسي

اولاد: فرزندان, فرزند

اول و آخر: سرانجام, عاقبت, به هر حال

اهل: مقيم, ساكن, باشنده

اهم و اوهوم: سر و صدايي كه كسي براي اعلان حضور خود ايجاد مي كند

ايلخي بان: محافظ و نگهدارنده رمه اسب

اين ور آن ور: اين طرف آن طرف, اين سو آن سو

بابا قوري: نوعي كوري كه چشم آماسيده و به رنگ چشم مرده در مي آيد, كسي كه تخم چشم او برآمده و نفرت انگيز است و آن را شوم مي دانند

باب دندان: چيزي كه مناسب حال و باب طبع باشد, مطابق ميل, دلچسب

باجي: كلمه اي است براي خطاب به زن ناشناس

بر باد رفتن : از دست رفتن, تلف شدن, نيست و نابود شدن

به باد (فنا) دادن : هدر دادن, حرام كردن

به باد كتك گرفتن: يكريز كتك زدن

بارآوردن: سبب شدن, ايجاد كردن, نتيجه دادن

بار انداختن: توقف كردن, ماندن, اقامت گزيدن

بار خود را زمين گذاشتن: وضع حمل كردن, زاييدن

بار سفر بستن: تدارك سفر ديدن

بار گذاشتن: گذاشتن ديگ محتوي مواد غذايي بر روي اجاق

بار و بنديل: اسباب و بساطي كه اشخاص با خود مي برند

زير بار نرفتن : قانع نشدن, نپذيرفتن

باري از دوش كسي برداشتن: از زحمت و رنج كسي كاستن, از مشقت كسي كم كردن

بارو: ديوار قلعه, حصار, باره

باز: پرنده اي شكاري و تند پرواز كه چنگال هاي قوي و منقار مخروطي كوتاهي دارد

بالا: قد, قامت

بال بال زدن: از درد يا بي قراري به پيچ و تاب افتادن

باي بسم الله: اول هر چيز, ابتداي امر

بپا: به هوش باش, متوجه باش, مواظب باش

بخت: اقبال, شانس

بخت برگشته: تيره روز, سياه بخت

به بخت خود پشت پا زدن : فرصت مناسب و توفيق آميزي را از دست دادن, از خوشبختي مسلمي چشم پوشيدن
بخيه زدن: كوك زدن, دوختن

بد به دل راه ندادن: خيال بد نكردن, به ترديد دچار نشدن

بد تركيب: زشت

بد جنس: بد ذات, بد طينت, بد نهاد

بد چشم: مردي كه به زنان نامحرم به نظر شهوت نگاه كند

بد زبان: بد دهن, دشنام دهنده, بد سخن

بد قلق: بد ادا, بد عادت, بهانه گير, بد سلوك

بدك: نه چندان بد

بد و بي راه: حرف هاي زشت. ناسزا, سخنان نامربوط و ركيك

بد هيبت: زشت, بد قيافه و زمخت

بربر نگاه كردن: خيره نگريستن

بر بيابان: وسط اين بيابان بي آب و علف، جايي که کسي يافت نشود

بر: سينه

برملا: آشكار

برملا كردن: آشكار كردن, فاش كردن

بر و بيابان: دشت و صحرا

برو بيا: رفت و آمد, دم و دستگاه

برو بيا راه انداختن: آمد و شد بسيار راه انداختن و پذيرايي كردن

بر و رو: چهره خوبي داشتن, قد و قامت

بروز دادن: اسرار فاش كردن, سري را آشكار كردن, لو دادن

بر وفق مراد: مطابق ميل.

بزك دوزك: بيان آرايش زنان با لحن شوخي.

بزك كردن: آرايش كردن زنان.

بزن و بشكن: هياهو و شلوغي حاصل از شادي و طرب.

بزن و بكوب: ساز و آواز و رقص در مجلس بزم.

بساط چيزي را راه انداختن / پهن كردن: وسايل آن را مهيا كردن.

بساط راه انداختن / در آوردن: الم شنگه راه انداختن, رسوايي و مرافعه به بار آوردن.

بسم الله: جمله اي است كه هنگام تعارف به كار مي رود و گاه معني بفرماييد و ميل كنيد مي دهد.

بشكن زدن: برآوردن صدايي آهنگ دار از ميان انگشتان دست به قصد شادي.

بشور:‌بشوي.

بغ كردن: اخم كردن و ترش رو نشستن, عبوس شدن.

بغ كرده: عبوس, روي در هم كرده, خشمگين.

بغل: كنار, پهلو.

بغل زدن: كسي يا چيزي را در آغوش گرفتن, بغل گرفتن.

بكوب: با شتاب, تند.

بگو مگو: جر و بحث, مشاجره.

بگو مگو كردن: جرو بحث كردن, مشاجره كردن.

بلد: راهنما, كسي كه به عنوان شناسنده راه با كسي يا عده اي همراه مي شود, بلد چي.

بلد بودن: دانا و عالم بودن, وارد بودن, آگاه بودن.

بلند بالا: قد بلند, بلند قامت.

بله بران: قول و قرارهاي قبل از عروسي بين خانواده هاي عروس و داماد.

بنا: قرار.

بنا را به اين گذاشتن كه: چيزي را معيار قرار دادن.

بنا كردن به: شروع كردن به.

بند آمدن: متوقف شدن ريزش يا جريان مايعات.

بند انداختن: برچيدن موي صورت زنان با نخ تابيده.

در بند چيزي بودن : به فكر چيزي بودن.

بندانداز: زني كه با بند موي صورت زنان را در مي آورد, سلماني زن.

بو بردن: حدس زدن, تخمين كردن, از قراين امري آن را فهميدن.

بوسيدن و كنار گذاشتن: ترك گفتن و رها كردن عادت يا كاري را.

به جهنم: خوب شد كه چنين شد, به درك.

به كلي: تماماً.

به محض: به مجرد, همان وقت كه.

به هم زدن: به دست آوردن, تهيه كردن. باطل كردن.

به هواي: به سوداي, به آرزوي.

بي برو برگرد: قطعاً, بي چون و چرا, بدون ترديد.

بي تاب شدن: بي قرار شدن, بي طاقت شدن.

بي حساب و كتاب: خارج از اندازه, بسيار زياد.

بيخ: تنگ.

بيخ خِـر: بيخ گلو.

بي خودي: بي علت, بي سبب.

بي خيال: بي فكر, غافل, لاقيد, فردي كه به چگونگي امور اهميت نمي دهد.

بي خيال بودن: اهميت ندادن, نگران نبودن.

بي خيالي زدن ـ خود را به: خود را به لاقيدي زدن, نسبت به چيزي اهميت ندادن.

بي درد سر: بدون زحمت.

بي دل و دماغ: تنگ خلق, ملول, افسرده.

بيرون زدن: يك مرتبه از خانه يا جايي درآمدن.

بي سر و پا: فرومايه, پست.

بي عرضه: آدم ناقابل و بي مصرف, كسي كه كارها را با بي لياقتي انجام دهد.

بي غل و غش: بي حيله, بي مكر و فريب.

بيق بيق بودن: خنگ بودن, به تمام معنا احمق بودن.

بي گدار به آب زدن: ناسنجيده به كاري اقدام كردن, به كاري كه حساب سود و زيان يا پيروزي و شكستش نامعلوم است پرداختن, بي احتياطي كردن.

بي مايه فطير است: بدون مايه و سرمايه كار انجام نمي شود.

بي وارث: آنكه خويشاوندي ندارد كه پس از مرگش از او ارث ببرد.

بي هوا: ناگهان: ناغافل, غفلتاً.

بي هيچ چون و چرا: بدون هيچ گونه عذر و بهانه اي.



پا درآوردن ـ از: كشتن, سخت مانده و از كار افتادن.

پا افتادن ـ از: سخت درمانده و خسته شدن. مردن. به زمين افتادن.

پاي كسي افتادن ـ به (دست) و: با عجز و التماس تقاضا كردن.

پا نگه داشتن: تأمل كردن, صبر كردن.

پاورچين پاورچين راه رفتن: آرام و بي صدا راه رفتن.

پاي كسي راه نگرفتن: تمايل يا جرئت كاري را نداشتن.

پاي خود بند بودن / شدن ـ روي: به خود متكي بودن, بي اتكا به اين و آن زندگي كردن.

پاپاسي: مبلغ ناچيز مانند غاز و دينار, پشيز.

پاپوش درست كردن / دوختن ـ براي كسي: او را به زحمت و زيان و خسارتي دچار كردن, براي او مانع ايجاد كردن.

پا تختي: مهماني روز بعد از عروسي.

پاشنه كفش را وركشيدن: آماده انجام دادن كاري شدن.

پاك: به كلي, يك سره, يكباره.

پت و پهن: داراي پهاني بيش از حد, خارج از تناسب و بي قواره.

پته كسي را روي آب ريختن: راز كسي را فاش كردن, كسي را رسوا كردن.

پچ پچ كردن: در گوشي حرف زدن, نجوا كردن.

پخ: صدايي كه براي ترساندن ناگهاني كسي در مي آورند.

پخمه: بي عرضه, ترسو, خجالتي.

پرت كردن: چيزي را به ضرب و يا قوت افكندن, دور انداختن.

پرت و پلا گفتن: حرف هاي چرند و بي ربط زدن, مزخرف گفتن.

پر: دامن و كناره هر چيز.

پر درآوردن: در غايت خوشي و سبك بالي و بي خيالي بودن.

پرده بيرون آمدن ـ از: آشكار شدن.

پرسان پرسان: با پرسيدن از كسان بسيار جايي را پيدا كردن.

پرس و جو كردن: پرسيدن, خبر گرفتن.

پرسه زدن: تفرج كردن, تفريح كردن.

پر و پخش: پراكنده.

پستو: صندوقخانه و فضاي كوچك در عقب اتاق يا ساختمان.

پس زدن: دور كردن, كنار زدن.

پشت اندر پشت: پشت به پشت.

پشت به پشت: نسل بعد از نسل.

پشت چشم نازك كردن: ناز و افاده كردن و كبر و غرور داشتن.

پف كردن: ورم كردن بر اثر بيماري يا زياد خوابيدن.

پق: اسم صوت براي خنده ناگهاني.

پكر شدن: حالت گيجي پيدا كردن, كسل و عصباني شدن.

پك زدن: يك نفس فرو بردن و بيرون دادن دود سيگار و نظاير آن.

پك و پوز: کسي که سر و وضع خوبي داشته باشد.

پلاس بودن: جايي را پاتوق خود قرار دادن, در جايي مدت متمادي ماندن.

پلكيدن: افتان و خيزان يا با ضعف و سستي رفتن, آهسته و آرام رفتن, ول گشتن, بي مقصود زندگي كردن.

پوز: دهان, پيرامون دهان چهارپايان.

پوزه: پوز

پوف كردن: دميدن به منظور خنك كردن غذا يا چاي يا خاموش كردن شعله كبريت و نظاير آن.

پول سياه: پولي كه از نيكل و مس سكه زنند, پول خرد.

پولك: فلس, زينت هاي دايره اي شكل و پر زرق و برقي كه زنان با آن جامه را تزيين مي كنند.

پول و پله: پول, وجه نقد.

پي: دنبال, عقب, پشت.

پيش دستي كردن: سبقت گرفتن از ديگري در انجام كار.

پيشكش كردن: تقديم كردن كوچكتر به بزرگتر هديه اي را.

پيشگاه: صحن سراي و خانه, فضاي جلو عمارت.

پيله ور: خرده فروش, دوره گرد؛ كسي كه دارو و اجناس عطاري و سوزن و ابريشم و مهره و مانند آن به خانه ها گرداند و فروشد.



تاراق و توروق: صدايي كه از به هم خوردن دو چيز ايجاد شود و باعث ناراحتي گردد.

تار و مار: پراكنده, پريشان, متفرق.

تازگي ها: اخيراً, به تازگي, جديداً.

تازه: پس از اين همه, اكنون, حالا.

تازه وارد: كسي كه تازه ورود كرده باشد و به تازگي آمده باشد.

تاق و توق: صداي به هم خوردن دو چيز به هم.

تپل مپل: چاق و فربه, معمولاً به بچه هاي فربه و سالم گفته مي شود.

تپيدن: بي قراري كردن.

تخت: راحت, آسوده.

تخم چشم: مردمك چشم, سياهي چشم.

تخم و تركه: نسل و اولاد (تحقير آميز).

تدبير كردن: چاره جويي كردن, پايان كاري را نگريستن.

ترتيب دادن: مرتب كردن, هر چيزي را در جاي و مقام خود نهادن و نظم دادن.

ترتيب كاري را دادن: مقدمات انجام آن را فراهم كردن.

تردستي: شعبده يا قسمتي از آن, چشم بندي. جلدي, چابكي.

ترس زبان كسي بند آمدن ـ از: از ترس توان حرف زدن را از دست دادن.

ترس بر ـ داشتن: به ترس دچار شدن.

ترس به دل كسي افتادن: از چيزي ترسيدن.

ترس توي دل كسي افتادن: ترسيدن, نگران و مضطرب شدن.

ترش كردن: عصباني شدن.

ترشيده: دختري كه در خانه مانده و سن و سالش بالا رفته و كسي او را به زني نگرفته است.

تركه: شاخه بلند و باريك و نرم.

تركيدن: شكاف برداشتن.

ترگل ورگل: زيبا و آراسته.

ترگل ورگل كردن: تميز كردن, زيبا و آراسته كردن.

تر و تازه: تميز, شاداب.

تر و خشك كردن: كودك يا بيماري را پرستاري كردن.

تر و فرز: چابك.

تشر: پرخاش, عتاب, سرزنش توأم با خشم و فرياد.

تصديق كردن: به درستي چيزي اقرار كردن.

تعريف كردن: بيان كردن, شرح دادن.

تقدير: سونوشت, قسمت, فرمان خدا.

تقلا كردن: براي انجام كاري تلاش و كوشش بسيار كردن.

تك پا: زماني كوتاه.

تكليف خود ـ را روشن كردن: وضع خود را مشخص كردن, موقعيت خود را معلوم كردن.

تك و تا: جوش و خروش.

تك و تا نينداختن ـ خود را از: به شكست و خطاي خود اعتراف نكردن, آخرين كوشش خود را به كار گرفتن, از رو نرفتن.

تك و تنها: تنها, يكه و تنها.

تلافي كردن: جبران كردن.

تله: دام.

تله افتادن ـ به: گير افتادن, به دام افتادن.

تلف شدن: از بين رفتن.

تلنگ ـ در رفتن: باد صدا دار خارج كردن, صداي مشكوك درآوردن.

تمام و كمال: كامل, به تمامي.

تنابنده: انسان, آدم, تنها بنده.

تنبان: زير جامه, ازار.

تن دادن: قبول كردن, پذيرفتن.

تندخو: بد خلق, خشمگين.

تندي: به سرعت, بلافاصله.

تنگ: نزديك, هنگامه.

تنگ آمدن ـ به: به ستوه آمدن, ملول گشتن, درمانده شدن, خسته شدن.

تن و توش: تاب و توان, اندام و هيكل.

تنوره كشيدن: در حال چرخيدن به هوا پريدن, عملي است كه در قصه هاي عاميانه به ديوها نسبت داده مي شود.

توبره: كيسه اي كه مسافران و شكارچيان لوازم كار و توشه خود را در آن گذارند.

توپ و تشر: تهديد و عتاب.

توپ و تشر زدن: سخنان درشت و سخت به كسي گفتن.

توپ و تله: داد و فرياد, عتاب, هارت و پورت.

توپيدن: سرزنش كردن با تندي.

ته: قعر, زير.

ته كشيدن: تمام شدن, به پايان آمدن, سپري شدن.

ته مانده: آنچه پس از خوردن باقي بماند.

ته و تو: كنه كار و حقيقت امري.

ته و توي چيزي يا قضيه اي با خبر شدن / سر درآوردن ـ از: از كنه قضيه اي آگاه شدن.

ته و توي چيزي را درآوردن: از رموز آن با خبر شدن.

تير كردن: تحريك كردن و به كار واداشتن.

تير كسي به سنگ خوردن: تلاش او به نتيجه نرسيدن, موفق نشدن.

تيكه تيكه: تكه تكه, پاره پاره.



ثروت خود را به پاي كسي ريختن: ثروت خود را خرج ديگري كردن.



جا تر است و بچه نيست: كنايه است از گم شدن چيزي يا فرار كردن كسي.

جا در رفتن ـ از: عصباني شدن, خشمگين شدن.

جا به جا: فوري, بي درنگ.

جا خالي كردن: خود را كنار كشيدن.

جا خوردن: يكه خوردن, از شنيدن يا ديدن امري غير منتظر تعجب كردن.

جا خوش كردن: اقامت كردن در جايي كه معمولاً نبايد زياد ماند.

جا كن كردن: كسي يا چيزي را از جايي به جاي ديگر بردن, غلتاندن.

جادو و جنبل: جادو و دعا گرفتن و پناه بردن به قواي موهوم ماوراي طبيعي براي قضاي حاجات.

جارچي: ندا دهنده, كسي كه مردم را آواز دهد يا امري را به آنان ابلاغ كند يا خبري دهد.

جار زدن: سر و صدا راه انداختن, مطلبي را با صداي بلند به اطلاع ديگران رساندن.

جار و جنجال: داد و فرياد, هو و جنجال.

جا زدن: كسي را به جاي ديگري معرفي كردن, قالب كردن.

جان خود سير شدن ـ از: از زنده ماندن بيزار شدن.

جان و دل كار كردن ـ از: با علاقه بسيار كار كردن.

جان آمدن ـ به: به ستوه آمدن, مستأصل و بي طاقت شدن.

جان كسي افتادن ـ به: آزردن, كتك زدن.

جان به در بردن: از مهلكه گريختن, از خطر حتمي جستن.

جان به سر شدن: سخت مضطرب و نگران شدن, بي قرار شدن, به حال مرگ افتادن.

جان به لب رسيدن: تمام شدن طاقت و صبر, به ستوه آمدن.

جان كسي را به لب آوردن: سخت آزار رساندن, كسي را در انتظاري طولاني و كشنده گذاشتن.

جان كسي را گرفتن: او را كشتن.

جان كندن: رنج بسيار تحمل كردن, تلاش و تقلا كردن, به سختي بسيار كاري را انجام دادن.

جبار: قاهر, مسلط.

جدا جدا: جداگانه, يك به يك, يكي يكي.

جرگه: گروه, زمره.

جرواجر خوردن: پاره شدن شديد, دريده شدن.

جر و بحث: مجادله سخت در گفتار.

جز و وز: صداي سوختن اشيا و يا ناله اشخاص.

جستن: يافتن, پيدا كردن.

جفت زدن: با دو پا از جايي پريدن.

جفنگ گفتن: ياوه گفتن, سخنان لغو و بي پايه گفتن, ياوه سرايي.

جک و جانور: جانوران موذي.

جگردار: با دل و جرئت, نترس.

جلاد: آنكه مأمور شكنجه يا كشتن محكومان است.

جل: پوششي كه روي اسب و الاغ مي اندازند.

جلدي: بي درنگ, به چالاكي, فوراً.

جلز و ولز: سوز و گداز, سوز و بريز, جز و لابه.

جل و جهاز: اسباب و لوازم عروس.

جلودار: آنكه سواره يا پياده جلو مركب ارباب حركت مي كند, پيشرو.

جم خوردن: تكان خوردن, حركت مختصر كردن, براي انجام كاري آماده شدن.

جمع و جور: محدود و منظم و مرتب.

جمع و جور كردن: منظم كردن و مرتب ساختن وسايل زندگي.

جم و جور: جمع و جور.

جنباندن: حركت دادن, تكان خوردن.

جنب خوردن: تكان خوردن, از جا برخاستن, آماده اقدام و عمل شدن.

جنبنده: هر جاندار متحرك.

جن: موجودي متوهم و غير مرئي, پري.

جواب رد دادن: پاسخ منفي دادن, پاسخ نامساعد دادن.

جوال: ظرفي بزرگ و كيسه مانند كه از پشم بافته مي سازند.

جور: نوع, گونه, قسم.

جور بودن: هماهنگ بودن.

جور كردن: تهيه كردن, آماده كردن.

جوش و جلا: تقلا و تكاپو, حرص و جوش.

جوش و جلا افتادن ـ از: از تقلا و تكاپو افتادن و آرام گرفتن.

جيغ و ويغ: داد و فرياد.

جيك در نيامدن: كمترين اعتراضي نكردن, صدا به مخالفت يا اعتراض بر نياوردن.

جيك زدن: اعتراض كردن, صدا درآوردن.



چارسوق: چهار راه ميان بازار, چهار سوق, چهار سوك.

چارطاق: هر دو لنگه در به طور كامل باز بودن, چهار طاق.

چارقد: روسري بزرگ و چهارگوشي كه زنان به سر كنند.

چاروادار: كسي كه حيوانات باركش را مي راند يا با آن ها باربري كند, چهارپادارنده.

چاسان فاسان: شلوار گشاد و بلند و كف دار زنانه كه آن را بر روي شليته و تنبان مي پوشيدند و داراي ليفه و بندي بود كه در زير شكم بسته مي شد.

چاق و چله: سرحال, سردماغ, فربه, سالم و شاداب.

چاك زدن ـ به: فرار كردن, جيم شدن, خود را از مهلكه بيرون بردن.

چال كردن: دفن كردن, به خاك سپردن.

چپاندن: چيزي را به زور و فشار ميان چيز ديگر جادادن.

چپيدن: به زور جاگرفتن, با فشار وارد كردن به ديگران جايي را اشغال كردن.

چرا: بلي, آري.

چرا: چريدن, عمل حيوانات چرنده در چراگاه.

چراغ موشي: هر نوع چراغ كوچك و بدون شيشه اي كه فقط از يك مخزن نفت و يك فتيله ساخته شده است و اندك نوري دارد.

چرب زباني: چاپلوسي, تملق, شيرين زباني.

چريدن: غالب شدن كسي بر ديگري, چيره شدن بر, فزوني يافتن بر.

چرت بردن: حالت خواب بر كسي غالب شدن.

چرت: خوابي كوتاه و اندك.

چرت زدن: گرفتار غلبه خواب شدن.

چرخ زدن: چرخيدن. گشتن براي تفريح و تماشا.

چرخ زندگي را گرداندن: نيازهاي روزمره را برآوردن.

چزاندن: آزردن, به گفتار يا به كردار به ديگري آزار رساندن.

چسبيدن به كار: پي كاري را با جديت گرفتن.

چشم ـ به (روي): تعارفي است كه هنگام اطاعت از حرفي يا دستوري گفته مي شود.

چشم كار كردن ـ تا (آنجا كه): تا دور دست, تا جايي كه مي توان ديد.

چشم از دنيا بستن: مردن, درگذشتن.

چشم انداختن: سرسري نگاه كردن.

چشم بر چيزي افتادن: واقع شدن نگاه بر آن, ديدن كسي يا چيزي را.

چشم به راه: كسي كه در انتظار ورود مسافر يا مهمان عزيزي باشد.

چشم به راه كسي بودن: منتظر بودن, نگران بودن.

چشم چشم را نديدن: سخت تاريك بودن.

چشم ديدن كسي را نداشتن: به نهايت حسود بودن, تاب ديدن توفيق و خوشي كسي را نداشتن.

چشم زدن: چشم زخم رساندن, كسي يا چيزي را از اثر چشم بد آسيب رساندن.

چشم غره رفتن: نگاه خشم آلود كردن, تهديد كردن با نگاه.

چشم و ابرو نشان دادن: دلبري كردن, عشوه آمدن, كرشمه ريختن.

چشم ها چهارتا شدن: دقت بيش از اندازه و يا تعجب شديد كردن.

چشم هم گذاشتن: چشم را بستن.

چشمه: قسم, نوع.

چفت كردن: در را با زنجير بستن, محكم كردن و سفت كردن در.

چفت و بست دهان را محكم كردن: رازي را نزد خود نگه داشتن, رازي را حفظ كردن.

چلاق: انسان يا چهارپايي كه دست يا پاي او شكسته يا كج باشد.

چل : ساده لوح, كم عقل.

چله بزرگ: چهل روز از فصل زمستان كه اول آن هفتم دي ماه و آخر آن شانزدهم بهمن ماه است. در نزد عوام كنايه اي است از سرماي سخت.

چله تابستان: چهل روز از تابستان كه اول آن پنجم تير و آخر آن يازدهم امرداد ماه است. در نزد عوام كنايه اي است از گرماي زياد.

چله زمستان: چله بزرگ.

چماق: گرز, عمود, چوبدست سر گره دار.

چم و خم: راه و روش, فوت و فن, آداب و رسوم.

چموش: سركش, عاصي.

چندر غاز: پشيز, مبلغ ناچيز.

چنگ آوردن ـ به: به دست آوردن.

چنگ كسي افتادن ـ به: به دام كسي گرفتار شدن, اسير كسي شدن.

چنگ كسي درآوردن ـ چيزي را از: با نيرنگ چيزي را كه به ديگري تعلق دارد تصاحب كردن.

چنگ انداختن: چنگ زدن.

چون و چرا: عذر و بهانه.

چونه: گلوله اي از هر نوع خمير.

چونه زدن: تقاضاي قيمت کم کردن، پرداختن قيمت کمتر نسبت به قيمت اصلي.

چهار دست و پا راه رفتن: راه رفتن كودكاني كه هنوز نمي توانند ايستاده راه بروند.

چهار ستون بدن: اسكلت بندي, استخوان بندي.

چهار ميخ كشيدن ـ به: نوعي شكنجه كه چهار دست و پاي كسي را به چهار ميخ بندند و شكنجه اش كنند.

چهار نعل: به سرعت, به تاخت و با عجله.

چيده: گل يا ميوه از درخت كنده شده.

چيز دار: صاحب ثروت, متمول.

چيز فهم: تند ذهن و با شعور, شخص مبادي آداب و صاحب كمال.



حال كسي دل سوزاندن ـ به: به حال و روز او غصه خوردن.

حال كسي جا آمدن: بازگشتن به حال طبيعي, به هوش آمدن.

حال نداشتن: بي حال بودن, مريض بودن.

حال و احوال كردن: سلام و احوالپرسي مختصري ميان دو كس.

حال و روز خود را نفهميدن: از فشار گرفتاري موقعيت خود را فراموش كردن.

حالا حالاها: كنايه است از مدت دراز.

حالا نه و كي: كنايه از اغتنام فرصت مناسب و از دست ندادن آن است.

حاضر به يراق: حاضر يراق.

حاضر يراق: حاضر و آماده, كسي كه براي انجام كاري كاملاً آماده باشد.

حتم داشتن: مطمئن بودن, اطمينان داشتن.

حجله: اتاق آراسته, حجره زينت كرده براي عروس و داماد.

حرامي: دزد, راهزن.

حرف كشيدن ـ از كسي: با زرنگي يا تهديد و آزار كسي را به سخن گفتن واداشتن, كسي را به سخن گفتن وادار كردن.

حرف درآوردن ـ به: از كسي حرف كشيدن.

حرف خود زدن ـ زير: سخن خود را انكار كردن.

حرف به گوش كسي خواندن: براي ترغيب و قانع كردن كسي به انجام كاري با او بسيار صحبت كردن.

حرف توي دهن كسي گذاشتن: خواست خود را توسط ديگري ابراز داشتن بي آنكه گوينده از كم و كيف آن آگاه باشد.

حرف خود را به ديگري قبولاندن: كسي را با خواست و نظر خود همراه كردن.

حرف نداشتن: مخالف نبودن.

حرفي به ميان نياوردن: مسكوت نگه داشتن, سخن نگفتن.

حرف بي ربط: سخن بي معني, حرف مفت.

حرف نرم: سخن ملايم و دلجويانه.

حساب بردن: ترسيدن, پرواداشتن, از كسي با ترس آميخته به احترام اطاعت كردن.

حساب دست كسي بودن: متوجه موضوع بودن, جوانب كار را در نظر داشتن.

حساب كردن: خوب و بد چيزي را سنجيدن.

حساب كردن ـ روي كسي يا چيزي: به كسي يا چيزي اميدوار بودن, به كسي يا چيزي اعتماد داشتن.

حساب كسي با كرام الكاتبين بودن: گرفتار وضعي شدن كه فقط خدا مي تواند آدم را نجات دهد.

حساب كسي را رسيدن: تنبه كردن.

حساب كسي را كفت دستش گذاشتن: از كسي انتقام گرفتن, تلافي كردن.

حساب و كتاب: رسيدگي به بستانكاري ها و بدهكاري ها.

حساب و كتاب كسي را روشن كردن: طلب يا بدهي كسي را معلوم كردن.

حسابي: كامل, كاملاً.

حظ كردن: لذت بردن, كيف كردن.

حق چيزهاي نشفته ـ به: اين اصطلاح پس از شنيدن حرف هاي عجيب و غريب به زبان جاري مي شود و حاكي از تعجب بسيار است.

حق كسي را كف دستش گذاشتن: سزاي كسي را دادن, جلو كسي درآمدن, آنچه سزاوار كسي است به او رساندن.

حق الله: اوامر خدا.

حق الناس: حق و حقوق مردم.

حقه زدن: فريب دادن, گول زدن.

حقه سوار كردن: حقه زدن.

حقه كسي نگرفتن: موفق به فريب كسي نشدن.

حقه باز: تردست, شعبده باز. كنايه اي است براي آدم زرنگ و دغلكار.

حلال كردن: از تقصير كسي گذشتن يا دين او را بخشيدن.

حلقه به گوش: مطيع, فرمانبردار.

حمال: باربر.

حمامي: گرمابه دار.

حناي كسي رنگ نداشتن: اعتباري نداشتن, فاقد نفوذ كلام بودن.

حواس پرت: پريشان خاطر, پريشان حواس.

حواس پرتي: پريشان خاطري.

حواس كسي پرت شدن: به علت پريشاني از موضوع سخن دور افتادن.

حوصله كسي سر رفتن: بي تاب و تحمل شدن, خسته و ملول شدن.

حيص بيص: گير و دار, مخمصه.

حيف: واژه اي است براي نشان دادن تحسر و تأسف, دريغا, افسوس.

حيف شدن: حرام شدن, نفله شدن, چيزي را به مصرف مناسب و عاقلانه نرساندن.

حيله به كار زدن: كسي را به تدبير فريفتن و او را خام كردن و به مقصود خود رسيدن.

حي و حاضر: زنده و سر حال, زنده و آماده.



خاتون: بانو, كدبانو, خانم.

خاطر كسي را خواستن: به كسي عشق و محبت داشتن.

خاطر جمع شدن: اطمينان پيدا كردن, آسوده شدن.

خاطر خواه: عاشق, محب, مورد علاقه, مطابق ميل.

خاطر خواهي: عشق, علاقه, محبت.

خاك سپردن ـ به: دفن كردن.

خاك سياه نشاندن ـ به: كسي را به ذلت و بدبختي انداختن, بدبخت و بي چاره كردن.

خاك افتادن ـ جلو كسي به: به كسي التماس كردن, با عجز و لابه از كسي چيزي خواستن.

خاك بر سر ريختن / كردن: چاره جويي كردن, فكر چاره افتادن.

خاك بر سر شدن: گرفتار مصيبت يا اندوه و ملالي شدن, داغ ديدن, پست شدن, از قدر و اعتبار افتادن.

خاك بر سر: بدبخت, تو سري خور.

خاك و خل: خلك و گرد و غبار.

خاكستر نشين: بدبخت, ذليل, سيه روز.

خاله زا: خاله زاده.

خالي كردن: دزديدن, زدن و بردن.

خانه تكاني: تميز كردن خانه و وسايل آن به طور اساسي كه معمولاً سالي يك بار و پيش از عيد نوروز انجام مي شود.

خانه خراب: بدبخت, بي چيز.

خانه بخت: مجازاً به معني خانه شوهر.

خبر را آوردن: خبر مرگ كسي را آوردن, مردن.

ختنه سوران: مراسم شادي و سروري كه در هنگام ختنه كردن نوزاد برپا مي كنند.

خجالت آب شدن ـ از: نهايت خجلت زدگي به اعتبار آنكه شرمساري باعث عرق نشستن بر پيشاني مي شود.

خجالت زده: شرم زده, شرمسار, شرمگين.

خدا خواستن ـ از: آرزومند, مشتاق, علاقه مند.

خدا خدا كردن: به خدا پناه بردن, خدا را خواندن براي برآوردن حاجتي.

خدا را بنده نبودن: نهايت كج خلقي و خود خواهي, عصيان و كفران.

خدمت كسي مرخص شدن ـ از: با اجازه از حضور او بيرون آمدن.

خر شيطان پياده شدن ـ از: دست از لجاجت برداشتن.

خر از پل گذشتن: گره كارش باز شدن و از گرفتاري فراغت يافتن.

خراط: آنكه چوب تراشد و از چوب اشيايي سازد, چوب تراش.

خرت و پرت: خرده ريز, اثاثه مختلف و كم بها.

خر تو خر: بي نظمي, هرج و مرج, جايي كه در آنجا هر كس هر كار دلش خواست بكند.

خرجي: پولي كه براي معاش دهند, پولي كه شوهر براي مخارج زندگي به زن خود مي دهد.

خرخره: حلق, حلقوم.

خرد و خاكشير: بسيار خسته, كوفته, له.

خرد و خمير: صفت چيزي است كه ريز ريز و ذره ذره شده باشد. مجازاً در مورد انسان به معني خستگي شديد و كوفتگي بيش از حد به كار مي رود.

خرد و خمير شدن: له شدن, كوفته شدن, بسيار خسته شدن.

خر كردن: فريفتن.

خر مست: سياه مست, مست مست.

خرناس: صداي خرخر آدم خوابيده.

خرناس كسي بلند بودن: كنايه اي است از در خواب عميق بودن.

خر و پف: صدايي كه به هنگام خواب از دهان شخص به علت تنفس از راه دهان خارج مي شود.

خر و پف كسي بلند شدن: به خواب عميق رفتن.

خروس بي محل: وقت نشناس, آنكه بي موقع حرف مي زند يا بي موقع كاري مي كند.

خستگي در كردن: استراحت كردن و ماندگي را از خود دور كردن.

خشت نشاندن ـ سر: زاياندن.

خشك زدن: مات و مبهوت ماندن.

خشك و خالي: صفت چيزي است كه بخواهند آن را محقر و مختصر و ناچيز جلوه دهند.

خش و خش: صدايي مانند صداي خورد شدن برگ هاي خشك.

خفت: سبك مايگي, خواري.

خل و چل : ساده لوح, كم عقل.

خلاص شدن: راحت شدن.

خلق: عادت, خوي.

خم به ابرو نياوردن: رنج يا مشقتي را در كمال شهامت و قدرت تحمل كردن.

خندق: گودالي كه گرد حصار و قلعه و لشگرگاه كنند تا مانع عبور دشمن و سيل گردد.

خنده زدن ـ زير: خنديدن.

خنگ بازي: دست به كارهاي ابلهانه زدن, كارهاي احمقانه كردن.

خنگ بازي درآوردن: كارهاي احمقانه كردن.

خواب پريدن ـ از: بيدار شدن ناگهاني.

خواب زدن ـ خود را به: تظاهر به خواب بودن كردن.

خواهي نخواهي: به هر حال, به ترديد, حتماً.

خود آمدن ـ به: متوجه شدن, درك كردن, هشيار شدن.

خورجين: كيسه اي كه معمولاً از پشم تابيده ساخته مي شود و داراي دو جيب است.

خورد كسي دادن ـ به: به زور به كسي غذا يا چيزي خوراندن.

خوش بر و بالا: خوش بدن, خوش تركيب.

خوشحالي در پوست نگنجيدن ـ از: بسيار خوشحال بودن, از شادي روي پاي خود بند نبودن, سر از پا نشناختن.

خوش خط و خال: خوش نقش و قشنگ.

خوش و بش: خوش آمد گفتن و احوالپرسي و چاق سلامتي گرم و گيرا با كسي كردن.

خون خون را خوردن: عصباني شدن و چيزي نگفتن, خشمگين شدن و دم در كشيدن.

خون كسي به جوش آمدن: به اوج خشم و عصبانيت رسيدن.

خون خود غوطه خوردن ـ در: كشته شدن.

خيال كسي تخت بودن: آسوده خاطر بودن.

خيال كسي را راحت كردن: موجب اطمينان خاطر كسي شدن.

خير چيزي گذشتن ـ از: از آن صرف نظر كردن.

خيره خيره نگاه كردن: با گستاخي نگاه كردن.

خيز برداشتن: جستن, آماده حمله شدن و به سوي كسي يا چيزي حمله كردن.

خيس خالي شدن: كاملاً خيس شدن.

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 297
نویسنده : webattraction

ادبیات و زبان فارسی به عنوان یكی از زبان‎های زنده و مطرح در دنیا بوده و به عنوان زبان رسمی و اصلی میهن اسلامی ایران می‎باشد. با توجه به قدمت و گستردگی ادبیات فارسی و با توجه به اینكه از جهاتی متأثر از اسلام و مسلمین بوده است ، می‎توان آن را از زوایای مختلف، به عنوان یكی از علوم اسلامی نیزمورد بررسی و دقت نظر قرار داد.
در راستای آشنایی با ادبیات فارسی، به مباحث زیر به اختصار اشاره می‎نماییم.
واژه ادب را فرهنگ های لغت به معانی , فرهنگ , دانش , هنر ,حسن معاشرت و ....تعریف كرده اند.
ادبیات : آن گونه سخنانی كه از حد سخنان عادی برتر و بالا تر باشد یا هر نوع نوشته تخیل آمیز و توام با خلاقیت را گویند
فنون ادبی : بعضی آن را هشت و برخی بیشتر دانسته اند و بعضی برای ادب اصول و فروعی قائل شده اند , اصول آن را عبارتند از : لغت , صرف , اشتقاق , نحو , معانی , بیان , عروض , قافیه , بدیع دانسته اند و فروع آن را خط , قرض الشعر , انشا, , محاضرات و تاریخ قرار داده اند.
لغت : این دانش عبارت از بیان وضع كلمه ها و مسائل لغوی است.
صرف : موضوع علم صرف در وهله نخست بررسی اجزا كلام و در مرحله بعدی بررسی خصوصیات شكل ظاهری و تغییرات حاصله در آن شكلها می باشد.
تصریف : عبارت از صرف كردن یك لفظ و گردانیدن آن لفظ به صیغه های متفاوت كه از آن معنی های مختلف بدست آید و از همان فعل صیغه های دیگر بوجود آید.
اشتقاق : گرفتن كلمه ای از كلمه دیگر را اشتقاق گویند.
نحو : دانش مربوط به قوانین پیوند كلمات در داخل تركیبها , قوانین پیوند كلمات در داخل جملات ساده و قوانین پیوند جملات ساده بمنظور تشكیل واحدی بزرگتر یعنی جملات تركیبی می باشد , درنحو صحبت از وظیفه كلمات است نه شكل آنها.
معانی : ملكه ای كه بوسیله آن الفاظ و كلام را از لحاظ برابر بودن با مقتضای حال و مقام و شان شنونده می توان شناخت علم معانی نام دارد.
بیان : دانشی است كه به یاری آن می توان یك یا چندین معنی را به طرق گونه گون ادا كرد ,چنان كه به حسب روانی و وضوح یا ابهام و تاریكی با هم تفاوت آشكار داشته باشند.
بدیع : در لغت به معنی تازه و نو و در ادب به مجموعه صنایعی اطلاق می گردد كه بر زیبایی سخن می افزاید.
عروض : یكی از اقسام علوم ادبی است كه موضوع آن بحث در وزن ( آهنگ ) شعر است و در مورد چگونگی ایجاد وزن , انواع وزن , صحت و سقم آن و برخی از شگردهایی كه مخصوص كلام منظوم است بحث می كند.
قافیه : علمی است كه در مورد قواعد و انواع قافیه ( قافیه حرف یا حروف مشترك معینی است در پایان كلمات قاموسی ( معنی دار ) نا مكرر مصرعهای یك شعر) در شعر سخن می گوید .
قرض الشعر : چون در واقع با عملكرد ذهنی , بحری از شعر را می بریدندو آنرا بقواعد فنی و اصولی عرضه می نمودند , آنرا «قرض الشعر» نامیدند.
تاریخ ادبیات فارسی :
ایرانیان از تژاد هندو اروپائی اند و ظاهرا هندو اروپاییان در 2000 ق. م ( 2622 قبل از هجرت) دست به مهاجرت عظیمی زده اند . هندو ایرانیان در حدود 1500 تا 1200 ق.م ( 2120 تا 1820 قبل از هجرت ) به آسیای میانه رسیده اند. زبانهای هند و اروپایی به دسته ای از زبانهای هم ریشه اطلاق می شود كه از هندوستان تا آمریكا گسترده است.
مادها : (1330 تا 1172 قبل از هجرت ) خط مخصوصی نداشتند و احتمالا دبیران آنها خطوط آرامی , آشوری , عیلامی را می توانستند بخوانند.
زردشت : ( 1282 تا 1205 قبل از هجرت ) , كتاب او اوستا است , زبان اوستائی كه در شمال شرق ایران رایج بود با سنسكریت از یك ریشه است. خط كناب اوستا را نویسندگان اسلامی «دین دبیره» نامیدند , الفبای دین دبیره 44 تاست و از راست به چپ نوشته می شود.
هخامنشیان ( پارسها )( 1172 تا 952 قبل از هجرت ) : زبان آنان فارسی باستان بوده است كه یكی از زبانهای كهن ایرانی است , زبانهای ایرانی جزو زبانهای هندو ایرانی و زبانهای هند و ایرانی شاخه ای از زبانهای آریایی شمرده می شوند و با خوارزمی , سغدی , اوستایی , سكایی و جز آنها خویشاوندی داشته است. پیش از داریوش مردم در ایران خطوط عیلامی , بابلی , و آرامی را می شناختند ,به دستور داریوش خطی مركب از 42 علامت كه هر كدام از یك تا پنج نقش به شكل میخ تركیب یافته است ساخته شد , این خط از چپ به راست نوشته می شود.
اشكانیان ( پارتها )( 870 تا 396 قبل از هجرت ) : زبان مردم دوره اشكانی پارتی ( پهلوانیك ) بود كه با فارسی میانه خویشاوندی نزدیك دارد.
ساسانیان : ( 396 قبل از هجرت تا 30 هجری ) زبان رسمی دوره ساسانی , پهلوی یا فارسی میانه بود . خط پهلوی كه از خط آرامی گرفته شده بود دارای 22 الفبا بود و از راست به چپ نوشته می شد و بعضی نوشته های عهد ساسانی در دوره اسلامی تالیف و تحریر یافته است كه به فارسی میانه است.
از انقراض ساسانیان تا پایان قرن سوم هجری :(شروع دوره اسلامی )تا اواسط قرن سوم هجری و حتی بعد از آن مردم به لهجه های مختلف تكلم می كرده اند و گاهی در بعضی نواحی به مترجم نیاز پیدا می شده است , لهجه های سغدی , خوارزمی , تخاری و دیگر لهجه ها ی محلی متداول بوده است. لیكن لهجات محلی با آمیزش با زبان عربی آماده ایجاد ادبیات كامل و وسیعی گردید. خط پهلوی هم بر اثر صعوبت بسیار و نقص فراوان خود به سرعت فراموش گردید و بجای آن خط عربی معمول شد.  شعر هجایی و بعضا مقفی تا اواخر قرن سوم دیده می شود. در عصر یعقوب لیث ( 254- 265 ) به علت بی توجهی او به عربی شعر فارسی رواج پیدا كرد نخستین اشعار عروضی توسط «محمد بن وصیف سگزی , بهرام گور , ابو العباس مروزی , ابو حفص سغدی» گفته شد.
قرن چهارم ( عهد سامانی و بویی) (279 - 389 هجری ) : عصر سامانی از ادوار مهم ادبی است . پادشاهان و وزیران سامانی به شعر و نثر توجه زیادی مبذول می كردند . نثر فارسی قرن چهارم بسیار ساده و خالی از صنایع لفظی بود. از خصایص شعر فارسی قرن چهارم, فصاحت , سادگی , مضامین تازه و بكر , تشبیهات , توصیفات طبیعی است . شعر این دوره پر از نشاط روح و غرور ملی است. شاعران در اوزان عروضی تحول ایجاد كردند. مدیحه سرایی به تقلید از عرب معمول شد .پند و موعظه در شعر رواج یافت. كتابخانه رواج داشت و اولین مدرسه ها در این قرن ساخته شد. در این عهد شاعران بزرگی مانند رودكی , دقیقی , بلخی و... بزرگترین نماینده شعر این دوره بی خلاف فردوسی است تا جایی كه قرن چهارم تنها با داشتن شاهنامه می تواند بر زبان فارسی حكومت كند
قرن پنجم و ششم ( غزنویان , سلجوقیان , خوارزمشاهیان ) نفوذ فارسی دری از شرق ایران به دیگر نواحی ایران .رواج زبان فارسی به خارج از كشور. نثر فارسی در این دو قرن دو سبك كاملا متمایز داشت 1- نثر مرسل ( سبك ساده ) كه خالی از صنایع و قیود لفظی و آزاد از هر گونه تصنع و تكلفی است .مانند تاریخ بیهقی 2- نثر مصنوع ( سبك فنی ) كه آمیخته با صنایع لفظی مانند سجع و جناس و امثال آنها باشد ,مانند مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری. اختصاصات شعر فارسی عبارتند از 1- تاثیرات محلی در اشعار 2- ورود شعر در مباحث مختلف مانند مسایل فلسفی , صوفیانه , زهد , مدح ,هجو , تبلیغ دین , اندرز ....3- تنوع در انواع شعر مانند مثنوی , قصیده , غزل و رباعی و تركیب بند , ترجیع بند 4- نفوذشدید تصوف و عرفان در شعر و ادبیات. این دوره شاعران بزرگی مانند عنصری , فرخی , منوچهری , معزی , سنایی , انوری و عطار داشته است .
قرن هفتم و هشتم :حمله مغول و خراب كردن كتابخانه ها , مهمترین سبك رایج این دوره , سبك نثر مصنوع است. تالیفات ادبی و علمی زیاد شد . در شعر قصیده بتدریج متروك شد و بهمان نسبت غزلهای عاشقانه لطیف جای آن را گرفت , انتقاد و بد بینی و ناخشنودی از اوضاع روزگار با شدت بسیاری مشهود است. توجه بموضوعات عرفانی دراین عهد شدت یافت. از شعرای معروف این دوره سعدی , مولوی , حافظ عراقی , هروی , دهلوی , خواجوی كرمانی , عبید زاكانی و ساوجی می باشند.
قرن نهم (تیموری , 782 -907 هجری ) به سه دلیل زبان فارسی رو به انحطاط می رود 1- رواج زبان تركی 2- شعر و ادبیات از دربارها به دست عامه افتاد 3- استادان زبان فارسی كه باید تعلیم دهند از بین رفتند. روش متداول عهد تیموری سبك ساده و روان در نثر است .شعر در این عهد بی رونق است . مشهور ترین شاعر این عهد جامی است او از پیشوایان فرقه نقشبندیه است.
قرن دهم تا میانه قرن دوازدهم ( عهد صفوی , 907 - 1148 ) زبان فارسی در این دوره نیز در انحطاط بود.  مرثیه ثرایی و مدح ائمه دین بسیار معمول بود. شاعران به هندوستان و دربارهای عثمانی روی آوردند. رواج سبك هندی در شعر كه مبتنی است بر بیان افكار دقیق و ایراد مضامین بدیع و باریك و دشوار دور از ذهن در زبان ساده معمول و عمومی. نوشتن داستانهای منثور (رمان), تذكره نویسی , كتب متعدد لغت فارسی. سالك یزدی , صائب تبریزی , وحشی بافقی , عرفی , حزین و محتشم كاشانی از شاعران این عصر هستند .
میانه قرن دوازدهم تا اواسط قرن چها ردهم ( افشاری , زندی , قاجاری , مشروطیت ) ( دوره بازگشت ) انتقاد از سبك هندی و بازگشت به سبك قدما (عراقی). وصال شیرازی , فروغی بسطامی , سروش اصفهانی , قآانی شیرازی , ادیب نیشابوری و ملك الشعرای بهار از شاعران این دوره اند .
از سلطنت فتحعلی شاه تا كنون : ارتباط ایران و اروپا تغیرات زیادی را در فرهنگ و جامعه ایرانی گذاشت . افكار تازه در نثر و نظم بمیان آمد , سبك نگارش ساده و بی پیرایه شد , ورود در انواع مختلف مسایل ادبی از قبیل داستان و تآتر و بحثهای اجتماعی و اخلاقی و سیاسی ادبی و علمی و تحقیقات ادبی و تاریخی و ...در زبان فارسی معمول گشت .لهجه نویسندگان تدریجا تغییر یافت و بلهجه تخاطب نزدیك شد .شعر وارد عرصه جدیدی بنام شعر نو شد.
تاثیر اسلام بر ادبیات فارسی
لشكر كشی مسلمانان به ایران در قرن اوّل هجری، به همراه خود، جهان بینی جدیدی را برای ایرانیان به ارمغان آورد، كه تاثیر زیادی بر اطوار فرهنگ ایرانی، از جمله ادبیات فارسی، گذاشت. مسلمانان اولیه با سلوك بی‌آلایش خود تاثیری بیش از دعوت رسمی یك مبلغ داشتندو شدت تاثیر پذیری برخی از ایرانیان تازه مسلمان، به حدی بود كه نه تنها آیین پدران خودرا یكسره رها كردند، بلكه برخی از ایشان چنان با گذشته خود دشمنی ورزیدند كه به بدگویی از آن پرداختند، و حتی نام و نسب خود را تغییر دادند، در این اوضاع و شرایط، زبان فارسی تا حد زیادی از عربی، تاثیر پذیرفت.
علل عمده رواج زبان عربی، در میان ایرانیان و تأثیر آن در لهجات ایرانی را می‌توان در چند نكته دانست؛
1. جایگزینی زبان عربی در مراجع دینی و سیاسی، به علاوه، كسانی كه قصد ورود به امور سیاسی و اجتماعی را داشتند، می‌بایست این زبان را فرامی‌گرفتند.
2. گروه بزرگی از ایرانیان، شروع به نویسندگی و شاعری به زبان عربی كردند.
3. چون علوم اسلامی، اعم از علوم دینی و ادبی و عقلی، همه به زبان عربی تدوین شدند، برای آموختن این علوم، همواره زبان عربی مورد حاجت بود.
4. توقف سربازان عرب در نواحی مختلف كشور و آمیختن ایشان با ایرانیان.
5. از قرن ششم به بعد، بر اثر توجه نویسندگان و مترسلان ایرانی به نثر مصنوع، استعمال مفردات و تركیبات عربی در نثر فارسی به شدت رواج یافت، و همین كار در نزد شاعران نیز معمول شد. و نیز از وقتی كه زبان عربی با سپاهیان عرب به ایران نفوذ كرد، خط عربی نیز با آن همراه بود.
6. در مواردی كه یك كلمه عربی ساده‌تر از یك كلمه كهنه ایرانی به نظر می‌آمد، و یا كلمات ساده‌ای بود كه استعمال آن مایه گشایشی در زبان فارسی می‌گردید، این جایگزینی صورت می‌گرفت.
7. در مواردی هم، در قبال یك كلمه عربی معادلی یافت نمی‌شد و استعمال آن هم لازم بود. مانند صلوه، حج، صوم، كفر‌، كافرو... .
شعرا و نویسندگان زردشتی نیز، اگر چه اسلام نیاورده بودند، ولی خواه و ناخواه، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، از جهان بینی اسلامی تأثیر پذیرفتند و ضمن حفظ مضامین دینی خود، در پاره‌ای موارد، باورهای اسلامی را هم در لابلای آثار خود بیان كردند. الفاظی مانند؛ الله، سجده، جنّت، علیه السلام، عزّوجلّ، تعالی... از اسلام به زردشت سرایت كرد.
فارسی از زبان‌های هندو اروپایی است و عربی از زبان‌های سامی، و لذا، ازحیث اصول و اشتقاق، هیچ نوع تشابه و قرابت و خویشاوندی بین این دو زبان وجود ندارد، اما فرهنگ و تاریخ اسلامی چنان پیوندی میان این دو زبان برقرار كرد كه نظیر آن در هیچ یك از زبان‌های زنده دنیا دیده نمی‌شود
این نكته نیز قابل ذكر است كه لغات و اصطلاحات عربی با تغییرات مختلفی در لهجات ایرانی پذیرفته شد‌اند. به عبارت دیگر، قواعد و اصول لهجات ایرانی در مورد، تسلط خود را حفظ كرده‌اند. مثلا همه مخارج حروف عربی در لهجات ایرانی متروك ماند، مگر آنها كه با مخارج حروف فارسی یكسان بود. از اوّل و آخر بعضی كلمات اجزایی حذف شد . عده‌ای از كلمات، لهجات ایرانی، تغییر معنا یافت. پاره‌ای از افعال، به معنی وصفی یا اسمی، معمول گشت. بسیاری از صیغه‌های جمع عربی در فارسی مانند كلمات مفرد محسوب شدند، و یك بار دیگر با علامات جمع به كار رفتند، مثل؛ موالیان، عجایب‌ها. با تصرفاتی كه ایرانیان در ظواهر مفردات عربی و معانی آنها كردند، وضعی پیش آمد كه لغات عربی را كه در لهجات ایرانی راه یافته بودند، اندك اندك، به صورتی غیر از آنچه بود، درآورد.
مثل اعلای نثر عربی، قرآن كریم است كه معیار فصاحت و بلاغت به شمار می‌رود. مسلمانان ایرانی در ایجاز و ایراد كلمات فایده‌های بی‌شماری، از روش قرآن گرفته‌اند، و حتی از آیات آن به نحو مثل یا به طریق استشهاد همواره استفاده كرده‌اند.چنان‌كه ناصر خسرو، برای بیان اعتقادات خویش، مضامین قرآنی، احادیث نبوی و كلام امیر مؤمنان را به كمك می‌گیرد، و یا خاقانی، تحصیل دین از هفت مردان و دانستن تنزیل را از هفت قرّاء، در شمار افتخارات خویش می‌داند. ایران قبل از اسلام، شعر موزون و مقفا نداشته و تنها بعضی از سروده‌های هجایی داشته كه از روی مدارك به دست آمده از حاجی‌آباد و تورفان فهمیده می‌شود. ولی شعر عرب پیش از اسلام، شعر عروضی بوره است. و به طور كلی می‌توان گفت شعرای فارسی، فن قصیده را از عربی اقتباس كرده‌اند.
تأثیر اسلام بر ادبیات ایران در سده‌های اوّل:
در نمونه‌هایی از زبان و ادب گفتاری این دوره كه گاه‌گاه در لابلای نوشته‌های دوره اوّل تاریخ و ادب پارسی، و نیز در پاره‌ای از نوشته‌های تاریخی و ادبی به زبان عربی به چشم می‌خورد‌، می‌توان حدس زد: كه تأثیر فرهنگ اسلامی به ویژه قرآن و حدیث، در زبان و ادب فارسی در این دوره چندان نبوده است.به طور كلی نفوذ لغات عربی تا چند قرن اوّل هجری، به كندی صورت می‌گرفت و بیشتر به برخی از اصطلاحات دینی و اداری مانند حاكم، عامل، قاضی،خراج،و... اختصاص داشت، و نیز برخی از لغات ساده كه گشایشی در زبان ایجاد می‌كرد و یا بر مترادفات می‌افزود، مانند غم، راحت، بل، ... . و حتی ایرانیان پاره‌ای از اصطلاحات دینی و اداری را ترجمه كردند. مثلا به جای صلوه معادل پارسی آن «نماز» وبه جای «صوم» ، «روزه» را به كار بردند.
قر ن چهارم : این نفوذ بعد از قرن چهارم و خصوصآ از قرن ششم و هفتم به بعد در لهجات ایرانی، سرعت و شدت بیشتری یافت.  در نخستین دوره ادب فارسی به دلیل نفوذ نه چندان زیاد زبان عربی در زبان و ادب فارسی، در نوشته‌ها و آثار شاعران این دوره، واژه‌ها و تركیب‌های تازی چندانی به چشم نمی‌خورد. هم چنین، آیات و احادیث نیز در آثار ادبی این دوره اندك است. آنچه در این راستا دیده می‌شود، بیشتر در قالب تلمیح، ترجمه و اشاره به آیات قرآن و گاه نیز به صورت اقتباس از آن‌هاست. با بررسی متن‌هایی شبیه تفسیر طبری و تاریخ محمد بن جریر طبری، به روشنی می‌توان دریافت كه واژه‌ها و تركیب‌های عربی( آیات قرآن، حدیث، مثل و شعر عربی)، در نخستین نوشته‌های فارسی دری بسیار كم و ناچیز است. در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم، حركت‌های سلطان محمود غزنوی و دیگر درباریان او، سبب شد تا واژه‌هایی از زبان عربی جایگزین برخی از واژه‌های پارسی گردد.
مقایسه نمونه‌ای از نثر و نظم پارسی قرن چهارم، با نمونه‌ای از قرن پنجم، به خوبی می‌تواند تفاوت‌های بسیاری را میان نوشته‌های دو دوره سامانی و غزنوی به ما نشان دهد.
قرن پنجم: زبان پارسی از قرن پنجم به بعد به نسبت بیشتری با لغات عربی در آمیخت، و تدریجا بیشتر شد. از علل عمده آن، یكی، تزاید نفوذ دین اسلام، و دیگری تعلیم و تعلم عربی بود كه با شدت بیشتری در ایران رواج داشت، به طوری كه تعداد مدارس در قرن 5و 6، گسترش پیدا كرد، كه از مواد
اصلی دروس، زبان و ادب عربی بود
قرن ششم: از موضوعاتی كه مخصوصا در قرن ششم، در شعر فارسی به شدت رخنه كرد، تصوف و عرفان است.البته توجه به افكار عرفانی در شعر، پیش از قرن ششم، صورت گرفته است، لیكن اثر بیّن و آشكار آن را از آغاز این قرن می‌بینیم. نخستین كسی كه به ایجاد منظومه‌های بزرگ عرفانی توجه كرد، سنایی است. منظومه حدیقه الحقیقه و طریق التحقیق، از اوست.محمد عطار نیشابوری نیز كتاب‌های «منطق الطیر»، «اسرار نامه»، «مصیبت نامه» و «الهی نامه» را در اواخر این قرن و اوائل قرن هفتم نوشت.
در دو قرن هفتم و هشتم، توجه به عرفان قوت بیشتری یافت و منظومه‌های متعددی به وجود آمد، كه مثنوی معنوی، شاهكار جاودان شعر فارسی از آن جمله است. بزرگان تصوف، جهان بینی عرفانی را در ادبیات فارسی تبیین و ترسیم كردند. موضوع شعر و به خصوص قصیده را از لجن زار دروغ و تملق، بر اوج تحقیق كشاندند، و غزل را از عشق شهوانی به محبت روحانی رساندند، خلاصه آن كه معنویت را چاشنی ادبیات كردند.
صوفیه نخستین كسانی بودند كه نثر ساده و مرسل عصر سامانی را رها كردند و نثر مسجع و آهنگین را بنیان نهادند. پس از ماجرای تلخ حلاج، صوفیه زبانی رمزی و نمادین از نظم و نثر ایجاد كردند، و با ظهور ابن عربی، اصطلاحات عرفانی در اشعار و آثار منثور نویسندگان پارسی‌گوی نفوذ یافت.
قالب‌های كاربردی قرآن و حدیث:
اشاره: اگر بتوانیم با الفاظی اندك شنونده را با معانی بسیار آگاه كنیم چنین صنعتی را اشاره گویند. اشاره ممكن است به آیه، حدیث، داستان، یا غیر آن باشد.
كه خاصان در این ره فرس رانده‌اند به لا احصی از تك فرو مانده‌اند (بوستان سعدی)
كه اشاره به حدیث نبوی «لا احصی ثناءً علیك انت كما اثنیت علی نفسك» می‌باشد.
اقتباس: گوینده در نثر یا نظم عبارتی از قرآن، یا حدیث را به صورت بیان مطلب اصلی و ادامه سخن درج می‌كند؛
تا رساند تو را به فرّ و بها حكم خیر الامور اوسطها (هفت اورنگ جامی)
ارسال المثل: آوردن مثل مشهور یا عبارت روان پندآمیز و حكمت آموزی است كه تمثل به آن درست باشد؛
كیست در این دایره دیر پای كو لمن الملك زند جز خدای (مخزن الاسرار)
كه بر گرفته از آیه 16 از سوره غافر می‌باشد.
تلمیح: همان اشاره است كه گوینده در نظم، یا نثر برای تأكید، تأیید و... مطلب اصلی خود به قصه‌ای معروف، شرح حالی مشخص، و یا مثلی معروف اشاره می‌كند؛
سگ اصحاب كهف روزی چند پی مردم گرفت و مردم شد (گلستان سعدی)
كه
اشاره به داستان اصحاب كهف دارد
ترجمه: برگردان آیه یا حدیث به صورتی كه خواننده را به اصل متن راهنما باشد؛
كه من شهر علمم علیم در است درست این سخن قول پیغمبر است (فردوسی)
كه ترجمه حدیث معروف رسول خداست كه می‌فرماید: « انا مدینه العلم و علیُ بابها»
[
تحلیل یا حل : درلغت یعنی از هم باز كردن و در اصطلاح ادیبان گرفتن الفاظ آیه ای از قرآن یا حدیث یا شعر یا مثل در نوشتار است با خارج ساختن عبارت آن از وزن یا صورت اصلی اش .
عشق جانِ طور آمد عاشقا طور مست «خر موسی صاعقا» (مثنوی مولوی)
كه در آن آیه را برای وزن شعر حل كرده و تغییر داده چون در اصل خر موسی صع
قا (اعراف 7 / آیه 142) بوده است


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 321
نویسنده : webattraction

نويسنده تنها براي خود نمي نويسد بويژه نويسنده مقاله و داستان و نمايشنامه كه در خواننده تاثير بسيار مي گذارد و طبعا خوانندگان فراواني پيدا مي كنند و بهمين جهت مسئوليت وي سنگين است . نويسنده توانا و چيره دست با روح انسانها به ويژه نسل جوان سرو كار دارد و مي توان با قلم شور آفرين خود احساسات و عواطف ملتي را به سود يا زيان جريان يا حاكميتي بر انگيزد و به افراد خموش توان و تحرك بخشد و روابط حاكم بر اجتماع را دگرگون سازد . در تاريخ بشريت هيچ انقلاب و تحول شگرفي را نميتوان سراغ داشت كه نويسندگان و گويندگان در صف اول آن قرار نگرفته و نقش و سهم تعيين كننده اي در بيدار سازي و جهت دهي توده مردم نداشته باشد . اگر به كشور خودمان ايران نظر بيفكنيم به روشني مي بينيم كه در انقلاب مشروطه ، نهضت ملي شدن صنعت نفت و سرا نجام در انقلاب اسلامي نويسندگان نقش بارز و با ارزشي در زمينه سازي، گسترش و پيروزي اين سه جريان بر عهده داشته اند.

 

 

2- مشخصات يك نويسنده خوب و موفق:

اگرچه براي همه نويسندگان صفات و خصوصيات واحد و مشخصي نمي توان ذكر كرد لكن مي توان گفت: كه نويسنده مسئول و با ايمان دردي و انگيزه اي براي نوشتن دارد و هدفي عالي و والا را در نوشته خود دنبال مي كند و هرگز از جاده حق و حقيقت دور نمي شود و قلم خود را به چيزهاي بي ارزش مانند : پول، جاه و مقام نمي فروشد و به غرض و كينه و حسد نمي آلايد و مطامع شخصي را بر مصالح و منافع عمومي و ميهني بر نمي گزيند. در مجموع موارد ذيل را مي توان از مشخصات و ويژگيهاي يك نويسنده متعهد و راستين بر شمرد.

1- روشني و وسعت انديشه

2-  قدرت تخيل

3-  لطافت ذوق

4- دقت و باريك بيني

5- ابتكار و نوآوري

6- آشنايي با ادبيات ملي

7- تسلط بر زبان مادري و آشنايي بازبان عربي و يك يا دو زبان خارجي

8- شناخت موقعيت و محيط

9- واقع بيني و حقيقت گرايي

10- شهامت ادبي

11- صراحت لهجه

12- آگاهي و تسلط كافي به موضوع

13- نظم فكري

14- قدرت استدلال

15- رعايت وحدت موضوع و نظم مطالب

16- دقت در هماهنگي و برابري لفظ و معني

17- شيوايي و رسايي و استواري كلام

18- گرمي و شور انگيزي بيان

19- رعايت همواري و خوش آهنگي واژه ها و ترجيع دادن تركيب ها و واژه هاي  مانوس و قابل فهم فارسي بر واژه هاي بيگانه و پاره اي از واژه هاي نامانوس فارسي كهن و يا لغت نا مانوس و دشوار عربي.

مشخصات يك نوشته خوب:

 

از حيث سبك نگارش و آئين درست نويسي نوشته خوب ؛ نوشته است كه در آن موارد ذيل رعايت شده باشد.

 

1-ساده نويسي.

سادگي از ضروريات نوشته است ولي نويسنده نبايد در اين امر افراط ورزد و كار را به ابتذال بكشاند . بلكه بايد نوشته اوساده و روان و در عين حال شيوا و رسا باشد و عبارات مبهم و جملات پيچيده و كلمات نا مانوس در آن بكار نرود تا در اين عصر شتاب و سرعت خواننده براي درك معني لغات نيازي به فرهنگ نداشته باشد و براي فهم و حال مساله مانند چيستان به اتلاف وقت خود و تامل بيجا محتاج نباشد بلكه نوشته را به آساني بخواند و به خوبي بفهمد.

2- عفت قلم و پاكي فكر.

در همه نوشته ها بايد عفت قلم را رعايت كرد و از استعمال الفاظ زشت و ركيك و همچنين توهين و فحاشي نسبت به افراد بر كنار بود زيرا فحش ونا سزا، نوشته را در نظر خواننده بي مقدار و نويسنده را خوار مي سازد.

3- وحدت موضوع.

منظور از وحدت موضوع فراهم آمدن تناسب و ربط طبيعي معاني مورد بحث در نوشته با يكديگر است به عبارت ديگر نويسنده بايد در سراسر نوشته ، از اصل موضوع دور نيفتد و تمام بحثها و مثالها وآرايشگريها و اجزاء نوشته با هماهنگي كامل، پيرامون موضوع اصلي دور زند و تاثيري واحد در ذهن خواننده القاء كند.

4- استفاده بجا.

استفاده بجا و مناسب از صنايع ادبي وآرايه هاي كلام، صنايع ادبي در گيرايي و زيبايي و خوشايندي اثر و جلب توجه خواننده سخت موثر است. آوردن تشبيه زيبا، استعاره لطيف، كنايه به موقع و بجا، توصيف بديع ، ضرب المثل مناسب، شعر نغز و دلپذير، تمثيل آموزنده، كلمات قصار، نوشته را پر بارتر و خواندني تر مي سازد اما در انتخاب آنها نبايد افراط شود و فقط براي آساني درك مطلب، زيبايي اثر و رفع خستگي خواننده بايد از آنها مدد گرفت.

 

5- نقل صحيح و به موقع سخن ديگران.

اگر مطلب يا گفتار يا شعري  را از كسي عينا" در نوشته خود مي آوريم بايدآن را در داخل گيومه قرار دهيم و در پاورقي با ذكر ماخذ و شماره صفحه بدان اشاره كنيم . همچنين از نقل گفته ها و نوشته هاي ديگران بدون ضرورت واقعي و براي ازدياد حجم نوشته خود بايد بپرهيزيم.

6- اختصار.

بايد بكوشيم كه نوشته ما تا سرحد امكان مختصر و مفيد باشد و از بحث هاي خارج از موضوع جدا" خود داري كنيم مگر اينكه براي اثبات نكته يا مطلبي ضرورتي پيش آيد

7- پرهيز از مقدمه چيني و قلم فرسايي بي مورد و بي ارتباط:

بايد سعي كنيم حتي المقدور مطلب را بدون مقدمه چيني و قلم فرسايي نا بجا آغاز كنيم و از تعارف و پوشيده گويي بر حذر باشيم و منظور خود را بطور صريح و روشن و گويا به رشته تحرير درآوريم و مخصوصا" از آوردن مقدمه طولاني يا بي ارتباط با اصل موضوع احتراز كنيم؛ چرا كه مقدمه براي جلب توجه خواننده و آماده ساختن ذهن او جهت پذيرش و درك مطلب اصلي است و وقتي از اين غرض دور شود ،خواننده را ملول و از التفات به متن دور مي سازد.

8- پرهيز از واژه هاي دشوار و بيگانه.

بايد از كاربرد لغات واصطلاح هاي دشوار و دور از ذهن و همچنين واژه ها و تركيباتي كه معني و مورد استعمال آنها را دقيقا نمي دانيم ،احتراز جوييم و نيز سعي كنيم تا مي توانيم لغات بيگانه را كه مترادف آن در فارسي موجود است در نوشته خود نياوريم .

9- املاي صحيح كلمات.

در املاي واژه ها و وصل و فصل تركيب ها بايد دقت كنيم و هرگز لغاتي كه املاي درست آنها را نمي دانيم بكار نبريم.

10- نكات دستوري.

در سراسر نوشته بايد قواعد دستوري را رعايت كنيم و اركان واجزاء جمله را در جاي مناسب خود بياوريم.

11- علائم و نشانه گذاري.

يكي از عواملي كه در روشني بيان نويسنده و سهولت درك خواننده سخت موثر است ،رعايت قواعد نشانه گذاري است؛از اين رو،بايستي همه جا آن را رعايت كرد.

12- خوانا بودن خط.

خط همه زيبا نيست،ولي تقريبا همه مي توانند خوانا بنويسند . خط نوشته بايد روشن و خوانا و درست باشد و اگر تايپ شده ،بايد افتادگي و تكرار غلط نداشته باشد، تا خواننده بتواند آن را به درستي بخواند و بفهمد.

13- نظم و ترتيب و نظافت.

نظم و ترتيب و نظافت،همه جا لازم و پسنديده است . تميز و مرتب نبودن نوشته ارزش آن را در نظر خواننده بسيار پائين مي آورد.

14- آوردن هريك از انواع مطالب در يك بند جدا و مستقل.

براي اينكه مطالب بهم آميخته نشود و خواننده در فهم آن دچار اشكال نگردد، بايد هر قسمت از نوشته را كه حاوي انديشه يا خواست و يا مطلب مخصوص است در يك بند (پاراگراف) بياوريم . به عنوان مثال اگر مقاله اي در باره يك شاعر، مثلا ناصر خسرو، مي نويسيم و در باره ((محيط زندگي)) او بحث مي كنيم، بايد آن بحث را در يك بند جداگانه قرار دهيد و با ديگر قسمت هاي نوشته، از قبيل شرح دوران كودكي، تحصيلات، تاليفات و سبك او مخلوط نكنيم و هريك از آنها را نيز در يك بند مستقل بياوريم

15- موزون بودن .

سخن گفتن در واقع نوعي موسيقي است؛هر قدر اجزاء سازنده اين موسيقي يعني واژه ها و كلمات ،خوش اداتر و هر قدر تركيب آنها موزون تر و هماهنگ تر باشد موسيقي سخن دلنشين تر خواهد بود.

16- توجه به مخاطب.

نويسنده بايد همواره مخاطب خود را در برابر خويش تصور كند؛ يعني بداند با چه كسي سخن مي گويد و براي چه كسي مي نويسد . اگر براي عموم مي نويسد، فردي را كه مثلا در حد ديپلم ، معلومات عمومي دارد، در نظر داشته باشد و اگر براي همه دانشگاهيان مي نگارد كسي را كه در حد كارشناسي است در نظر بگيرد و مطالب نوشته را به گونه اي بنگارد كه آسان و قابل فهم باشد.

انواع نگارش:

بيشتر مولفاني كه در باره فن نويسندگي مطلبي نوشته اند نوشته ها را از حيث روش نگارش و موضوع مورد توجه قرار داده و براي هريك اقسامي قائل شده اند . از نظر شيوه نگارش نوشته ها را به سه درجه" عادي و متوسط و عالي" تقسيم كرده و گفته اند نوشته عادي نثري است ساده كه از پيرايه هاي لفظي و معنوي به دور باشد و در آن صنايع بديعي بكار نرود . نوشته هايي كه نزديك به زبان گفتاري و زبان مخاطب نگارش يابند در رديف اين طبقه قرار مي گيرد. انشاءيي را عادي دانسته اند كه در آن تشبيهات و استعارات و صنايع لفظي و معنوي بكار رود و نويسنده كوشش كند كه از نظر تخيلات شاعرانه و توازن كلمات سخن خود را به حد شعر برساند . در باره طبقه متوسط گفته اند: نوشته اي است كه در آن نثر عالي و ساده بهم آميخته باشند يعني نوشته در عين حال كه از فصاحت و آرايش كلام برخوردار است به زيور سادگي نيز آراسته باشد . پيداست كه اين نوع تقسيم بندي تنها در تحقيقات ادبي و مطالعه آثار پيشينيان مي تواند تا حدي سودمند باشد زيرا در عصر حاضر كه بيش از هر چيز ساده نويسي مورد توجه است بكار بردن استعارات و كنايات در نوشته ها نه تنها از محاسن نويسندگي محسوب نمي شود و آن را در رديف انشاء ي عالي قرار نمي دهد بلكه در اغلب موارد عيب نوشته نيز شمرده مي شود و مورد توجه قرار نمي گيرد . از سوي ديگر بايد به اين نكته توجه داشت كه در هر نوشته به تناسب موضوع كلمات خاصي بكار مي رود مثلا" اگر نويسنده اي بخواهد داستان كوتاهي بنويسد ناچار است كه از كلمات مخصوصي استفاده و هرگاه همان نويسنده به نگارش مقاله اي دست بزند نيازمند بكار بردن نوع ديگري از كلمات مي باشد.

انواع نگارش از حيث موضوع:

1-   نگارش وصفي

2-   نگارش نقلي

3-   نگارش تحقيقي

4-   نامه نگاري

1-  نگارش وصفي‹‹ توصيفي›› :

نوشته اي كه از مناظر مختلف طبيعت مانند كوه، غروب خورشيد ، ماه و ستارگان ، شب و روز و فصول مختلف ، كوهستانها ، جنگل ، صحنه هاي گوناگون زندگي و حالات مردم و مانند آنها سخن به ميان آورد وصفي خوانده مي شود . كار اصلي نويسنده در اين گونه نگارش ها تجسم و تعريف اشياء و محسوسات است در نوشته هاي وصفي بايد بيش از همه چيز از نيروي تصور و تخيل مدد گرفت و آنچه از مناظر مختلف درك مي شود به روي كاغذ جاري ساخت . در اين قسم نويسندگي وقتي توصيف به حد كمال مي رسد و بي عيب و خوب قلمداد مي شود كه نويسنده از ذوق و احساسات لطيف خود مدد گيرد و موضوع را طوري بپروراند و وصف كند كه خواننده بتواند صحنه هاي گوناگون آن را در پيش چشم خود عينا" مجسم سازد.

2-  نگارش نقلي

اين نوع نوشته به نقل و بيان حوادث جهان و اتفاقات گوناگون روزگار اختصاص دارد و به صورت تاريخ يا داستان نوشته مي شود.

الف) تاريخ :

مضمون اين قسم نوشته پيش آمدهاي روزگار و سر گذشت هاي ملل و اقوام جهان را در بر مي گيرد و مجموعه اي از شرح احوال پيغمبران و پادشاهان و پيشوايان و دانشمندان و ديگر نام آوران جهان است . تاريخ اوضاع و احوال عمومي مردم را طي اعصار و قرون متمادي در امور سياسي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مورد بحث قرار مي دهد و از تغييرات و تحولاتي كه در جوامع گوناگون پديد آمده است سخن مي گويد و حوادث و اتفاقات و علل آن را بررسي مي كند . در حقيقت تاريخ آئينه تمام نمايي است كه وقوع مردم را در گذرگاه زمان بطور وضوح نشان مي دهد.

ب) داستان:

گاهي نويسنده حقيقت را با مجاز و مسائل جدي را با شوخي مي آميزد و از اتفاقاتي سخن به ميان مي آورد كه واقعيت ندارد و با زندگي عادي چندان قابل انطباق نيست در اين نوع نوشته ها قدرت تخيل و نيروي ابتكار نويسنده با هم جمع مي گردد و اثري بوجود مي آورد كه آن را داستان يا ا فسانه مي نامند . برخي از داستان نويسان بزرگ؛ وقايع تاريخي و اتفاقات سياسي را با پاره اي اشكال خيالي و صورت هاي فرضي در آميخته و آثاري بوجود آورده اند كه از شاهكارهاي ادبي جهان به شمار مي روند

3- نگارش تحقيقي

در اين نوع نوشته از مسائل علمي، ادبي، اجتماعي و فلسفي سخن به ميان مي آيد و جنبه بحث و تحقيق دارد و چون در نگارش هاي تحقيقي موضوع غالبا مربوط به عقايد و افكار و امور غير محسوس و معنوي است لذا نويسنده بايد انديشه ها و نظرات خود را با دليل و برهان بيان كند . براي پروراندن اين گونه موضوعات مشاهدات شخصي و نيروي تخيل به تنهايي كافي نيست بلكه نويسنده بايد از تجربيات و كوشش هاي فكري ديگران نيز سود جويد و از مباني علمي و فني آگاهي داشته باشد تا بتواند عقيده خود را ثابت كند . مقاله نويسي ، تهيه و تنظيم متن سخنراني و نوشتن مطالب پند آميز و آوردن مثل هاي رايج يك زبان در دايره اين نوع نويسندگي قرار مي گيرند.

4- نامه نگاري:

اين نوع نوشته درروابط اجتماعي جايي خاص دارد و بيش از انواع نگارش ميان مردم رايج و متداول است زيرا ممكن است شخصي در مدت عمر خود مقاله اي ننويسد يا براي توصيف منظره اي دست به قلم نبرد اما به حكم ضرورت بارها با خويشان و دوستان خود مكاتبه كند يا به مناسبت شغلي كه دارد هر روز دست اندر كار نوشتن نامه هاي گوناگون باشد در جامعه متحول و پيشرفته كنوني كمتر كسي است كه با ادارات دولتي و موسسات خصوصي سرو كار نداشته باشد و براي رفع اين نيازمنديهاي روز مره خود تقاضا و درخواستي تسليم مسئولان امر نكند بخصوص در بخش عمومي كه متقاضي بايد درخواست خود را بصورت كتبي تسليم مقامات اداري كنند تا مورد رسيدگي قرار گيرد.

پيش از آنكه از انواع نامه ها گفتگو كنيم بايد اين نكته را ياد آور شويم كه اصولا هر گونه نوشته اي خواه خصوصي باشد، خواه اداري با پيامي همراه است . مثلا اگر به يكي از دوستان خود نامه اي مي نويسيد و درآن از مسائل عاطفي سخن به ميان مي آوريد براي اين است كه پيام دوستي خود را به او برساني و ثابت كني كه هنوز فراموشش نكرده اي و در صفا و صميميت خود پا برجايي يا اگر با سازماني اعم از خصوصي يا عمومي ( دولتي) مكاتبه اي مي كنيد قطعا بنابر ضرورتي است و پيامي داري كه مي خواهي به آگاهي گيرنده نامه برسد بنا براين كار اصلي هر نوشته بيان مقصود و در حقيقت رساندن پيامي است اما از آنجايي كه پيام ها و نياز هاي آدمي گوناگون است و به مقتضاي موقع و مقام و زمان و مكان  تغيير پيدا مي كند لذا نمي توان نامه ها را به انواعي كه گفته شد تقسيم كرد و براي براي هريك تعريفي قائل شد كه از هر جهت جامع و مانع باشد.

مثلا نامه هاي خصوصي محدود به مواردي نيست كه در آن از عواطف قلبي و اشتياقات دروني و پيوندهاي دوستي سخن به ميان آيد ممكن است مضمون يك نامه خصوصي غير از اظهار ارادت و ابراز علاقه مشتمل بر مطالب و مسائل ديگري از قبيل تقاضا، مشورت ، تبادل نظر يا توصيه باشد.

نامه ها را مي توان با توجه به وضع نويسنده به دو دسته "خصوصي و عمومي" تقسيم كرد.

نامه خصوصي:

به آن گونه از نامه ها گفته مي شود كه نويسنده آن شخص حقيقي باشد . براي روشن شدن مطلب بهتر است نخست به تعريف شخص حقيقي بپردازيم و فرق آن با شخص حقوقي باز شناسيم ابتدا بايد دانست كه از نظر علم حقوق" شخصيت عبارت است از شايستگي برخوردار بودن از حقوق و تكاليف معين و دارا بودن توانايي براي اجراء و اعمال آنها ". بر اساس اين تعريف هر انسان طبعا" داراي شخصيتي است كه بوسيله آن از حقوقي برخوردار مي شود و تكاليفي دارد كه قهرا بايد انجام دهد . در حقيقت براي  غير انسان نه حقي مي توان قائل شد و نه تكليفي برقرار نمود . تنها افراد اجتماع هستند كه بنابر روايت مدني از حقوق طبيعي برخوردارند  اما گاهي بنا بر ضرورت و علل خاصي عده اي از مردم گرد هم مي آيند و شخصيتي بوجود مي اورند كه بستگي به شخصيت هيچكدام از تشكيل دهندگان آن اجتماع ندارد  مانند شهرداريها ، شركتها، موسسات خيريه و سازمانهاي ديگر كه از حقوقي برخوردارند و در قبال آن تكاليفي نيز به عهده دارند مثلا" هرگاه دو نفر با هم سرمايه اي بگذارند و شركت تاسيس نمايند سه شخصيت بوجود مي آيد دو شريك كه هر يك داراي شخصيت طبيعي و حقيقي هستند و سومي موسسه يا شركتي كه حقوق و تكاليفي غير از افراد تشكيل دهنده آن دارد و در واقع از شخصيت ويژه اي كه آن را شخصيت حقوقي مي نامند برخوردار است . لازم به ذكر است كه در تقسيم بندي نامه ها بايستي به اين نكته توجه داشته باشيم كه كليه مكاتبات از طرف اشخاص حقيقي در رديف نامه هاي خصوصي قرار مي گيرد . به سخن ديگر هرگاه فردي در ارتباط با افراد ديگر يا اجتماع قلم به دست مي گيرد و براي رفع نيازمنديهاي خود اعم از مادي يا معنوي نامه اي مي نويسد چنين نامه اي را بايد خصوصي تلقي نمود . نامه هاي خصوصي با توجه به محتواي نوشته مي توانند مطالب مختلفي از قبيل تقاضا، تشكر، مشورت، تبريك، دعوت، تسليت، شكايت ، توصيه ومسائلي از اين قبيل را در بر گيرد.

نامه هاي عمومي:

آن دسته از نامه ها را عمومي مي ناميم كه از طرف شخصيت هاي حقوقي نگارش يافته اند . توضيح اينكه هرگاه شخصي در مقام يا شغل اداري و در جهت گردش كار سازمان و موسسه اي دست به مكاتباتي بزند نوشته او جنبه عمومي دارد خواه اين مديريت مربوط به اداره امور تشكيلات دولتي باشد خواه موسسات و سازمانهايي كه بوسيله بخش خصوصي اداره مي شود. بنابراين نامه هايي كه به امضاء  مدير عامل يا مديران قسمت هاي مختلف شركتي در باره مسائل مربوط به همان شركت صادر مي شود و همچنين كليه مكاتباتي كه از ناحيه وزارتخانه اي انجام مي پذيرد در رديف نامه هاي عمومي قرار مي گيرد

گونه هايي از مكاتبات اداري:

1-  حكم

2-  فرمان

3-  دستور

4-  دستورالعمل

5-  ابلاغ

6-  بخشنامه

الف) حكم:

اين كلمه در لغت به معاني مختلف از قبيل: امر، فرمان، منشور، اجازه، فتوا، دانش و حكمت آمده است اما در مكاتبات اداري حكم را نامه اي گويند كه از طرف مقامات صلاحيتدار و مديران و كاركنان سازمان يا موسسه اي فرستاده شود و به موجب آن وضع اشتغال و نحوه بهره گيري از امتيازات و كيفيت كار گيرندگان نامه مشخص و معين گردد.

قانون استخدام كشوري مصوب 31 خرداد 1345 و اصلاحيه هاي بعدي آن در       بند" پ " ماده 1 حكم رسمي را چنين تعريف مي كند.

حكم عبارت است: از دستور كتبي مقام صلاحيتدارو وزارتخانه هاو موسسات دولتي در حدود قوانين ومقررات مربوط است. بايد توجه داشت كه در اين تعريف نظر قانون گذار بيشتر متوجه حكمي است كه براي استخدام كارمندان صادر مي شود . زيرا در        بند " ب " همين ماده ( ماده 1 ) گفته شده است خدمت دولت عبارت از: اشتغال به كاري است كه مستخدم به موجب حكم رسمي مكلف به انجام آن ميگردد. بنابراين نخستين و مهمترين حكمي كه در مكاتبات اداري از طرف كارگزيني صادر مي شود حكم استخدام است و ديگر احكام از قبيل : حكم ترفيع، انتقال ، انتظار خدمت و ... را بايد از فرعيات آن محسوب داشت اما اگر حكم استخدام از جهت آنكه اجازه آغاز كاري را در سازمان و دستگاهي صادر مي كند مهم تلقي مي شود . حكم ديگري نيز كه پايان كار را با برخورداري از امتيازاتي اعلام مي دارد و حكم بازنشستگي ناميده مي شودهمچنان از اهميت خاصي برخوردار است. بند " ح " ماده 124 قانون استخدام كشوري ناظر بر همين مورد است كه مي گويد: حالت بازنشستگي وآن وضع مستخدمي است كه طبق قانون به موجب حكم رسمي مراجع صلاحيت دار از حقوق بازنشستگي استفاده مي كند.

درباره تهيه و تنظيم احكام بايد به چند نكته اشاره كرد:

1- گيرندگان و مخاطبان اين گونه نامه كساني هستند كه در سازمان و موسسه اي به كار اشتغال دارند و يا مي خواهند كار خود را در دستگاه صادر كننده نامه آغاز كنند لذا بطور كلي مكاتباتي كه در اين زمينه انجام مي گيرد جنبه داخلي دارد و يك وسيله ارتباطي بين مديران و كاركنان است كه وضع مستخدم را از حيث شغل و سمت و وظايف و نحوه كار و غيره معين و مشخص مي كند و بهمين دليل هم عناصر تشكيل دهنده احكام با انواع ديگر نامه ها اندكي فرق دارد مثلا" در حكم هايي كه صادر مي شود به هر مناسبتي كه باشد سرآغاز و جمله پاياني وجود ندارد و معمولا بعد از عنوان در ابتداي نامه به قانون و تصويب نامه يا به دليلي كه مستند برآن حكم صادر گرديده است اشاره مي شود.

2- چون بيشتر احكام مخصوصا" استخدام ، ترفيع، اضافه حقوق و بازنشستگي در زمانهاي معين براي تعداد زيادي از كارمندان صادر مي شود بنابراين در اغلب اوقات اين نوشته ها با فرم مشخص و چاپ شده در اختيار مسئول كارگزيني قرار مي گيرد تا فقط محل هاي خالي از قبيل: تاريخ، مشخصات، شماره كارگزيني و مطلب را درآن قيد كنند و بعد ازامضاء به گيرندگان احكام ارسال دارند.

3- چنانكه گذشت در بند " پ " ماده 1 قانون استخدام كشوري گفته شده است حكم رسمي عبارت از :" دستور كتبي مقام صلاحيتدار" .

در باره اين تعريف بايد گفت نه تنها لفظ حكم در فرهنگ فارسي با كلمه دستور مترادف نيست بلكه در عرف اداري هم حكم با دستور فرق دارد و نمي توان هر دو را يك چيز دانست همچنان كه حكم از حيث معني با فرمان برابر است اما از جهت اصول و سلسله مراتب اداري بين آنها تفاوتهايي وجود دارد.

ب) فرمان:

فرمان در لغت به معني حكمي است كه از طرف شخص بزرگي صادر شود اما در اصطلاح اداري به آن گونه از نامه ها اطلاق ميگردد كه از طرف دفتر مخصوص فرمانروا و رئيس مملكت صادر شده و به توشيح وي رسيده باشد.

فرمان ها بيشتر مربوط به اجراي قوانين، انتصاب بلند پايگان مملكت، اعطاي نشان هاي كشوري و لشكري و درجات نظامي است . ناگفته نماند كه كلمه فرمان در عرف سازمانهاي ارتشي به عواملي گفته مي شود كه در موارد خاصي از طرف فرمانده بصورت كتبي و شفاهي صادر مي شود مانند فرمان عقب نشيني ، فرمان آتش بس و..

 

ج) دستور:

پيش از اين گفتيم كه دستور به معني حكم، امر، فرمان و كلماتي مترادف اين واژه ها نيست و بايد براي آگاهي بيشتر اضافه كنيم كه اين كلمه ( دستور)در فرهنگهاي فارسي به معاني "اجازه، صدر اعظم، وزير، نمونه، روش، عادت و رسم ، قانون و طريقه، پيشواي زردتشتيان، شخص مقتدر و توانا آمده است" بنابراين چنين به نظرمي رسد كه استعمال اين لغت به معني حكم از ابداعات قرن اخير است اما هرگاه دستور را بدليل رواجش در زبان امروزي بدين معني بپذيريم باز هم مسئله اي باقي مي ماند وآن تفاوتي است كه بين دستور و حكم وجود دارد  بدين معني كه دستور در عرف اداري همانند حكم يا مكاتبات ديگرازاستقلال كامل برخوردار نيست بلكه وابسته آنهاست . چنانچه به جريان نامه ها در ادارات دولتي يا موسسات ملي توجه كنيم به اين نكته بر مي خوريم كه هر نامه در گردش طبيعي خود مراحل مختلفي را مي گذراند . نامه هايي كه به دبيرخانه سازمان مي رسد در بدو امر از نظر مديران سازمان مي گذرد و سپس هريك از آنها با توجه به موضوع از طرف مدير براي اقدام يا اطلاع به يكي از ادارات تابع ارجاع مي شود . به ديگر سخن "دستور عبارت از : پيام هاي كوتاهي است كه از طرف مدير براي ارگانهاي پائين اداري فرستاده مي شود و نظر او را در باره اقداماتي كه بايد نسبت به نامه هاي رسيده معمول گردد مشخص مي كند".

گاهي ممكن است دستور بدون وابستگي به نامه ديگري صادر گردد وآن موقعي است كه مدير درباره مساله اي از زير دستان خود توضيح بخواهد يا آنان را در امري راهنمايي كند . در اين صورت دستور مورد نظر ضمن ياد داشت جداگانه اي به مسئولان قسمت ها فرستاده مي شود.

د) دستور العمل‹‹ روش كار- كارآئين››:

گاهي در امور اداري مواردي پيش مي آيد كه اعمال قانون يا اجراي مقررات و آئين نامه ها و همچنين بكار بستن دستورهاي مديران در عمل با دشواريهايي مواجه مي شود و متصديان امر و مجريان قانون نمي دانند كه بايد براي اداي وظايف خود از چه شيوه هايي استفاده كنند تا از يك طرف منافع سازمان متبوعشان محفوظ بماند و از طرف ديگر براي كساني كه مقررات در باره آنان اجرا مي شود مشكلاتي پيش نيايد در چنين مواقعي مقامات ذيصلاحيت و مديران اقدام به صدور نامه هايي مي كنند كه در اصطلاح اداري آنها را "دستور العمل " گويند.

دستور العمل بر خلاف دستور پيام هاي كوتاه نيست بلكه توضيح و تفسيري از مقررات است كه ضمن آن نحوه كار و روش هايي كه بايد براي اجراي ان اعمال شود مشخص و معين مي گردد . دستورالعمل به روشن كردن نكات مهم مقررات و آئين نامه ها مي پردازد و سرمشقي بدست مجريان امر مي دهد و آنها را راهنمايي مي كند تا بر طبق محتواي آن وظيفه خود را به درستي انجام دهند و از مسير مستقيم كار خارج نشوند.

ه) ابلاغ:

در بدو امر وقتي به كلمه ابلاغ بر مي خوريم چنان به نظر مي رسد كه آن هم نوعي از مكاتبات اداري و در رديف احكام است در صورتيكه ابلاغ گونه اي از نامه ها نيست بلكه در اصل به معني رساندن و به مفهوم وسيع تر رساندن نامه يا پيام به كسي است بنابراين ، اينكه گفته مي شود ابلاغ فردي صادر شد يا ابلاغ ها به امضاي مدير رسيد درست نيست زيرا ابلاغ را نمي توان نوشته اي تصورنمود كه از دفتر سازمان و اداره صادر كرد يا به امضاي مديرو رئيس برسد اين احكام است كه به احكام ذينفع ابلاغ مي شود . اين كلمه ( ابلاغ) بيش از همه جا در وزارت دادگستري و امور قضايي رايج است زيرا به اصطلاح قضائي ابلاغ رساندن اوراق بوسيله مامور مخصوص به اشخاصي است كه نامشان درآن قيد شده است . ابلاغ در امور حقوقي از اهميت خاصي برخوردار است و در محاكم يكي از مراحل دادرسي شمرده مي شود با اين حال در اينجا هم كلمه ابلاغ به تنهاي مورد استفاده قرار نمي گيرد و قاعدتا با متممي همراه است و بصورت هايي از قبيل: ابلاغ دادخواست ، ابلاغ حكم و ابلاغ دادنامه و نظاير آن بكار مي رود.

گفتيم كه ابلاغ گونه اي از نامه هاي اداري نيست بلكه رساندن آنها به شخص است اما در اين باره نبايد نوشته هايي را كه ابلاغ نامه و ابلاغيه ناميده مي شود از نظر دور داشت و آنها را با ابلاغ يكي دانست . در مكاتبات اداراي نامه اي را كه از طرف مقام هاي ذيصلاحيت  صادر شود و ضمن آن مطلبي را به گيرنده پيام ابلاغ كند      "ابلاغيه " گويند و اما "ابلاغ نامه عبارت است از: دو برگ مخصوص كه همراه اوراق دادخواست و پيوست هاي آن به طرف دعوا ابلاغ و يك برگ آن براي ضبط در پرونده برگردانده مي شود" .

فرق ابلاغيه با ابلاغ نامه آنست كه: " ا بلاغيه را هر مقام ذيصلاحيت اداري مي تواند صادر كند در صورتيكه صدور ابلاغ نامه منحصرا در صلاحيت دستگاههاي قضائي است".

و) بخشنامه:

مولف فرهنگ نفيسي كلمه بخشنامه را مترادف بخشنامه دانسته و معني آن را چنين آورده است." نوشته اي كه در بخشيدن چيزي به كسي دهند" از اين معني چنين استنباط مي شودتا زماني كه معلم در قيد حيات بوده است بخشنامه به مفهوم كنوني استعمال نمي شود از سوي ديگر بخشنامه از لغاتي است كه فرهنگستان ايران وضع كرده وآن را به جاي كلمه‹‹ متحدالمآل›› برگزيده است بنابراين بايد نتيجه گرفت كه اين نوع مكاتبه در دوره هاي پيشين معمول نبوده است و منحصرا"در نيم قرن اخير رايج و متداول گرديده است حال بايد ديد بخشنامه چيست و در چه مواردي مورد استفاده قرار مي گيرد در فرهنگ معين برابر كلمه بخشنامه نوشته شده است "حكم يا دستوري كه از طرف وزارتخانه يا موسسه اي در نسخه هاي متعدد نوشته شود و به شعب و كارمندان ابلاغ مي كنند" در اين كه بخشنامه حكم نيست ترديدي نمي توان داشت زيرا حكم را در نسخه هاي متعدد براي ابلاغ به شعب و كارمندان صادر نمي كنند و كاملا جنبه فردي دارد . در مورد دستور هم چنانكه گذشت "دستور به پيام هاي كوتاهي گفته مي شود كه از طرف مديران به كاركنان و مسئولان اداري صادر مي شود" و چون براي بخشنامه از نظر مقدار نمي توان حدي قائل شد و ممكن است چندين صفحه را تشكيل دهد لذا نمي توان گفت بخشنامه دستوري است كه از طرف وزارتخانه يا موسسه اي به شعب و كارمندان ابلاغ شود از آنچه ذكر شد مي توان نتيجه گرفت كه حكم و دستور در تعريف بخشنامه نمي گنجد اما مي توان دستورالعمل را ضمن بخشنامه اي به كارمندان يا دوايرمختلف ارسال داشت .آنچه در بخشنامه جلب توجه مي كند و از اختصاصات آن شمرده مي شود كثرت تعداد آن است بدين معني كه بيشتر نامه هاي اداري در يك نسخه فرستاده مي شود در صورتيكه بخشنامه در نسخه هاي متعدد تهيه و به كارمندان يا ادارات ذينفع ارسال مي گردد اين نوع نامه ها نيز مانند حكم و دستور جنبه كاملا داخلي دارد و مخاطبان آن كاركنان يا ادارات تابع سازماني است كه بخشنامه به امضاي مدير آن سازمان صادر مي گردد بنابراين دايره شمول بخشنامه متناسب با موقع ، مقام و سمت گرداننده و مدير سازمان يا موسسه است بدين معني كه در هرم سازماني امضاء كننده بخشنامه هرچه به راس هرم نزديكتر باشد همان اندازه شعاع عمل آن بخشنامه بيشتر است مثلا هرگاه بخشنامه اي از طرف روساي يكي از ادارات وزارتخانه اي صادر شود مفاد آن فقط براي كاركنان آن اداره قابل اجراست اما اگر بخشنامه اي به امضاي رئيس جمهور مملكت صادر شود دايره شمول آن تمام وزارتخانه ها و ادارات دولتي است در باره كاربرد و موارد استفاده بخشنامه به اين نكات بايد توجه اشت . در درجه اول نقش بخشنامه در مكاتبات اداري آگاه كردن ادارات يا كاركنان از يك رويداد اداري است و امكان دارد بدين منظور ها صادر شود

1- بخشنامه  ممكن است صرفا جنبه اطلاع داشته باشد مانند بخشنامه هايي كه هنگام انتصاب شخصي درمقام و منصبي به ادارات تابعه  فرستاده مي شود و كارمندان را از برگزيده شدن وي به آن سمت آگاه مي كند اين نوع بخشنامه اثر اجرايي ندارد و منشاء تغيير مهمي در امور اداري نيست.

2- گاهي بخشنامه تغييراتي را در وضع اداري به اطلاع كاركنان مي رساند مثل : بخشنامه هايي كه هنگام تغيير ساعات اداري صادر مي شود و آغاز و پايان كار روزانه را ابلاغ مي كند

3- در امور اداري مواردي پيش مي آيد كه مدير در گردش چرخ هاي سازمان زير نظر خود نوعي كندي مشاهده مي كند يا نقايصی در طرز كار كارمندان مي بيند و نا گزير ميگردد . برای رفع معایب طی بخشنامه ای نقط ضعف را به کارکنان موسسه یاد آوری کند و ضمن راهنائیهای لازم ازآنان بخواهد که در نحوه عمل خود تجدید نظر کنند تا وقفه ای در امور اداری پیش نیاید مانند بخشنامه هایی که در مورد حضور و غیاب کارکنان به ادارات تابع فرستاده می شود یا دستورالعمل هایی که برای تنظیم امور اداری و یکنواخت کردن کارها از طرف مدیر صادر می شود

4- گاهی منظور از صدور بخشنامه خواستن گزارش یا مدارک لازم جهت تکمیل پرونده های اداری است مثلا" هرگاه سازمان امور الستخدامی کشور نیازمند عکس و شناسنامه و سایر مشخصات کارکنان دولت جهت ضبط در پرونده های آنان باشد مراتب را طی بخشنامه ای به استحضار وزارتخانه و موسسات تابع دولت می رساند و ضمن آن خواستار مدارک مورد لزوم می شود در چنین مواردی ممکن است دو حالت پیش آید: حالت اول آنکه سازمان اداری گیرنده بخشنامه چندان وسیع نیست و تعداد کارکنان آن کم است که در این صورت اداره مزبور راسا" مفاد بخشنامه را به مورد اجراء می گذارد . حالت دیگرآنکه دستگاه اداری گیرنده بخشنامه و سیع و گسترده است که در این حالت وزیریا مدیر مبادرت به صدور بخشنامه دیگری می کنند و از واحدهای تابع خود می خواهند که مدارک لازم را ارسال دارند.

نا گفته نماند که امروزه صدور بخشنامه جداگانه ، به واحدهای تابعه چندان معمول نیست و به جای آن جهت سهولت امر و سرعت عمل رونوشت بخشنامه اصلی را به ادارات می فرستند و از آنها می خواهند مفاد آن را به مورد اجراء گذارند. همچنین پاسخ دادن به بخشنامه ها جزء در مورد اخیر معمول نیست مگر آنکه مقام صادر کننده بخشنامه از گیرندگان آن بخواهد که وصول بخشنامه را اعلام دارند . در ادارات ما خواه دولتی باشد وخواه خصوصی  کار اساسی بخشنامه آگاه کردن کارکنان یک سازمان از رویدادهای داخلی ، رفع معایب، نشان دادن خط مشی موسسه، راهنمایی کارکنان برای ایجاد نظم و ترتیب در امور داخلی و بطور کلی یکسان و یکنواخت کردن کارها برای بهتر گردانیدن چرخ های اداری است. در باره نگارش بخشنامه باید گفت : که این نوع از نامه ها سرآغاز و جمله پایانی ندارد و در مورد عنوان نیز تنها به کلمه وزارتخانه ، اداره، سازمان ، آقا و خانم اکتفا می کنند و در برابر آن چند نقطه(...) گذاشته می شود تا دبیرخانه موقع ارسال نامه مطابق فهرستی که در اختیار دارد نقطه چین(...) یا جای خالی(    ) را پر کند .

خلاصه نویسی :

یکی از راههای تمرین نگارش خلاصه برداری و خلاصه نویسی است . خلاصه نویسی فواید ، کاربردها و نتایج فراوانی دارد . مقدمه خلاصه برداری مطالعه است که خود زمینه اصلی نوشتن محسوب می شود . خلاصه نویسی ، دقت ، توجه و تمرکز فرد را برای درک صحیح مفاهیم تقویت می کند. خلاصه نویسی به شیوه صحیح ما را در فرآگیری سایر دروس کمک می کند . از دیگر فواید خلاصه نویسی این است که می توانیم نتیجه مطالعات خود را در حجمی اندک حفظ کنیم و در هنگام ضرورت با مرور کردن متن خلاصه شده آنچه را خوانده ایم به یاد آوریم . باید توجه داشت که ما دو نوع خلاصه برداری داریم

1-   تلخیص یک متن در یک مقیاس معلوم

2-   تلخیص همراه با استخراج مفاهیم و خطوط اصلی یک متن

نکته دیگر اینکه قبل از خلاصه برداری باید میزان تلخیص را مشخص کنید . برای این کار باید به نوع متن توجه داشته باشید و طبیعی است که تلخیص یک داستان با تلخیص یک متن علمی کاملا" متفاوت است از طرفی هرچه میزان تلخیص بیشتر باشد دقت بیشتری می طلبد . خلاصه کردن مخصوص کتاب نیست و می تواند مصاحبه، فیلم سینمایی، مباحث رادیوئی، موضوعات درسی و غیره را نیز شامل شود . استخراج نکات برجسته یک نوشته نیز از تمرین های فردی است که به ما در خلاصه نویسی کمک می کند.

 

هنگام خلاصه نویسی به این نکات باید توجه نمود.

1-   کتاب یا متنی را که می خواهید خلاصه کنید به دقت بخوانید تا از اهداف و مفاهیم کتاب آشنا شوید

2-   خطوط اصلی تعیین کننده و مهم کتاب را مشخص کنید یا از آنها یاد داشت بردارید.

3- نکته های زائد و فرعی آنهائی را که جنبه اطلاعاتی و حاشیه ای دارند حذف کنیم . ازقبیل: جمله های مترادف و جمله های معترضه.

4-   میزان تلخیص مطالب را با توجه به محتوا و حجم آن معلوم کنید.

5- هنگام خلاصه نویسی ضمن رعایت اصول نگارش و حفظ بافت زبانی متن مورد نظر، لازم نیست صد درصد از سبک نویسنده پیروی کنیم .

6-   به متن اصلی توجه داشته باشید و درآن تصرف نا بجا نکنید .

7-   پس از یاد داشت برداری نوشته را از نظر یکدست بودن نگارش و تنظیم منطقی مطالب بررسی کنید

8-   در پایان هر خلاصه نویسی می توانیم بخشی را به نقد و داوری خود اختصاص دهیم.

 

 

 

 

 

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 325
نویسنده : webattraction

فوايد و ضرورت خلاصه نويسي

«خلاصه نويسي» نوعي مهارت نگارشي محسوب مي ‌شود و آشنايي با آن در كارهاي قلمي و پژوهشي و گزارش نويسي مفيد و كارساز است. با توجه به محدوديت فرصت و زمان و نيز فراواني آثار و نوشته ‌ها، «چكيده نويسي»‌ ضرورت پيدا مي ‌كند. گاهي از مطالب براي خودمان خلاصه برداري مي ‌كنيم،‌ گاهي براي ديگري. در صورت اول، براي بهره برداري خودمان است، ‌در صورت دوم براي فايده رساني به ديگران. در تاريخ تأليف و نگارش نيز، بخش بزرگ كتاب ‌ها، خلاصه شده كتاب ‌هاي ديگري است كه در زمينه تاريخ، ادبيات و علوم گوناگون است. اين گونه كتب، با عنوان هايي هم چون: خلاصه، وجيزه، منتخب، گلچين، گزيده، مختار، مهذّب، چكيده، تلخيص و ... است كه توسط خود مؤلف يا ديگري صورت گرفته و مي ‌گيرد. خلاصه كردن متون مفصل و كتاب ‌هاي عظيم و ارزشمند،‌ يكي از گام ‌هاي مثبتي است كه مي ‌تواند نسل كم حوصله امروز را هم با فرهنگ و ادب گذشته مرتبط سازد، ‌و هم بهره اخلاقي كتاب‌ هاي خوب ولي مفصل را كه در دسترس امروزيان نيست، به خوانندگان برساند. ما هميشه نمي ‌توانيم همه كتاب‌ ها را همراه داشته باشيم. هميشه هم مجال شرح و بسط مطالب را براي ديگران نيست.

پس بايد به هنر« خلاصه نويسي» مجهز بود تا از زمان و نيز از امكانات چاپ و تكثير و يادداشت، بيشترين استفاده را كرد. گاهي نياز مي ‌شود كه از يك سخنراني يا كتاب و مقاله، خلاصه‌اي تهيه شود، يا گزارشي فشرده از يك حادثه، يا صورت جلسه‌اي خلاصه از يك جلسه، سمينار، برنامه و ... تهيه گردد. گاهي در نقد يك اثر ادبي يا محتواي يك كتاب و مقاله و فيلم، نياز است كه فشرده‌اي از آن بيان شود. در معرفي‌ هاي اجمالي از يك كتاب نيز خلاصه نويسي جايگاه خود را دارد. نيز گاهي در دوره ‌هاي آموزشي و در كلاس‌ ها، لازم است از مطالب خلاصه برداري شود، يا در متون آموزشي، خلاصه‌اي از هر بخش يا بحث در پايان آورده شود. گاهي هم براي شركت در يك مسابقه، لازم مي ‌شود كتاب يا مقاله يا داستاني خلاصه شود. براي تهيه جزواتي فشرده و كم حجم براي امتحان از برخي دروس و متون هم، نيازمند به چكيده نويسي هستيم. گاهي هم به صورت شفاهي، لازم است گزارشي كوتاه و توضيحي خلاصه درباره موضوعي داشته باشيم. مجموع اين گونه نيازها، ايجاب مي ‌كند كه با«روش خلاصه نويسي» آشنا شويم. از اين رو در اين بخش، به بيان نكاتي در اين موضوع مي‌ پردازيم. ناگفته نماند كه«خلاصه نويسي»، از جهاتي براي خود انسان مفيد است و فوايدي از اين قبيل دارد:
1. بهره گيري از يادداشت‌ هاي خلاصه، در مراحل بعد، به وسيله مراجعه مجدد به آن ‌ها.
2. تمريني براي كار قلمي و رشد نيروي نويسندگي انسان.
3. تقويت بينش و رشد فكري انسان در سايه اين گزينش و تلخيص.
4. تسهيل برخورداري از محتويات كتب و مقالات، در حجمي اندك.
5. ايجاد انگيزه در دانش آموزان براي مطالعه.
6. كمك به در خاطر سپردن مطالب و از ياد نرفتن آن ‌ها.
7. كمك به تمركز فكر هنگام خواندن كتاب و مقاله.
با توجه به اين
كه در خلاصه نويسي، بايد به«كاهش حجم نوشته» پرداخت، بي آن كه هدف نويسنده و گوينده و پيام اصلي نوشته و سخن از بين برود، ضروري است كه مهارت لازم در اين امر كسب شود. اين مهارت هم جز با تمرين زياد، و نيز كار زير نظر مربي و استاد، كمتر به دست مي ‌آيد. تفاوت خلاصه نويسي با گزيده، گلچين و يادداشت برداري اين است كه در يادداشت برداري و گزيده نويسي، نكات مورد نظر و مورد علاقه شخص از جاهاي مختلف نوشته مي ‌شود و چه بسا انسجام و پيوستگي ميان گزيده ‌ها وجود نداشته باشد؛ ولي در خلاصه نويسي، ‌عنايت روي يك كتاب يا مقاله يا متنِ خاصّي است كه چكيده همه آن آورده مي ‌شود؛ نه آن كه از هر بوستاني گلي چيده شود. خلاصه نويسي شبيه زيراكس يا عكس گرفتن از هر متن يا تصويري در مقياسي كوچك‌تر است.

 
مراحل اجرايي كار

بسيار اتفاق مي‌ افتد كه در خلاصه نويسي، انسان فكر مي‌ كند همه اين مطالب، خوب و لازم است و در تلخيص، آن ها را مي ‌آورد. در نهايت مي ‌بيند كه خلاصه، چيزي از اصل مطلب كم نيست. اين يا به عدم مهارت در خلاصه نويسي برمي ‌گردد، يا به عدم آگاهي اجمالي از محتواي آن چه تلخيص مي‌ شود، يا عدم دقت شخص در تفكيك مطالب مهم از كم اهميت. از اين رو در امر خلاصه نويسي، مراحل زير پيشنهاد مي ‌شود:
1. مطالعه يا مرور اجمالي، پيش از اقدام به تلخيص.
2. مشخص ساختن ميزان و درصد تلخيصي كه بايد انجام شود.
3. مشخص كردن موارد و مطالب اصلي و فرعي،‌ هنگام مطالعه.
4. حذف مطالب غير عمده و باقي گذاشتن نكات اصلي.
5. حفظ امانت و اصالت در عبارات و محتوا.
پيش از اقدام به تلخيص،‌ خوب است ابتدا يك دور، كتاب يا مقاله را بخوانيم،‌ يا يك بار نوار را گوش دهيم يا فيلم را نگاه كنيم، تا نسبت به محتوا اِشراف و احاطه پيدا كنيم و بهتر بتوانيم موارد عمده و غير عمده و اصلي و حاشيه‌اي را از هم تفكيك كنيم. البته اين در مواردي است كه متن مورد تلخيص در اختيار ما باشد. والاّ در خلاصه نويسي از مباحثِ يك كلاس يا جلسه يا سخنراني در حال ايراد، اين شيوه قابل اجرا نيست.
هنگام مرور مقدماتي، مي ‌توان فصل ‌هاي اصلي و فرعي و مطالب عمده را از حواشي و زوايد، جدا كرد و علامت گذاشت تا تلخيص، آسان ‌تر شود.
ميزان تلخيص نيز بايد از آغاز، معلوم باشد. فرضاً يك كتاب سيصد صفحه‌اي را اگر قرار باشد در حد نصف، يا يك چهارم يا يك دهم خلاصه كنيم، در هر يك، ميزان حذف مطالب و باقي گذاشتن مطالب ديگر، به نسبت آن معيار، متفاوت خواهد بود. حتي اگر بنا باشد همان كتاب را در دو صفحه خلاصه كنيم، شيوه‌اي ديگر بايد برگزينيم و مطالب بيشتري را جزو«حذفيات» قرار دهيم. در انواع مختلف تلخيص و با هدف ‌هاي گوناگون، مطالب گاهي لازم است آورده شود يا حذف گردد؛ بسته به اين است كه با چه هدفي كار تلخيص انجام مي‌ گيرد. گاهي كتاب مفصّلي براي استفاده عموم، خلاصه مي‌ شود، گاهي چكيده‌ يك كتاب، به نحوي ارائه مي ‌شود تا شوق مراجعه به اصل كتاب ايجاد شود، گاهي عصاره مطالب مفيد يك كتاب، بدون رعايت انسجام و پيوستگي مطالب فراهم مي ‌گردد، گاهي فهرستي از مباحث يك كتاب يا بحث تدوين مي‌ شود، گاهي ديدگاه‌ هاي علمي يك كتاب استخراج مي ‌گردد، گاهي هم محتواي يك كتاب، به صورت نمودار، جدول و اطلاعات آماري و دسته بندي شده خلاصه مي ‌شود. اين شيوه‌ ها و هدف ‌ها، كه به عنوانِ تلخيص تفصيلي، ارجاعي، آزاد، فهرستي، موضوعي، علمي، و نموداري مطرح است،‌ هر يك ويژگي خاص خود را دارد و در عمل، متفاوت با ديگري است.[1] چكيده تمام نما، توصيفي، راهنما، موضوعي و ... از جمله انواع خلاصه نويسي است. مجموعه تحقيقات اجتماعي و اطلاعات آماري مفصّلي را گاهي به صورت جدول و نمودار ترسيم مي ‌كنند. اين نيز نوعي از خلاصه نويسي است.

نكات و مباحث غير اصلي

در هر نوشته‌اي يا سخنراني يا درس، يك سري حرف‌ ها اصلي و عمده است و گوينده و نويسنده يا مدرس، به قصد بيان و القاي آن ‌ها به كار سخن و قلم پرداخته است،‌ يك سري هم مطالبي است كه در توضيح،‌ تشريح و تأكيد نسبت به آن مطالب اصلي بيان مي ‌شود، كه به اين‌ ها نكات غير عمده گفته مي‌ شود. اجمالي از مطالبِ غير اصلي را مي ‌توان چنين برشمرد:
1. توضيحات براي روشن كردن مسأله اصلي.
2. نمونه ‌هاي تاريخي و شاهد مثال ‌ها.
3. مطالبِ حاشيه‌اي و غير مرتبط با موضوع.
4. لفاظي ‌ها و عبارت پردازي‌ هاي غير دخيل در مطلب اصلي.
5. موارد تكرار شدن مطلب.
6. عبارات و جملات مترادف و هم مضمون.
7. جملات معترضه و اشارات تفسيري و توضيحي كه آوردنش ملال آور است.
اگر از يك نوشته يا سخن، محورهاي فوق را جدا كنيم، آن ‌چه مي ‌ماند، جوهره اصلي مطلب است كه قابل درج در خلاصه است. البته تشخيص اين كه اين موضوع، اصلي است يا حاشيه، بحثِ عمده است يا توضيح، ‌احتياج به دقت بيشتري دارد. اگر يك متن، چه داستان يا غير داستان، چند بار مطالعه شود، امكان تلخيص دقيق، بيشتر خواهد بود. مي ‌توان هر بند يا پاراگراف را در يك جمله خلاصه كرد. مجموعه اين جملات، خود به خود چكيده مطلب اصلي خواهد بود؛ البته با رعايت نكات ديگري كه ياد شده است. در موردي كه يك داستان خلاصه مي‌ شود، بايد اسكلت و استخوان بندي اصلي قصه را آورد و از ذكر جزئياتِ داستان چشم پوشيد. فرض كنيد فيلمي را كه در يك ساعت تماشا كرده‌ايد، ‌يا داستاني صد صفحه‌اي را كه خوانده‌ايد، اگر بنا باشد تنها در مدت پنج دقيقه خلاصه‌اش را بازگو كنيد، چه قسمت‌ هايي را انتخاب مي ‌كنيد كه با بيان آن‌ ها در اين زمان محدود، تا نهايت داستان را هم اشاره كرده باشيد؟ پس پرداختن به قهرمان ‌هاي اصلي و فرازهاي حساس و صحنه‌ هاي عمده، كافي است و نبايد به جزئيات پرداخت. ميزان وقت يا ظرفيت نگارشي، نقش اساسي در نحوه خلاصه نويسي ما دارد.

تفاوت تلخيص با بازنويسي و بازآفريني

بازنويسي، برگردان متون كهن(شعر يا نثر) به نثر و عبارت است؛ بي آن‌ كه مفهوم و محتوا دگرگون شود. در باز آفريني، محتوا و سوژه كهن، تبديل به اثر جديدي مي ‌شود كه با اصل متفاوت است. بازنويسي مثل تعميرات اساسي يك خانه است، اما باز آفريني، كوبيدن بنا و از نو ساختن است كه چه بسا نقشه ساختمان و كيفيت چهار چوب اوليه هم به هم مي ‌خورد. در باز نويسي، مضمون متن قديم حفظ مي‌ شود، تغييرات در جا به جايي حوادث و الفاظ و تركيب ‌ها انجام مي ‌گيرد. اصول زبان فارسي حفظ مي ‌گردد و از شكسته نويسي پرهيز مي ‌شود. توجه به سن و سطح فكر مخاطب، جهت درك و لذت بردن ضروري است. بايد چيزي را باز نويسي كرد كه از نظر پيام و محتوا، ارزش داشته باشد. باز نويسي گاهي از نثر به نثر است. گاهي از شعر به شعر، از نظم به نثر و از نثر به نظم. در خلاصه نويسي، نه پيام عوض مي ‌شود، نه قالب و محتوا و نه بهتر ساختن سبك نگارش؛ بر خلاف باز نويسي كه اغلب يا به خاطر ضعف قلمي اثر نخستين است، يا نامناسب بودن آن با شيوه امروزي. خلاصه نويسي اغلب براي استفاده بهتر از فرصت و زمان است، اما در باز نويسي هدف مهم‌تر ارائه اثري متناسب با نياز و ضرورت‌ هاي جديد فرهنگي و ادبي است.
در اين ‌كه خلاصه نويسي را بايد با استفاده از قلم و جمله پردازي خودمان بنويسيم يا با حفظ عباراتِ اصلي، موارد مختلف است. گاهي روي الفاظ متن اصلي، عنايت و تأكيد خاصّي است كه دخل و تصرف در عبارات، مسأله ساز و گاهي تحريف مي ‌شود. آن‌ جا بايد تلخيص را با بهره گيري از عين عبارات اصلي انجام داد.

مثل اين ‌كه وصيت نامه امام امت(ره) يا احكام فقهي رساله، يا ديدگاه شيخ صدوق درباره عصمت انبيا و نظر شهيد مطهري درباره تحريف نشدن قرآن، يا قانون كيفر مجرمين و ... را اگر بخواهيم تلخيص كنيم، با استفاده از عباراتِ اصلي و حذف بخش ‌هاي كم اهميت ‌تر يا غير لازم،‌ اقدام مي‌ كنيم، تا اشكالي پيش نيايد. اما اگر يك داستان يا حادثه تاريخي، يا گفتگوها و مذاكرات يك جلسه، يا گزارشي از روزنامه، يا درس معلم را بخواهيم خلاصه نويسي كنيم، ضرورتي ندارد كه حتماً از عبارات اصلي استفاده كنيم، مي ‌توانيم مفهوم را گرفته، با تعابير و جمله بندي خودمان بنويسيم. هم‌ چنين مي ‌توانيم همه متن را به دقت بخوانيم، سپس آن را كنار گذاشته، خلاصه آن را به قلم خودمان بنويسيم. در هر حال، نكته‌اي كه نبايد فراموش كرد اين است: در خلاصه نويسي، «هدف و پيام» اصلي نويسنده، نبايد مورد تحريف يا تغيير قرار گيرد، و اين دو چيز مي ‌طلبد: الف. تعهد ب. مهارت. اگر تعهد نباشد، سخنان يا نوشته ديگران گاهي مغرضانه تلخيص مي ‌شود و«خلاصه»، چيزي از آب در مي ‌آيد كه مغاير با مقصود صاحب سخن است. و اگر مهارت نباشد، محتواي اصلي نوشته و كلام، خدشه دار مي ‌شود و چه بسا مطالب عمده و اساسي از قلم مي‌ افتد و آن چه قابل حذف بوده، به عنوان مطالب اصلي باقي مي ‌ماند. هم«حفظ امانت» لازم است، هم«حفظ اصالت»؛ كه اولي به تعهد خلاصه نويسي مربوط مي ‌شود، دومي به دقت و توانايي و مهارت او.
گاهي كتابي را كه در دست مطالعه داريد، پس از خواندن هر صفحه يا هر پاراگراف، سعي كنيد خلاصه آن را در يك سطر يا در جمله‌اي فشرده بنويسيد. اين قدرت تلخيص شما را مي ‌افزايد. يا برخي داستان ‌هاي منظوم را در ديوان ‌ها بخوانيد و خلاصه‌اش را در چند سطر بنويسيد يا خبري را كه به تفصيل در روزنامه خوانده‌ايد، به صورتِ« خلاصه خبر» در آوريد.

چند نكته لازم:

1. در تلخيص يك متن يا بحث منسجم، سعي شود انسجام و پيوستگي مطالب، در« خلاصه» هم حفظ شود.
2. جملات كوتاه و كلمات ساده، به كار گرفته شود.
3. متن مورد تلخيص، در جزوه«خلاصه» معرفي شود: يعني نام نويسنده، ناشر، ميزان صفحات، درصد تلخيص، خلاصه نويس، تاريخ تلخيص و مشخصات ديگر نوشته اصلي يا نوار و سخنراني و جلسه و سمينار و درسي كه به صورت خلاصه در آمده است، نقل شود.
4. نكات دستوري و نيز هماهنگي و يك نواختي زمان افعال و سبك و سياق نوشته رعايت گردد.
5. سليقه و نظم در نگارش خلاصه، صفحه آرايي و فصل بندي نيز از ياد نرود.
6. در خلاصه، مطالبي آورده نشود كه در متن اصلي نيست.

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 251
نویسنده : webattraction

تحقیق و پژوهش از اهمیت ویژه ای برخوردار است و به جرات میتوان گفت که همه پبشرفت های علمی صنعتی پژوهشی تکنولوژی و جامعه شناسی بر پایه تحقیق و پژوهش استوار است. اصلی ترین و مهمترین شیوه ارائه نتایج یک مطالعه و تحقیق، تهیه مقاله پژوهشی است  و محققی در صحنه تولید وانتشار علمی موفق است که بتواند نتایج پژوهش خود را در مجلات معتبر پژوهشی به چاپ برساند. از آنجا که نوشتن صحیح و مناسب یک مقاله یک رکن اساسی برای چاپ مقالات علمی میباشد، در اینجا سعی شده است که به بررسی روش های صحیح نگارش مقالات پژوهشی پرداخته شود. به طور کلی هر مقاله پژ وهشی شامل اجزای اصلی زیر است:
    عنوان
    نام نویسنده یا نویسندگان
    اطلاعات تماس
    چکیده
    واژگان کلیدی
    مقدمه
    مبانی نظری تحقیق
    روش تحقیق
    یافته های تحقیق
    بحث و نتیجه گیری
    فهرست منابع

عنوان مقاله
1)    اولین بخش یک مقاله عنوان است که باید اشتراکاتی با موضوع اصلی تحقیق داشته باشد و به شکلی جذاب جمله‌بندی شده باشد. نکات زیر در انتخاب عنوان مقاله قابل توجه هستند:
2)    عنوان مقاله حتی الامکان باید دقیق و رسا بوده و از به کار بردن اصطلاحات ناآ شنا یا اختصاری خودداری شود.
3)    عنوان مقاله حتی الامکان باید جمله خاصی باشد که نکات اصلی و عمده موضوع را در بر داشته باشد.
4)    به طور معمول (نه همیشه) و در نام‌گذاری اکثر تحقیق ها این نکات در نظر گرفته می شود: چه چیزی را میخواهیم بررسی کنیم، در چه جامعه ای، در کجا و در چه زمانی. مثلا عنوان یک مقاله میتواند این باشد: بررسی رابطه سطح سواد مادران و تغذیه کودکان در شهر تهران سال 1386
5)    عنوان باید «فاقد پیش داوری» باشد. به عنوان مثال، انتخاب این عنوان برای یک مقاله، مناسب به نظر نمی رسد: بررسی علل بی علاقگی رانندگان نسبت به بستن کمربند ایمنی!
6)    اگر کلماتی در توصیف ویژگی مطالعه شما نقش کلیدی دارند حتما در عنوان خود آن را بگنجانید. مثل مطالعه آینده نگر مطالعه دوسویه کور یا مطالعه تصادفی شده
7)    هیچ گاه نباید در عنوان مقاله نتیجه پژوهش را به صورت ثابت شده ذکر نمود.

نویسندگان و آدرس ها
اسامی نویسندگان و همکارانی که در مطالعه شرکت داشته اند باید بطور کامل ذکر شود. همچنین نویسنده اصلی که مسئول ارتباط با خوانندگان است باید مشخص شده و آدرس کامل و شماره تلفن وی در اختیار خوانندگان قرار گیرد.

چکیده تحقیق
چکیده پس از عنوان بیشتر از سایر بخشهای یک مقاله خوانده میشود و در چکیده قسمت های مختلف مقاله شامل مقدمه، اهداف، روشها و نتایج تحقیقق بصورت خلاصه ذکر می شود. متن بسیاری از مقاله ها به طور کامل در دسترس ما نیست و گاهی فرصت برای خواندن تمام مقاله نداریم و از این رو چکیده مقاله اهمیت زیادی دارد. در اکثر مجلات تعداد کلمات چکیده 150 تا 250 کلمه محدود است.


واژگان کلیدی
چند واژه کلیدی که از اهمیت زیادی در مطالعه برخوردارند، در این قسمت ذکر می شود. ضمن این که با ذکر واژه های کلیدی در سایتهای علمی می توان به دنبال مقاله نیز گشت. به طور معمول تعداد این واژه ها حدود 6-5 کلمه در نظر گرفته می شود.


مقدمه
مقدمه یک مقاله پژوهشی ضمن بیان مسئله و تشریح موضوع به آن مسئله پاسخ میدهد که ارزش مطالعه حاضر برای انجام آن چه بوده است. در حقیقت با مطالعه مقدمه یک مقاله پژوهشی، خواننده با مسئله تحقیق آشنا شده و ضرورت انجام پژوهش را درک میکند. متن مقدمه باید روان باشد و حتی الامکان به صورت خلاصه و حداکثردر 2 صفحه تایپ شود.

مبانی نظری تحقیق
ادبیات تحقیق یا مبانی نظری، به تشریح مفاهیم، تعاریف و تاریخچه موضوع تحقیق می پردازد. نویسنده مقاله باید بر ادبیات تحقیق مسلط بوده و مبانی نظری موضوع تحقیق خود را به طور مختصر ولی کاربردی بیان نماید. مبانی نظری تحقیق باید با استناد و ارجاع علمی آورده شود. یک مقاله خوب باید بخش مبانی نظری قابل قبولی داشته باشد.

روش تحقیق
در این قسمت از مقاله چگونگی و روش انجام پژوهش توضیح داده می شود. همچنین نمونه های مورد بررسی، چگونگی نمونه گیری، جامعه هدف، مراحل اجرائی پژوهش و نحوه تجزیه و تحلیل داده ها ذکر می شود. در این قسمت در مورد تغییر بیشتر بحث شده و روش اندازه گیری و میزان دقت و چگونگی کنترل آنها بیان می شود.

یافته های تحقیق
در این قسمت نتایج بدست آمده از پژوهش ذکر می شود. نتایجی کلیدی مطالعه باید با کلمات روان و دقیق و بدون بزرگ نمایی ذکر شود. از روشهای مختلفی برای ارائه نتایج استفاده می شود. استفاده از اعداد، جداول و نمودارها کمک ارزنده ای به ارائه مطلب بطور ساده تر می نماید اما لازم است داده های جداول و نمودارها به طور کامل تشریح شده و مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند. در مواردی که از روش ها و آزمون های آماری برای بررسی نتایج و تحلیل داده ها استفاده شده باشد، باید نوع آن نیز ذکر شود.

بحث و نتیجه گیری
در این قسمت به تفسیر نتایج ارائه شده می پردازیم. همچنین می توان به مقایسه نتایج به دست آمده از مطالعه حاضر با نتایج سایر مطالعه ها پرداخت و با توجه به مجموعه شواهد نتیجه گیری نمود. در صورت لزوم می توان پیشنهادهایی برای انجام مطالعات بهتر و کامل تر در آینده ارائه داد.

فهرست منابع
در پایان لازم است کلیه منابعی که در تحقیق مورد استفاده قرار گرفته‌ اند، به شیوه ای مطلوب ذکر شوند. شیوه نگارش منابع در نشریات مختلف متفاوت است و بهتر است از راهنمایی این نشریات و شرایط نگارش مقالات کمک بگیریم.

چند نکته اساسی در ارسال مقالات به نشریات علمی
به یاد داشته باشید که قبل از ارسال چکیده مقاله خود به یک مجله، ابتدا فرم نحوه نگارش مقاله را از آن مجله  دریافت نموده و چکیده خود را در قالب آن فرم تهیه و تایپ نمایید (به عنوان مثال تعداد کلمات، فونت، تعداد خطوط، فاصله خطوط از کناره های صفحه و…)

دلایل عدم پذیرش چکیده یک مقاله در نشریات علمی
1) ابهام در موضوع مقاله و وجود تعداد زیاد مقالات مشابه پیشین
2) عدم تبیین زمینه اصلی تحقیق
3) نمونه گیری نامناسب
4) عدم رعایت اصول مقاله نویسی مورد نظر نشریه
5) عدم ذکر صحیح ارقام آماری
6) فقدان بحث و پرداختن به نتایج
7) چکیده های خیلی کوتاه و خیلی زیاد
8) بی دقتی در تهیه متن (غلط تایپی ، اشتباهات متن)
9) عدم ارتباط موضوع مقاله با رویکرد نشریه

 

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 542
نویسنده : webattraction
//امکان مشاهده آنلاین اضافه شد//

 

نام فیلم : بی مصرف ها ۳

ژانر: اکشن ، ماجرایی ، هیجان انگیز

لینک IMDB

امتیاز: ۱۰ / ۶٫۲

کیفیت : mp4|hd 450bit

دوبله فارسی حرفه ای و جذاب

خلاصه داستان : قسمت سوم از فیلم اکشن بی مصرفها فرانچیس را که به دنبال سوء استفاده از بارنی راس، لی کریسمس، و همکاران آنان است نشان می‌دهد…

 


دانـــلود شــــو]]>
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 263
نویسنده : webattraction
دانلود آهنگ بندری زیبا در ادامه مطلب ...


دانـــلود شــــو]]>
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران