عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 272
نویسنده : webattraction
راوی گفتی : سالی ، قحطی اندر اوفتادی مردمان را فی بلد* شیخ .

فی یوم من الایام* ، زوجه ی شیخ با وی گفتی : یا شیخی* ! کنون گاه سختی و محنت فرا روی بیامدی و بدین محنت بُوَد* که دوست ، شناسد دوست را و دوستان شناسند دوستان را . و غمخوار مردمان را نشاید که سیر به گوشه ای خفته آید به گاهی که مردمان را ، هسته ی خرمایی ، جوی خون به راه انداختی . برخیز که در نوم فلاح* نیابی و خفتگان را روز بازپسین* ، باد ، اندر کف بیابی . آیا نشنیدی این قول خدای تعالی را که ، قال الله الحکیم فی محکم کتابه فرمودی : " مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل*... "

کنون بر بالای این نخل رو و خرما بستان و به میان خلق رو و گرسنگان را انفاق کن !

شیخ ، زوجه را گفتی : از بهر خدای خموش ! که گرسنگان را اگر این جَدَل* شنفته آمدی ، هستیمان به باد دادی و آنان را ، شر خلاصی نیابیم تا بدان موضع که با ایشان ما را احوال ، یکسان بیامدی ...

لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران