عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 289
نویسنده : webattraction
راوی گفتی : سالی ، قحطی اندر اوفتادی مردمان را فی بلد* شیخ .

فی یوم من الایام* ، زوجه ی شیخ با وی گفتی : یا شیخی* ! کنون گاه سختی و محنت فرا روی بیامدی و بدین محنت بُوَد* که دوست ، شناسد دوست را و دوستان شناسند دوستان را . و غمخوار مردمان را نشاید که سیر به گوشه ای خفته آید به گاهی که مردمان را ، هسته ی خرمایی ، جوی خون به راه انداختی . برخیز که در نوم فلاح* نیابی و خفتگان را روز بازپسین* ، باد ، اندر کف بیابی . آیا نشنیدی این قول خدای تعالی را که ، قال الله الحکیم فی محکم کتابه فرمودی : " مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل*... "

کنون بر بالای این نخل رو و خرما بستان و به میان خلق رو و گرسنگان را انفاق کن !

شیخ ، زوجه را گفتی : از بهر خدای خموش ! که گرسنگان را اگر این جَدَل* شنفته آمدی ، هستیمان به باد دادی و آنان را ، شر خلاصی نیابیم تا بدان موضع که با ایشان ما را احوال ، یکسان بیامدی ...

لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید