عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 142
نویسنده : webattraction

به مامانم میگم: لایک به غذات
میگه: لایک تو هفت جد و آبادت!!! ای نمک نشناس. حیف اون غذایی که برات میپزم
-----
 
 
درس و مدرسه خوبه به شرط اینکه به فیس بوک و نت لطمه نزنه
-----
 
مادر: نیوتن رو میشناسی؟
پسر: نه کیه ؟
مادر: اگه به درسات بیشتر توجه میکردی، میشناختیش
پسر: شما پارمیدا رو میشناسی؟
مادر: نه
پسر: اگه به شوهرت بیشتر توجه میکردی، میشناختیش
-----
 
سوار تاکسی بودم، یه دختر خوشگل و ناز نشسته بود صندلی جلو. پیاده شد،
دست کرد توی کیفش. گفتم: مهمون ما باش خانم خوشگله... دیدم از توی کیفش
یه قبض درآورد و داد به راننده. گفت: این قبض رو بگیر بابا، وقتی
برمیگردی خونه، عکسهای منو از عکاسی بگیر... منم خودمو از تاکسی پرت کردم
پایین
-----
 
 
مرد: چرا دعوامون میشه تو عصبانی نمیشی؟
زن: خودمو کنترل میکنم
مرد: چجوری؟
زن: توالت رو میشورم
مرد: چه ربطی داره؟
زن: آخه با مسواک تو میشورمش
-----
 
 
زن: من بر خلاف تو، همیشه موقع شنا سرم از آب بیرونه
مرد: آخه عزیزم چیز سبک همیشه روی آب میمونه
-----
 
دو تا زن توی اتوبوس برای یه صندلی خالی دعواشون میشه. راننده میگه: اونی
که مسن تره بشینه روی صندلی
هر دو تا زن به هم نگاه کردن و صندلی خالی موند
-----
 
هیچوقت همسرتون رو بخاطر عیبهایی که داره سرزنش نکنین. چون اون بنده خدا
بخاطر همین عیبها بود که نتونست بهتر از شما رو پیدا کنه
-----


تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 168
نویسنده : webattraction


دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.
لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!
(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)


خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
(نسیم حبیبی / ۷ ساله)


ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)


خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!
(سوسن خاطری / 9 ساله)

 

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
(کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)


خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
(الناز جهانگیری / 10 ساله)


آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله)


بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟
(حسن / 8 ساله)

 

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11 ساله)

 

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!
(پویا گلپر / 10 ساله)

 

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!
(پیمان زارعی / 10 ساله)

 

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله)


 
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم...
(مهسا فرجی / 11 ساله)


دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!
(روشنک روزبهانی / 8 ساله)

 

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشتهباشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.
(مهدی اصلانی / 11 ساله)


خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8 ساله)


خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!
(زهرا فراهانی / 11 ساله)


ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن...
(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

 

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم!
(شایان نوری / 9 ساله)


خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند
)امیرحسام سلیمی / 6 ساله)


خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)


ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!
(شقایق شوقی / 9 ساله)


خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!
(دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)


آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند!
(هدیه مصدری / 12 ساله)

 

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!( می‌خوان دعامی‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!
(باران خوارزمیان / 4 ساله)


خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
(مریم علیزاده / 6 ساله)


خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)


خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم! و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!
(سالار یوسفی / 11 ساله)

 

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.
(المیرا بدلی / 11 ساله)

 

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!
(نیشتمان وازه / 10 ساله)


اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!
(عاطفه صفری / 11 ساله)


خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله


تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 175
نویسنده : webattraction

 شما یادتون نمیاد یه مستراحایی بود به صورت ذوزنقه ، خودش اینجا بود سوراخش نزدیک هسته کره زمین !
لامصب تونل وحشتی بود واسه خودش …
.
...................................................................

.
اﺻﻼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺗﻮﻫﻴﻦ ﺑﻪ ﺷﻌﻮﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺗﻮ ﭼﻴﺰﯼ ﺍﺯ ﺩﺭﺱ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ …
البته این نتیجه رو بعد از اینکه جواب امتحانام اومد کشف کردم !!!
.
...................................................................
.
فکرشو کن ، دغدغه زندگی دخترا رنگ ناخوناشونه ؛ اونوقت من میخوام برم بیرون فقط چک میکنم خشتکم پاره نباشه یِوَقت !
.
...................................................................
.
ﮐﻨﺎﺭﻡ هستی و ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ …
ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺷﺎﻋﺮ این بوده که ﮐﻼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﺕ ﻓﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﻩ !!!
.
...................................................................
.
فقط تو ایرانه که بیسکوییت رنگارنگ و آدامس موزی خودش به عنوان یه واحد پول مستقل به حساب میان !
.
.
...................................................................
.
اینایی که فک میکنن از من بهترن ، خدایی چه اعتماد به نفسی دارنا !؟!
.
...................................................................
.
عشق وقتی بشود دات کامی
حاصلش نیست جز ناکامی
نتیجه گیری : برید عشق های دات آی آری پیدا کنید !
.
...................................................................
.
من بررسی کردم دیدم درست کردن شکم سیکس پک خیلی سخته ، همین شکم ایربگ که الان دارم بهتره ؛ تو تصادفات ایمن تر هم هست !!!
.
....................................................................
وقتی داری درس میخونی تازه میفهمی که بحث های شبکه ۴ هم خیلی سودمند و پرهیجانه !
.
...................................................................
.
از دختره یه جزوه خواستم … امروز منو صدا کرده میگه چرا رک و راست حرف دلتو نمیزنی ؟؟؟
من :|
جزوه :|
رک :|
.

...................................................................
.
اینترنت ما هم شده ناسرعت پرمحدود …
.
...................................................................
.
داریم به نقطه ایی میرسیم که مثلن بریم آرایشگاه بگیم اندازه ۱۵۰۰تومن موهامو بزن …
.
...................................................................
.
تا دست به جزوه میشم ، جزوه میگه : بیـاع اع اع اع اع دوری کنیم از هــَــَــَــَـم …
.
...................................................................
.
دارو چیست ؟
دارو عبارت است از مجموعه عوارض جانبی که بعضا اثرات درمانی هم دارد و برای رفع این عوارض جانبی داروهای دیگری تجویز میشوند که خود این چرخه را تا نابودی کامل بیمار طی میکنند !
.
...................................................................
.
ﻣﺮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﺎﻝ ﻣﯿﺮﻥ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﻪ ﻭﯾﺰﺍﺷﻮﻥ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﺸﻪ ، ﻣﻨﻢ ۳ﻣﺎﻫﯽ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﻂ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻠﻢ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺍز دستش ندم !
.
...................................................................
.
اومدم به دختر فامیلمون اس ام اس بنویسم “? salam khoobi”
دستم خورد به “a” شد “? asalam khoobi”
الان خبر دادن از ذوق غش کرده بهش سرم وصل کردن !
یه همچین آدم محبوب و جنتلمنی هستم …
.
...................................................................
.
یه ﺩﻭﺳﺖ ﭼﯿﻨﯽ ﺩﺍﺷﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﻋﻴﺎﺩﺗﺶ ﺗﻮ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﺶ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪﻡ … ﺩﻭﺳﺖ ﭼﯿﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ : ﭼﻴﻨﮓ ﭼﻮﻧﮓ ﭼَﻦ ﭼﻮﻭﻥ ﻭ ﺟﺎﻥ به جان آفرین تسلیم کرد !
منم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و ﺑﺮﺍﻯ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻛﺸﻮﺭ ﭼﻴﻦ ﺳﻔﺮ ﻛﺮﺩﻡ  ﺍﻭنجا ﺍﺯ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﭼﯿﻨﯽ ﻣﻌﻨﯿﺶ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﭼﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ معنیش اینه که : ﭘﺎﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺷﻴﻠﻨﮓ ﺍﻛﺴﻴﮋﻥ ﻭﺭﺩﺍﺭ …
خو به من چه ؟؟؟ عین آدم میگفت دیگه ! خدا بیامرزتش …
.
...................................................................

.
اینجوری که داریم پیش میریم چند وقت دیگه باید به دخترا بگیم : مگه پسری که ابروهاتو برداشتی ؟
.
...................................................................
.
یه بارم اومدم مسخره بازی دربیارم به بابام گفتم ددی ، یهو دیدم با آرپیجی تو کوچه دنبالمه !
.
...................................................................
.
من وقتی میرم یه مهمونی که خیلی هم باهاشون رودربایستی دارم ، وقتی که یه سکوت مسخره حکمفرما میشه اونوقت از شکمم صدای حیوانات ماقبل تاریخ درمیاد که همه میگرخن !
اصن ی وضعی !
باغ وحشیه واسه خودش !
.
...................................................................
.
من نمی دونم اول هندزفری اختراع شد بعد گره کشف شد یا اول گره کشف شد بعد هندزفری !!!
.


تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 186
نویسنده : webattraction
این روزها دلگرمی میخواهم وگرنه چیزی که زیاد است سرگرمی..

***********
- برای کشتیهای بی حرکت............موجها تصمیم می گیرند....

 

Click here to
                                                          enlarge
برهنه ات می‌کنند تا بهتر شکسته شوی…. نترس گردوی کوچک !
آنچه سیاه می‌شود روی تو نیست ، دست آنهاست …

 


تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 192
نویسنده : webattraction

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید، به پیک نیک بروید.
اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید، به تعطیلات بروید.
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید، ازدواج کنید.
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید، ثروت به ارث ببرید.
اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید، یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید ...
استیو جابز


تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 171
نویسنده : webattraction

ﯾﻪ ﭘﺎﮐﺖ ﺷﯿﺮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﯿﺪﺵ ﻣﺎل ﻓﺮﺩﺍست!
ﺑﻪ ﻧﻈﺮﺗﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﻣﺶ ﯾﺎ ﺑﺬﺍﺭﻡ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﻪ!
..............
من چند سال پیش رمز موفقیتمو عوض کردم ، الان هرکاری میکنم یادم نمیاد …
متاسفانه ۳ بار اشتباه زدم بلاک شد !
   .............      
دیروز یه شیشه کشک خریدم: ۷۵۰۰ تومن!
گمونم از این به بعد “برو کشکتو بساب”
یه پیشنهاد تجاری موفق محسوب میشه!
 ...............        
از شیخ بهایی پرسیدند: سخت میگذرد،چه باید کرد؟
گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند!
...........         
تا پونزه سالگیم فکر می کردم اسمم زُهره است، چون همیشه مامانم وقتی میخواست بیدارم کنه می گفت: پاشو ظهره!
         
.............
دستم بوی گل میداد،
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند
اما هیچکس فکر نکردکه،
من شاید گل کاشته باشم


تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 148
نویسنده : webattraction

مشیری "

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 176
نویسنده : webattraction
 

گاو یکی از داستانهای کوتاه مجموعه داستان عزاداران بیل  غلامحسین ساعدی نویسنده سرشناس آذربایجانی  است. بی شک دوستداران ادب و هنر داستان را خوانده و  یا فیلم گاو (ساخته داریوش مهرجویی) را  دیده اند. در این نوشته از منظر دیگری به این فیلم نگاه می کنم نه طبق روال معمول  دوستداران فیلم و ادبیات ایرانی بلکه از دید یک انسان ترک آذربایجانی که دغدغه  ادب و هنر  را دارد و نگاهی که معمول دوستان نشسته در مرکز هست  را ندارد.

داستان را  از دو منظر ارزیابی میکنم  اول مولف داستان  و خود داستان , دوم ارتباط هر دو با  سرنوشت یک انسان آذربایجانی و پدیده های مدرنی مانند استعمار , الیناسیون و آسیمیلاسیون , پدیده تاریخی مسخ شدگی یا همان تناسخ.

مرحوم غلامحسین ساعدی به دو ابزا ر  عشق و تسلط به ادبیات و تخصص در امور روانشناختی مسلح بوده و همین دو ابزار وسیله ایست برای ترقی و موفقیت او در عرصه ادبیات به خصوص ادبیات نمایشی (تئاتر و نمایشنامه نویسی) . ادبیات را از منظر روانشناسی مدرن( به تعبیری فرویدی) تجزیه و  تحلیل کرده و نشانه های آن در اعم آثار ش قابل ردیابی ایست .

فرق او با دیگر نویسندگان و ادیبان مرکز به خصوص فارس زبانان , ترک بودن ایشان بود  و و این یک وجه  تمایز بنیادین در تفکر و اندیشه این هنرمند با دیگر دوستان ادیبش بود و آن از منظر یک انسان آذربایجانی که زبانش در کام و اجبارا باید به زبان دیگری اندیشه ها و علاقه مندیهای خود را بیان میکرد و این درد جانکاه خود را در اکثر آثارش بازنمایی میکند در همین داستان گاو که به تفصیل در موردش خواهم نوشت. این موارد دیده میشود.

قابل ذکر است که در دوران غلامحسین ساعدی دیگر روشنفکران ونویسندگان و شاعران آذربایجانی که دغدغه زبان مادری و بحثهای مربوط به دوزبانه ها را داشتند مثل مرحوم صمد بهرنگی ,مرحوم  سهند, مرحوم حبیب ساحر و رضا براهنی  و سایر دوستان همفکرش .... بیشترین انرژی خود را به  رفع خفقان حاکم در آن زمان صرف کرده بودند . دیگر اینکه آسیمیلاسیون و  پدیده استعمار فرهنگی  اینقدر همه گیر و تثبیت شده  نبود ,  اغلب انسانها ی اذربایجانی (اکثرا به دلیل ترکیب جمعیتی روستائئیان وشهر نشینان بوده است(اکثرا روستا نشین )  فولکلور و ادبیات شفاهی شان  در اکثر مناطق  دچار آسیب های جدی نبوده و اساسا دست نخورده باقی مانده بود  .اما در حال حاضر ادبیات شفاهی  از منظر روشنفکران مرکزگرا از  مولفه های عقب ماندگی در خوشبینانه ترین حالت بومی و محلی نسبت داده میشود) درد هویت زدایی را احساس نکرده بودند  و نسبت به آن حساسیت کمتری داشتند اما امروز نسبت به آن دوران کاملا متفاوت است و درد اساسی این دوران مسئله ستم ملی و  هویت زدایی در آذربایجان و دیگر شهر های ترک نشین میباشد . فلذا بررسی این اثر در این زمان هم چشم اندازی دیگر  پیش وروی ما گذاشته و دیگر اینکه  اثر از دید یک آذربایجانی تحت استعمار فرهنگی و سیاسی ارزیابی و تجزیه و تحلیل میگردد.

اما روایت داستان به طور خلاصه.

مشد حسن در یک روستا  ی بیابانی در یکی از مناطق ایران زندگی میکند و گاوی دارد که عاشق اوست بیشتر از  یک انسان معمولی دوستش دارد و همه اهالی  ده از علاقه وافر او به گاوش  باخبر هستند . روزی مشد حسن به شهر میرود و در غیاب او گاوش به دلایل نامعلومی می میرد . گاو را به خاطر ندیدن و ناراحت نشدن ( در اصل شوکه نشدن) مشد حسن به چاه می اندازند. بعد از برگشت ,  مشد حسن به طریقی می فهمد که گاوش مرده ,  اما از فرط علاقه اش به گاو ,  مرگ و نیستسی او را باور نمیکند. آرام آرام خودش را به جای گاو می پندارد و به همه میگوید من گاو مشد حسنم نه مشد حسن. از این روان پریشی مشد حسن اهالی ده به فکر درمان او می افتند روشهای سنتی  از قبیل نذر و دعا و .. کارساز نشده به ناچار برای مداوا به شهر میبرند. اما در وسط راه از دست اهالی ده فرار کرده و در دره ای سقوط میکند و به سرنوشت گاو دچار میگردد.

حال به تحلیل فیلم میپردازیم.

اکثر نقدهایی که به این داستان و فیلم نوشته شده است از بعد روانشناسی و تاریخی و شرایط حاکم بر آن زمان اشاره شده است  ,  از قبیل  فقر , نداری ,  شرایط سخت زندگی در رو ستا  ,  سیاستهای متظاهرانه رژیم پهلوی  ,  اصلاحات ارضی و انقلاب شاه و مردم  و یا از جنبه مذهبی که به جای درمان به روشهای مدرن متوسل به جادو و جنبل میشوند و از این دست نقدهای تکنیکی و ساختار فیلم و کارگردان و بازیگران  ووو...

البته نقد  تحلیلگران به جای خود و هیچ وقت از ارزش تحلیل انها نمیکاهد , نکته ای که برای امثال بنده درد های  مضاعفیست  , پدیده دولت  ملت سازی مدرن رضا خانی است که دغدغه روشنفکران ونویسندگان آذربایجانی آن روزگار میباشد . من از این زاویه به داستان یا  فیلم  گاو نگاه میکنم و حتما دوستان نقدی بر نوشته بنده دارند که محترم است.

 و حال به تحلیل فیلم از این منظر مینگرم.

 در آفرینش اثر مطمئنا خود نویسنده  یعنی  دغدغه ها و دلمشغولیهایش  و درد هایی که  جامعه آذربایجانی را فراگرفته باخبر هست و آن را در آثارش بازتاب میدهد. ساعدی تبریزی است با فرهنگ و فولکلور آذربایجان بزرگ شده است تا زمان تحصیل رسمی به زبان مادری اش تکلم کرده است و در محیطی قدم میگذارد که فرهنگ خودش نیست ادبیات خودش نیست ادبیات تحمیلی پهلویان است  و بر گرده  شخصیتی فرد سنگینی میکند و در آنجا با پدیده مدرن آسیمیلاسیون(یکسان سازی فرهنگی) آشنا میگردد. زبان مادری اش ممنوع است و تبلیغ آن جرمیست نابخشودنی و کم کم شخصیت  تاریخ و فرهنگی و  در نهایت هویت دیگری را به او القاء میکنند و اجبارساعدی  هویت بیگانه  را باید دوست بدارد و هویت قبلی خود را انکار نماید و  در چنین فضایی رشد میکند اما دغدغه اش همچنان با اوست . به رشته روانشناسی روی می آورد تا به لحاظ شخصیتی و روانی خود را و سپس ملتش را واکاوی نماید . طبیعتا دروس روان شناسی بحثهای مبسوطی درباره دوگانگی شخصیت , تناقض رفتاری و پدیده دوزبانه ها را مطالعه نموده است.

روانشناسی را در نمایشنامه نویسی اش و داستانهایش به خوبی به کار میگیرد و به لحاظ نبوغ ذاتی اش آثاری متمایز خلق می نماید.

داستان گاو یکی از مجموعه داستان  عزاذاران بیل   می باشد و چه استادانه و موشکافانه شخصیت دوگانه را در انجا به تصویر میکشد.من به بحثها و تحلیلهای دیگر که در مطبوعات و رسانه های ایران به تفصیل به آن  پرداخته شده است نمی پردازم بلکه از منظر آسیمیلاسیون و استعماری به این داستان مینگرم و البته این تحلیل شخصی بنده است .

در بالااشاره کردیم که حکومت پهلویون پدیده مدرن دولت واحد زبان واحد را در ایران پیاده نمود و چه ضربات جبران ناپذیری به سایر ملل در ایران وارد نمود و یکی از این ملل تحت ستم ملت آذربایجان بود و غلامحسین ساعدی فرزند این ملت یعنی آذربایجان . طبیعی است در آثار ایشان ردپای استعمار فرهنگی  و آسیمیلاسیون دیده شود او فرزند صالح و خلف ملت خویش است.

حال ارتباط داستان با پدیده استعمار و آسیمیلاسیون.

فضای تصویر شده در داستان یک جامعه بسته و سنتی  را به تصویر میکشد . دنیای معاصر  مدرن است ولی این مکان مدرنیزاسیون را تجربه نکرده است . مشد حسن یکی از اهالی روستا ست  , شما فرض کنید یک  ترک آذربایجانی است . همه او را دوست دارند و ارج و قربی پیش اهالی ده یا همان جامعه دارد و گاوی دارد که به شدت دوشتش دارد و پرورش میدهد و نازش را میکشد. من در اینجا جسارتا شخصیت گاو را یک فرهنگ دیگر یا شخصیت دیگر(فارس تهرانی) فرض مینمایم. البته در مثل مناقشه نیست . تا اینجای کار هر کس شخصیت جداگانه ای دارد . و به نظر اهالی ده  هم عادی و عرف است. چون هر کدام هویت جداگانه ای دارند.

عاقلان ده (مش اسلام و کدخدا و سایرین ..) از او حمایت مینمایند. شدت علاقه مندی مش حسن به گاو باعث میشود که او خود را یک گاو احساس نماید اما در نظر جامعه او گاو نیست بلکه مشد حسن است. اما دگرگونی در شخصیت مش حسن زمانی نمایان میگردد که گاو به نظر او نمرده است بلکه زنده است و او کم کم خود را یک گاو حس مینماید یعنی شخصیت و هویت خود را عوض مینماید . اهالی اول او را  جدی نمیگیرند به دلیل اینکه  مش حسن ناراحت است شوک وارد شده  و یواش یواش روبه بهبود میرود. یعنی جامعه آن روزگار زیاد جدی نمیگیرند که ترک آذربایجانی  هویتش را عوض مینماید شاید از عواقب هولناک آن خبر ندارند.

نکته اینجاست دوستان آذربایجانی که مدتی در محیط  فارس زبان زندگی میکنند یواش یواش خود از از هویت خود جدا میدانند و سعی در بازسازی یک هویت بیگانه میگردند این همان مرحله تبدیل شدن مشد حسن به گاو است که اطرافیان او را جدی نمی گیرند یعنی یک ترک آذربایجانی خود را فارس تهرانی  جا میزند و بدیهی است که فارسها او را به عنوان یک فارس قبول ندارند و از اینجا سقوط شخصیتی و هویتی ترک آذربایجانی شروع میشود.

از روشهای سنتی برای درمان او بهره میگیرند ولی کارساز نیست جالب است که کدخدا و مش اسلام در داستان شخصیت پررنگی نسبت به سایرین دارد و بدیهی که ساعدی به خاطر جو خفقان حاکم از اشارات و سمبلها استفاده نموده است کدخدا نماینده حاکمیت (پهلوی) و مش اسلام نماینده عقیدتی مردم یعنی اسلام  . و این دوشخصیت بیشتر به درمان  مش حسن فکر میکنند و خود را محق درمان میدانند و ساعدی به خوبی از عهده این کار بر آمده است.

درمان دو جناح یا دو شخصیت (بردن مش حسن به درمانگاه شهر) در آخر داستان اتفاق می افتد جاییکه دیگر کار از کار گذشته است و همه به دیوانگی مش حسن واقف هستند . یعنی ترک آذربایجانی دیگر هویت قبلی اش را انکار نموده است . در مسیر شهر مش حسن به دره ای سقوط میکند و داستان به انتها میرسد یعنی ترک آذربایجانی با تعویض هویت خود سقوطش حتمی ست.

نکته ای جالب در داستان  هست اینکه مشد حسن خودش میگوید من گاوم و برای نجاتش از مشد حسن کمک میخواهد .  جاییکه مشد حسن با فریاد  میگوید:

 " مشد حسن بلوریها ریختند اینجا

  میخوان  منو بدزدن

میخوان منو بندازن تو چاه

میخوان سر منو ببرن

مشد حسن

به داد گاوت برس "

 و بعد شروع به شیون وزاری میکند.

یعنی به داد یک ترک آذربایجانی آسیمیله شده , یک ترک  آذربایجانی معتقد به هویت آذربایجانی اش خواهد رسید و نجاتش خواهد داد نه یک فارس . و اوست که از هویت قبلی اش تقاضای یاری دارد.

اگر ما زاویه نگاهمان را از این محور تنظیم کنیم (پدیده استعمار و آسیمیلایسیون). کسانی که به غیر از هویت طبیعی خود  , به خاطر شدت علاقه شان به هویت یا هویتهای بیگانه , از هویت خود دور شده و خود را در قالب سایر هویتها جاسازی نماید سرنوشتی جز سقوط به دره روانپریش زندگی دوگانه و متناقض  و البته تحقیر شده از طرف جامعه خودی یا غیر خودی به نحوی از انحاء ندارد و چه استادانه ساعدی در آن شرایط جور و استبداد به تصویر کشیده و خود در این  درد ورنج زیسته است.

کار روشنفکر متعهد دقیقا اینست درد و رنج ملتش را به او نشان داده و  اگر هشدارها را جدی نگیرد  سرنوشتی جز سقوط ندارد.

                                                      روحش شاد راهش پر رهرو باد

 

 

تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 192
نویسنده : webattraction
 

گاو یکی از داستانهای کوتاه مجموعه داستان عزاداران بیل  غلامحسین ساعدی نویسنده سرشناس آذربایجانی  است. بی شک دوستداران ادب و هنر داستان را خوانده و  یا فیلم گاو (ساخته داریوش مهرجویی) را  دیده اند. در این نوشته از منظر دیگری به این فیلم نگاه می کنم نه طبق روال معمول  دوستداران فیلم و ادبیات ایرانی بلکه از دید یک انسان ترک آذربایجانی که دغدغه  ادب و هنر  را دارد و نگاهی که معمول دوستان نشسته در مرکز هست  را ندارد.

داستان را  از دو منظر ارزیابی میکنم  اول مولف داستان  و خود داستان , دوم ارتباط هر دو با  سرنوشت یک انسان آذربایجانی و پدیده های مدرنی مانند استعمار , الیناسیون و آسیمیلاسیون , پدیده تاریخی مسخ شدگی یا همان تناسخ.

مرحوم غلامحسین ساعدی به دو ابزا ر  عشق و تسلط به ادبیات و تخصص در امور روانشناختی مسلح بوده و همین دو ابزار وسیله ایست برای ترقی و موفقیت او در عرصه ادبیات به خصوص ادبیات نمایشی (تئاتر و نمایشنامه نویسی) . ادبیات را از منظر روانشناسی مدرن( به تعبیری فرویدی) تجزیه و  تحلیل کرده و نشانه های آن در اعم آثار ش قابل ردیابی ایست .

فرق او با دیگر نویسندگان و ادیبان مرکز به خصوص فارس زبانان , ترک بودن ایشان بود  و و این یک وجه  تمایز بنیادین در تفکر و اندیشه این هنرمند با دیگر دوستان ادیبش بود و آن از منظر یک انسان آذربایجانی که زبانش در کام و اجبارا باید به زبان دیگری اندیشه ها و علاقه مندیهای خود را بیان میکرد و این درد جانکاه خود را در اکثر آثارش بازنمایی میکند در همین داستان گاو که به تفصیل در موردش خواهم نوشت. این موارد دیده میشود.

قابل ذکر است که در دوران غلامحسین ساعدی دیگر روشنفکران ونویسندگان و شاعران آذربایجانی که دغدغه زبان مادری و بحثهای مربوط به دوزبانه ها را داشتند مثل مرحوم صمد بهرنگی ,مرحوم  سهند, مرحوم حبیب ساحر و رضا براهنی  و سایر دوستان همفکرش .... بیشترین انرژی خود را به  رفع خفقان حاکم در آن زمان صرف کرده بودند . دیگر اینکه آسیمیلاسیون و  پدیده استعمار فرهنگی  اینقدر همه گیر و تثبیت شده  نبود ,  اغلب انسانها ی اذربایجانی (اکثرا به دلیل ترکیب جمعیتی روستائئیان وشهر نشینان بوده است(اکثرا روستا نشین )  فولکلور و ادبیات شفاهی شان  در اکثر مناطق  دچار آسیب های جدی نبوده و اساسا دست نخورده باقی مانده بود  .اما در حال حاضر ادبیات شفاهی  از منظر روشنفکران مرکزگرا از  مولفه های عقب ماندگی در خوشبینانه ترین حالت بومی و محلی نسبت داده میشود) درد هویت زدایی را احساس نکرده بودند  و نسبت به آن حساسیت کمتری داشتند اما امروز نسبت به آن دوران کاملا متفاوت است و درد اساسی این دوران مسئله ستم ملی و  هویت زدایی در آذربایجان و دیگر شهر های ترک نشین میباشد . فلذا بررسی این اثر در این زمان هم چشم اندازی دیگر  پیش وروی ما گذاشته و دیگر اینکه  اثر از دید یک آذربایجانی تحت استعمار فرهنگی و سیاسی ارزیابی و تجزیه و تحلیل میگردد.

اما روایت داستان به طور خلاصه.

مشد حسن در یک روستا  ی بیابانی در یکی از مناطق ایران زندگی میکند و گاوی دارد که عاشق اوست بیشتر از  یک انسان معمولی دوستش دارد و همه اهالی  ده از علاقه وافر او به گاوش  باخبر هستند . روزی مشد حسن به شهر میرود و در غیاب او گاوش به دلایل نامعلومی می میرد . گاو را به خاطر ندیدن و ناراحت نشدن ( در اصل شوکه نشدن) مشد حسن به چاه می اندازند. بعد از برگشت ,  مشد حسن به طریقی می فهمد که گاوش مرده ,  اما از فرط علاقه اش به گاو ,  مرگ و نیستسی او را باور نمیکند. آرام آرام خودش را به جای گاو می پندارد و به همه میگوید من گاو مشد حسنم نه مشد حسن. از این روان پریشی مشد حسن اهالی ده به فکر درمان او می افتند روشهای سنتی  از قبیل نذر و دعا و .. کارساز نشده به ناچار برای مداوا به شهر میبرند. اما در وسط راه از دست اهالی ده فرار کرده و در دره ای سقوط میکند و به سرنوشت گاو دچار میگردد.

حال به تحلیل فیلم میپردازیم.

اکثر نقدهایی که به این داستان و فیلم نوشته شده است از بعد روانشناسی و تاریخی و شرایط حاکم بر آن زمان اشاره شده است  ,  از قبیل  فقر , نداری ,  شرایط سخت زندگی در رو ستا  ,  سیاستهای متظاهرانه رژیم پهلوی  ,  اصلاحات ارضی و انقلاب شاه و مردم  و یا از جنبه مذهبی که به جای درمان به روشهای مدرن متوسل به جادو و جنبل میشوند و از این دست نقدهای تکنیکی و ساختار فیلم و کارگردان و بازیگران  ووو...

البته نقد  تحلیلگران به جای خود و هیچ وقت از ارزش تحلیل انها نمیکاهد , نکته ای که برای امثال بنده درد های  مضاعفیست  , پدیده دولت  ملت سازی مدرن رضا خانی است که دغدغه روشنفکران ونویسندگان آذربایجانی آن روزگار میباشد . من از این زاویه به داستان یا  فیلم  گاو نگاه میکنم و حتما دوستان نقدی بر نوشته بنده دارند که محترم است.

 و حال به تحلیل فیلم از این منظر مینگرم.

 در آفرینش اثر مطمئنا خود نویسنده  یعنی  دغدغه ها و دلمشغولیهایش  و درد هایی که  جامعه آذربایجانی را فراگرفته باخبر هست و آن را در آثارش بازتاب میدهد. ساعدی تبریزی است با فرهنگ و فولکلور آذربایجان بزرگ شده است تا زمان تحصیل رسمی به زبان مادری اش تکلم کرده است و در محیطی قدم میگذارد که فرهنگ خودش نیست ادبیات خودش نیست ادبیات تحمیلی پهلویان است  و بر گرده  شخصیتی فرد سنگینی میکند و در آنجا با پدیده مدرن آسیمیلاسیون(یکسان سازی فرهنگی) آشنا میگردد. زبان مادری اش ممنوع است و تبلیغ آن جرمیست نابخشودنی و کم کم شخصیت  تاریخ و فرهنگی و  در نهایت هویت دیگری را به او القاء میکنند و اجبارساعدی  هویت بیگانه  را باید دوست بدارد و هویت قبلی خود را انکار نماید و  در چنین فضایی رشد میکند اما دغدغه اش همچنان با اوست . به رشته روانشناسی روی می آورد تا به لحاظ شخصیتی و روانی خود را و سپس ملتش را واکاوی نماید . طبیعتا دروس روان شناسی بحثهای مبسوطی درباره دوگانگی شخصیت , تناقض رفتاری و پدیده دوزبانه ها را مطالعه نموده است.

روانشناسی را در نمایشنامه نویسی اش و داستانهایش به خوبی به کار میگیرد و به لحاظ نبوغ ذاتی اش آثاری متمایز خلق می نماید.

داستان گاو یکی از مجموعه داستان  عزاذاران بیل   می باشد و چه استادانه و موشکافانه شخصیت دوگانه را در انجا به تصویر میکشد.من به بحثها و تحلیلهای دیگر که در مطبوعات و رسانه های ایران به تفصیل به آن  پرداخته شده است نمی پردازم بلکه از منظر آسیمیلاسیون و استعماری به این داستان مینگرم و البته این تحلیل شخصی بنده است .

در بالااشاره کردیم که حکومت پهلویون پدیده مدرن دولت واحد زبان واحد را در ایران پیاده نمود و چه ضربات جبران ناپذیری به سایر ملل در ایران وارد نمود و یکی از این ملل تحت ستم ملت آذربایجان بود و غلامحسین ساعدی فرزند این ملت یعنی آذربایجان . طبیعی است در آثار ایشان ردپای استعمار فرهنگی  و آسیمیلاسیون دیده شود او فرزند صالح و خلف ملت خویش است.

حال ارتباط داستان با پدیده استعمار و آسیمیلاسیون.

فضای تصویر شده در داستان یک جامعه بسته و سنتی  را به تصویر میکشد . دنیای معاصر  مدرن است ولی این مکان مدرنیزاسیون را تجربه نکرده است . مشد حسن یکی از اهالی روستا ست  , شما فرض کنید یک  ترک آذربایجانی است . همه او را دوست دارند و ارج و قربی پیش اهالی ده یا همان جامعه دارد و گاوی دارد که به شدت دوشتش دارد و پرورش میدهد و نازش را میکشد. من در اینجا جسارتا شخصیت گاو را یک فرهنگ دیگر یا شخصیت دیگر(فارس تهرانی) فرض مینمایم. البته در مثل مناقشه نیست . تا اینجای کار هر کس شخصیت جداگانه ای دارد . و به نظر اهالی ده  هم عادی و عرف است. چون هر کدام هویت جداگانه ای دارند.

عاقلان ده (مش اسلام و کدخدا و سایرین ..) از او حمایت مینمایند. شدت علاقه مندی مش حسن به گاو باعث میشود که او خود را یک گاو احساس نماید اما در نظر جامعه او گاو نیست بلکه مشد حسن است. اما دگرگونی در شخصیت مش حسن زمانی نمایان میگردد که گاو به نظر او نمرده است بلکه زنده است و او کم کم خود را یک گاو حس مینماید یعنی شخصیت و هویت خود را عوض مینماید . اهالی اول او را  جدی نمیگیرند به دلیل اینکه  مش حسن ناراحت است شوک وارد شده  و یواش یواش روبه بهبود میرود. یعنی جامعه آن روزگار زیاد جدی نمیگیرند که ترک آذربایجانی  هویتش را عوض مینماید شاید از عواقب هولناک آن خبر ندارند.

نکته اینجاست دوستان آذربایجانی که مدتی در محیط  فارس زبان زندگی میکنند یواش یواش خود از از هویت خود جدا میدانند و سعی در بازسازی یک هویت بیگانه میگردند این همان مرحله تبدیل شدن مشد حسن به گاو است که اطرافیان او را جدی نمی گیرند یعنی یک ترک آذربایجانی خود را فارس تهرانی  جا میزند و بدیهی است که فارسها او را به عنوان یک فارس قبول ندارند و از اینجا سقوط شخصیتی و هویتی ترک آذربایجانی شروع میشود.

از روشهای سنتی برای درمان او بهره میگیرند ولی کارساز نیست جالب است که کدخدا و مش اسلام در داستان شخصیت پررنگی نسبت به سایرین دارد و بدیهی که ساعدی به خاطر جو خفقان حاکم از اشارات و سمبلها استفاده نموده است کدخدا نماینده حاکمیت (پهلوی) و مش اسلام نماینده عقیدتی مردم یعنی اسلام  . و این دوشخصیت بیشتر به درمان  مش حسن فکر میکنند و خود را محق درمان میدانند و ساعدی به خوبی از عهده این کار بر آمده است.

درمان دو جناح یا دو شخصیت (بردن مش حسن به درمانگاه شهر) در آخر داستان اتفاق می افتد جاییکه دیگر کار از کار گذشته است و همه به دیوانگی مش حسن واقف هستند . یعنی ترک آذربایجانی دیگر هویت قبلی اش را انکار نموده است . در مسیر شهر مش حسن به دره ای سقوط میکند و داستان به انتها میرسد یعنی ترک آذربایجانی با تعویض هویت خود سقوطش حتمی ست.

نکته ای جالب در داستان  هست اینکه مشد حسن خودش میگوید من گاوم و برای نجاتش از مشد حسن کمک میخواهد .  جاییکه مشد حسن با فریاد  میگوید:

 " مشد حسن بلوریها ریختند اینجا

  میخوان  منو بدزدن

میخوان منو بندازن تو چاه

میخوان سر منو ببرن

مشد حسن

به داد گاوت برس "

 و بعد شروع به شیون وزاری میکند.

یعنی به داد یک ترک آذربایجانی آسیمیله شده , یک ترک  آذربایجانی معتقد به هویت آذربایجانی اش خواهد رسید و نجاتش خواهد داد نه یک فارس . و اوست که از هویت قبلی اش تقاضای یاری دارد.

اگر ما زاویه نگاهمان را از این محور تنظیم کنیم (پدیده استعمار و آسیمیلایسیون). کسانی که به غیر از هویت طبیعی خود  , به خاطر شدت علاقه شان به هویت یا هویتهای بیگانه , از هویت خود دور شده و خود را در قالب سایر هویتها جاسازی نماید سرنوشتی جز سقوط به دره روانپریش زندگی دوگانه و متناقض  و البته تحقیر شده از طرف جامعه خودی یا غیر خودی به نحوی از انحاء ندارد و چه استادانه ساعدی در آن شرایط جور و استبداد به تصویر کشیده و خود در این  درد ورنج زیسته است.

کار روشنفکر متعهد دقیقا اینست درد و رنج ملتش را به او نشان داده و  اگر هشدارها را جدی نگیرد  سرنوشتی جز سقوط ندارد.

                                                      روحش شاد راهش پر رهرو باد

 

 

به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران