عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 167
نویسنده : webattraction

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 171
نویسنده : webattraction
به نام خدا


شبی از شبهای پاییزدم درب گوشه ای از پله ای

گیتار بدست؛اشک ریزان ترانه ای را که
 یاد داشتم دوست میدارد؛میزدم...
دست هایم درد داشتند نمی توانستم ...
نمی توانستم مثل همیشه برای
شبهای بی کسی خودم اشک بریزم و
گیتار بزنم...
خدا را صدا میزدم...
خدا...خدا...خدا...
انگار خدا به تمام بنده هایش میگفت:
گوش دهید...
گوش دهید...
نگار من ...
 نگار من
از زمین حرفی دارد...
گوش ده لیلی نگار من...
گوش ده  ...
آنوقت بود که دلم برای لیلی نگارش تنگ شده بود
 و به خدا می گفتم
خدا ...
لیلی نگارت ؛نگار نمی خواهد ...
خدا اشک ریزان می گفت
بگذریم از او...
دگر که را می خواهی نگارکم؟...
با اشکهایی که پهنای صورتم را پوشانده بود و
گیتاری که از دستم افتادو شکست
به خدا گفتم
خدا بجز او...
بجز او که را بخواهم؟...
خدا بجز او که را دوست داشته باشم؟...
که را بخواهم؟...
که را ستایش کنم؟...
تو بگو...
تو بگو...
با گریه حرفهایم با خدا قطع شد ...
خدا که اینبار با اشکهایی زیباتر
نگارش را می نگریست و انگار
زیرلب سخنی می گفت و من
صدایش نمی شنیدم
می خواستم بشنوم ولی هرچه بیشتر گوش
فرا میدادم ؛سخن هایش ...
حرف هایش...
آرام تر می شد...
خدا...
روی حیاط خانه مان را ه می رفت و
سخن می گفت...
حیاط ما انگار گل باران شده بود ...
زیبا... زیبا...زیباتر...
از خدا پرسیدم
با خود چه می گویی؟...اینقدر آرام ؟...
انگار خدا با شوقی مملو از وجود خاک سخن می گفت
با لیلی ات ...
با لیلی ات ...
با لیلی چشم به راهت...
با لیلی ات که شب را با اشکهایی چون گریه ی ابر می گذراند...
با لیلی ات...
با لیلی ات ...
با لیلی چشم به راهت...
با لیلی ات که امشب از من...
از تو...
از ابرهای خشمگین می ترسد...
با لیلی ات که امشب در انتظار تو ...
و دستهای تو...
تنها نشسته است...
با گیتار لیلی ات ...
با دسته ی گیتار شکسته ی لیلی ات...
که می پرسد
چه کنم ؟...
چه کنم؟...
از دست لیلی نگارت ای خدا؟...
با لیلی نگارم...
با نگارم ...
با گیتارلیلی نگارم ...
سخن می گویم...
از عمق وجود اهی کشیدم...
بلند بلند خندید و گفت
نگارم فکر می کند فقط اوست که برای لیلی اش می گرید...
نگارم فکر می کند لیلی اش نمی فهمد دوست داشتن چیست...
نگارم فکر می کند لیلی اش دل ندارد سنگ دارد...
نگارم...
نگارم...
نگارم...
بلند بلند گریستم و فریاد زدم
خدا...من...نمی توانم...
خدا... من ...نمی توانم...
تو ...می توانی ... ولی ...من ... نمی توانم...
تو می خواهی... مرا ...آرام کنی...
می خواهی من...به زندگی کردن عادت کنم...
تو ...می توانی ... ولی من ... نمی توانم...
طاقت... حرف های سخت او... را ندارم...
تو داری ...من ندارم...

خدا هق هق و ناله هایم می شنید...
خدا هم خسته بود ...
خدا هم می ترسید...
از نگارش...
از لیلی نگارش...
از ابرهای خشمگین...
شاید هم از خودش...
از خودش می ترسید...
من ولی ...
فقط صدای هق هقم بود که آرامم می کرد...
بوی نفس های خدا...
بوی عطر او...
بوی عطر پیراهن او...
بوی پیراهن او از اتاقم می آمد...
آری ... به اتاق رفتم ... به اتاق زیبای خودم...
آری ...پیراهنی را که...چند سال پیش در اتاقم به جا گذاشت...
آری...پیراهن او...پیراهن زیبای او...
پیراهن سفید او... بوی خودش را می داد...
اشک هایم را جلوی پیراهن او قایم می کردم...
می ترسیدم...
می ترسیدم بگوید اشک  ریختم...
به لیلی نگار خدا بگوید اشک هایم را ...
پیراهنش را روی تخت گذاشتم و به طرف حیاط  و خدا دویدم...
   



بارانی شدید می آمد...
باران... باران... باران...
هرچه گشتم خدایم نیافتم...
خدا...خدا...خدا...
بمان با من ...بمان...
خدا...
لیلی ام رفت توهم می روی..؟
خدا...
من لیلی را با تو می خواهم...
تو را با لیلی می خواهم...
خدایا...
کجایی...؟
اشک و با ران تفاوتشان معلوم نبود...
اشک گرم و باران سرد ...
همین...
به طرف درب دویدم...
پایم به گیتار شکسته ام خورد ...
گیتارم هم گریه می کرد...
برای من...؟
یا برای خدا...؟
یا برای لیلی ام...؟
یا برای سیم ها و دسته ی شکسته اش...؟
برای که...؟
نکند توهم...؟
توهم...؟
توهم لیلی داری...؟
آخ دلم خون است قشنگم...
دلم خون است...
مرا با اشک هایم دیده ای ...
صدای اشک هایم شنیده ای ...
هق هق و ناله هایم شنیده ای...
درد ها کابوس ها دیده ای...
لیلی نخواه ...
جان لیلی ات لیلی نخواه...
تو نشو مثل من...
دل سپردن آسان ولی دل کندن دشوار است بدان...
دلم برای خودم...
برای خدا...
برای لیلی ام...
برای گیتار قدیمی ام...
برای گیتار لیلی ام ...
تنگ است...
تنگ است...
تنگ تنگ است...
نمی توانم بگویم چقدر تنگ است...
لیلی ...
لیلی...
لیلی...
چه بگویم باتو...؟
چه بگویم...؟
چه بگویم...؟
روزی آرزویم خوشبختی در کنار تو بود
و حالا...
ارزویم داشتن دست های توست...
چشم هایم...پاهایم...دست هایم ...
درد می کنند...
شانه ام... پی شانی ام... اشک هایم...
درد می کنند...
دلم برای خودم...
برای خدا...
بزای لیلی ام...
برای گیتار قدیمی ام...
برای گیتار لیلی ام...
تنگ است...
تنگ است...
تنگ تنگ است...
نمی توانم بگویم چقدر تنگ است...
91/9/6
امشب هم شبی از شبهای پاییز
دلم برای لیلی نگار خدا تنگ است
می خواهم امشب از خود خدا
جوابی بیابم...
می خواهم امشب از خود خدا
معجزه خواهم...
می خواهم خدارا با
صدایی بلند و رسا صدا بزنم
و بگویم
خدا ...خدا...
من...امشب...از خودت معجزه خواهم ...
حواسم نبود...
حواسم به هیچ چیز نبود...
صدایم بلند شدو فریاد زدم...
فریادم به گوش خدا هم رسید...
خدا گفت
نگارکم دلم برایت تنگ شده بود ...
نگارکم آخر خودت را آب می کنی...
گفتم
خدا امشب از درگاه بی کرانت
معجزه خواهم ...
معجزه ...
عشق او...
91/9/10
چه بی اندازه او را می خواهم...
چه بی اندازه...
کاش می شد او را ببینم...
کاش می شد بیاید...
کاش می شد بر روزگارم بتابد...
کاش ها و ای کاش هایم ای خدا...
چقدر زیادند...
آخ خدا...
آخ خدا...
نگار قصه ی خدا...
این بار پیر شده...
نگار زیبای خدا...
این بار پیر شده...
قصه ی نگارش ای کاش...
تمام می شد...
تمام تمام...
تمام تمام می شد...
خدا... لیلی نگارت...نگار نمی خواهد...
خدا...لیلی نگارت...نگار نمی خواهد...
قصه ی نگار پایان ده...
جان نگارت پایان ده...
خسته است نگارت...
قصه ی نگار پایان ده...
خدا گریه کنان بر روی تختم نشسته بود
سرش را در میان دستهایش
آن دست های زیبایش
گرفته بود
اشک هایش می دیدم
خودم که دیگر
اشکی برای ریختن
نداشتم...
اشک های خدا
زیبا بود وخدا را
هر لحظه زیبا تر
می کرد...
خدا گفت
نگارم...صبر کن...
تو که چند سال صبر کردی...
صبر کن...
می آید ...
می دانم...
می دانم که می آید و ...
می آید و می گوید
نگار می خواهد...
می دانم...
من خدایم...می دانم...
خدا گریه کنان بر روی تختم نشسته بود
و من و خدای نگار در عالم
لیلی نگار زیبای خدا بودیم...
که...
یک آن...
کلیدی در درب حیاط خانه مان
چرخانده شد...
صدای ضربه ی پایی به گیتارم...
گیتار شکسته ام...
و آن مرد همان لیلی بود...
همان لیلی نگار خدا...
لیلی نگار زیبای خدا...
اوهمان لیلی بود ...
لیلی نگار خدا...
که گفت
چرا اینجایی گیتار زیبای نگارلیلی خدا...؟
چرا اینجایی گیتار نگار زیبای من...؟
من که این بار اشکهایم جاری بودند و
دستان خدارا در دست هایم 
گرفته بودم و می بوسیدم...
اینقدر برای لیلی نگار خدا دلتنگ بودم
که خدا دست بر موهای روشنم می کشید و
می گفت
برو...برو...برو...
برو...به پیشواز لیلی نگارم...
اشک هایم را خدا با دست های گرمش
پاک می کرد...
و بلند بلند می خندید و می گفت
برو...برو...برو نگارکم...
دستان خدا را رها کردم و به سوی درب...
درب اتاقم دویدم...
دلم برای لیلی نگار خدا
ذره ای شده بود... ناچیز...
آخ ...چقدر زیبا شده بود...
چقدر مرد شده بود...
او همان لیلی نگار خداست...
همانی که نگار سالها
انتظارش کشید و ماند...
و ماند تنهای تنها زیر باران...
و ماند خیس خیس...
زیر باران...
برقی زد...بارانی گرفت...
من و لیلی نگار خدا...
چشم در چشم یکدیگر
فقط اشک می ریختیم...
دل او...
دل من شاید...
خیلی خوشحال بود...
دل من ...
دل او شاید...
خیلی دلتنگ بود...
برای خانه ای ...
برای کاشانه ای...
برای زندگی دوباره ای...
برای اشک ریختن های شبانه ای ...
تنگ بود...
دل او ...
دل من شاید...
برای حرف های زیبای او...
برای دستان گرم او...
برای رویای زیبای داشتن او...
تنگ بود ...
دل او ...
دل من شاید..
به عشق او و یارای دل او
زنده بود تاحالا...
دل من ...
دل او شاید....
به عشق کتاب زندگی دوباره ای...
زنده بود..
چشمانم فقط و فقط
چشمان یار می دید...
فقط چشمان زیبای نگار خدا و...
فقط چشمان زیبای لیلی نگار خدا...
وقتی نگاه هامان از هم دور شد...
تازه  فهمیدم چقدر زیبایم...
چقدر زیباست...
تازه فهمیدم چه عشقی میان ما بوده...
تازه فهمیدم چقدر
لیلی نگار خدا
نگار می خواهد...
لیلی نگار خدا
دستانم را می فشرد و مرا
ومرا به اتاقش می برد...
انگار چیز تازه ای
می خواست مرا نشان دهد...
دستان گرمش ...
را دوست داشتم...
عشق زیبای زندگی با
او را...
دوست داشتم...
او را ...
خودش را ...
لیلی نگار خدا را ...
من ...
دوست داشتم..
یک آن...
یاد خدا افتادم
دستان لیلی نگار خدا را
رها کردم و به سوی خدا
 دویدم...
این بارهم
خدایم نیافتم
با گریه و اشک و ماتم
کنار لیلی نگار خدا
ایستادم...
گوشه ای از لباسش را
می گرفتم و به صورتم می دم
این بار لیلی بود تا اشک هایم را
پاک کند...
این بار او بود تا قصه ی نگار خدا را
تمام کند...
این بار او بود...
ولی من ...
لیلی را با خدا می خواستم...
خدا را با لیلی می خواستم...
ولی ...
این بارهم ...
خدایم باز  می گردد...
شاید ...شاید...
خدا...با لیلی گیتارم
با گیتارم این بار
سخن می گوید...
شاید ...
شاید...
91/9/11 


این هم برای شما فاطمه خانوم عزیزم


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 158
نویسنده : webattraction

http://www.tebyan-zn.ir/images5/img/love-tebyan-photo3%20%287%29.jpg


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 149
نویسنده : webattraction

تا همیشه خداحافظ ..

 نه بخاطر اینکه انتظار کشیدن را بلد نیستم ..

نه بخاطر اینکه خسته شده باشم از چشم به جاده دوختن ..

 بخاطر اینکه تو دیگر هیچوقت بر نخواهی گشت .....

باور کن هرچه نوشتم هرچه گفتم و هر چه سرودم برای این بود که بخوانی و شاید روزی بیایی اما ..

نخواندی ..

 و اگر هم خواندی فقط خندیدی به دلتنگی هایی که همیشه طعم روزهای رویایی من و تو را میداد ...

خداحافظ دخترک ... خداحافظ روزهای بارانیه پر از ابر و چتر و دلتنگی ...

خداحافظ ... برای همیشه......

ای کاش....

 

خداحافظ...

 

وقتی که خاطرم داره از تو نگاهت می پاشه

وقتی تو بغض گفتی بهم خدانگهدارت باشه

فرصت نبود بهت بگم گفتنیای دلمو

گریه نمیذاشت که بگم تنها نذار منو نرو

جاده تا آخرین نفس میون ما فاصله کاشت

انگاری واسه رفتنت تا بی نهایت پا میذاشت

رفتی واسه همیشه و همیشه تا همیشه هست

تصویر تلخ رفتنت حرمت جاده رو شکست

طعنه نمیزنم که باز دلت بگیره از دلم

حرمت این خدافظی تا جاده هست نمیشه کم

خداحافظ اگه حتی واسه گفتن یکم دیره

وصیت کرده این جاده که تا میری نمیمیره


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 159
نویسنده : webattraction

«گفتا که میبوسم تو را»

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
سیمین بهبهانی


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 171
نویسنده : webattraction

گاهی دلم از سن و سالم می گیرد
می خواهم کودک باشم
کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشم
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنم

بیصدا رفتم

این روزها دلم از همه بیشتر برای خودم تنگ می شود
برای خودی که هنوز رویا می پروراند
برای خودی که خسته است اما دوام می آورد
این روزها دلم بیشتر برای دلم می سوزد
 
برای همه خستگی هایش

تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 170
نویسنده : webattraction
در نبودت از "خرابه های میهه" خرابترم٬

ویرانم ویرانی که هر لحظه

بیم آوار شدن زیر سیل نبودنت را دارم

بی تو تنهام تنهای تنهای تنها٬

تنها تر از قبر بی سنگی که هیچکس

 نام و نشانی  از آن به خاطر ندارد

بی تو بیکسم بیکس تر از "بید بیکس"

که هیچ خسته ای دمی را

زیر سایه ی لرزانش

به درد و دلی عاشقانه نمی نشیند

مرا ترسی از سقوط از ارتفاعات "کوه چوبین" نیست

بدترین سقوط افتادن از چشمان تو٬

 از ارتفاع نگاه توست

در نبودت  تمام چشمه های میهه

 از چشمان من سرچشمه می گیرند

برگرد و هوای بهاری را

به تقویم های کهنه ی این آبادی دلمرده بیار

بی تو همه زردند و از شاخه جدا افتاده!

 

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 140
نویسنده : webattraction

با دیدن چشم تو مردم شعر می گویند/حتی اگر از من کم استعدادتر باشند

 

 

به نام تو که میرسم

هیجان زده می شوم

درست مثل پدر و مادری 

که برای فرزند نورسیده شان

 در نام نامه ای دنبال نام میگردند

*****

دوست داشتنت در من

مانند برفی است که روی قله ای مانده

نه تابستان و آفتابش

 نه روزگار و اوضاعش

آبش نمی کند

*****

*****

 

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 200
نویسنده : webattraction

حک شده ای در من

چون نام میهه در ذهن باد و باران ها

میهه، نام مستعار توست

وقتی که زیبایی ات اتفاقی ست بارانی

در دل التهابی ترین روز تاریخ

میهه، انعکاس خند های توست

در خاطر سرسبزترین بهار سال

میهه خود تویی

وقتی نگاهت

شکوفه باران لحظه های بی طلوع این دیار بی خورشید است

میهه برای من یعنی

یک لبخند ادامه دار از تو

 

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 152
نویسنده : webattraction
 

حمید آل یوسف شاعر و خبرنگار خوب بوشهری هم درگذشت.

وقتي به وبش رفتم خبر ناگوار و باور نکردني بود... جا خوردم چند جا زنگ زدم يا
نمي گرفت يا اشغال بود هر چي اداره ارشاد اهرم که زنگ مي زدم اونم نمي گرفت شماره خواهرش زهرا گرفتم، يکي پشت خط بود گفت دختر عمويش است گفتم يه خبري شنيدم .. گفت آره بغض گلوم را گرفت. در مورد چگونگي اتفاق گفت.

اول زنگ زدم به حيدر منصوري خبر را بهش دادم و بعد سيد مرتضي کراماتي، او که باورش نمي شد و مي گفت ديروز تا غروب با هم بوشهر بودند- خانه مطبوعات. تا اينکه گفتم از دختر عموش شنيدم .

مي گفت حسن بديعي خبرنگار ديری با حميد پاي يک ميز نهار خوردند و حميد تعريف کرده موقعي که مي خواست برود سربازي مادرش خيلي ناراحت مي شود وقتي حميد علت ناراحتي اش جويا مي شود مي گويد از اين ناراحتم که بهت کم غذا بدهند و تو سير نشي و کلي هم خنديدند.

پارسال اولين جشنواره شعر محلی( سنگار افتو) در ديلم به اتفاق حيدر منصوري، سيد مرتضي کراماتي، سعيد نصار يوسفي، پژمان قانون و يونس معروف نژاد رفته بودم .

بعد از ظهر قبل از شروع قسمت دوم برنامه بود بيرون سالن نشسته بوديم يه آقايي اومد به طرف ما و بعد از سلام و احوالپرسي شروع کرد به حرف زدن وقتي رفت از کراماتي پرسيدم اين آقا کي بود؟

گفت: حميد آل يوسف از کراماتي خواستم منو واسش معرفي کنه آخه من چند سالي مي شد با مجله محک همکاري مي کردم به عنوان خبرنگار افتخاري و يکي از طرفداران پرپاقرص مجله محکم. خانواده آل يوسف هم گاه گداري مطلب مي فرستادند و يه جوراي من با اونها رقابت داشتم و حميد هم چند بار شعرهاشو فرستاده بود و حتي عکس بچه اش... شماره خودش و خواهرش را برداشتم و اين آشنايي ادامه داشت از اونجايي که من دانشجوي اهرم بودم يه بار هم توي جلسات شعر که تو مجتمع فرهنگي هنري اهرم بود شرکت کردم و يه بار ديگه هم جشنواه غدير پارسال واسه شعر خواني ازم دعوت کرد از بچه هاي دير يه کم گله کرد البته به خاطر عدم حضورشون .

امسال در سومين جشنواره مشاعره رضوي هم آمده بود و باهاش دعوا کردم که واسه چي خواهراش نياورده بود و از همان جا به زهرا زنگ زدم.

 ازم دلگير بود مي گفت شاعر جماعت چي مي خواهد از سياست و ازم خواست که فقط شعر بنويسم اما من باهاش بحث کردم و اون هم گفت انگار سياست مغزت را معيوب کرده تا اينکه پست قبلي اومد و گفت


 دوشنبه 2 دي1387 ساعت: 20:59 توسط:حميدآل يوسف

بي سلام بر سحر بي معرفت
خوشبحال بقيه آدمها يه کسي بهشون سر ميزنه
راستش رو بخواهي خيلي خيلي بي وفايي
دير ي ها اينجوري نبودن
بي شوخي :
قالب وبلاگ و مطالب اخير شما خيلي نسبت به اول بهتر شده /تبريک ميگم
اميدوارم حرفهاي تر بخواني وحرفهاي تر بنويسي وتفکر کني
هزا شاخه گل تقديم تو باد

وقتي خبر استعفايش به عنوان رئيس انجمن شعر و ادب شنيدم زنگ زدم و از اتفاق هاي پيش آمده پرسيدم سکوت کرد و چيزي نگفت نه از کسي گله اي داشت و نه شکايتي فقط حال و احوالم را پرسيد.

انگار ديگر طاقت ماندن نداشت و بايد مي رفت اما به چه قيمتي...

 

و شعر زیر وقتی از ریاست انجمن شعر و ادب اهرم استعفا دادند نوشتند.

 شعری...که برایش متأسفم

متأسفانه برای خودم متأسفم

کنار دست تلفن همراهم کمی به حال و روزم

                                        ریختم

                                              بخندم

 

انصاف را رعایت کنید

چارلی چاپلین بیرون از روزها پهن شده

کاریکاتور چند در چندم را درجنازه بازار بساط کرده

توی زیر زمین شهر خودمان، آره

توجیه نامه مزخرف منِ مادر مرده را می فروشد به دختر کبریت فروش همین حوالی که

کفش ام لنگ به لنگ برایم بندری می رقصد کنار همین گوشه ی پت و پهن شده که می افتد

متأسفم که... خودم زیر خط منفی چرت می زنم

بلندی بلند نیست دستی به آسمان دراز کنم

کمی برای فردا، حالم برای دیروز یا فردا بد بود

بوی ادکلن کافور نشان افتاده توی هشتی بند بهم بافته آقای عقل کل

همانجا که بوی گندِ گندزاده شناسنامه ترشیده من هوا می خورد

سراغ خودم نبودم که بگیرم/...

                            اصلاً به ما چه... !

روحش شاد.//


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران