عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 203
نویسنده : webattraction
ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی

رودکی شاعر قرن سوم و چهارم هجری است.نام و نسبش را ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی نوشته اند. وی در اواسط قرن سوم هجری در روستای بنج Banoj از قرای رودک سمرقند به دنیا آمده است و از این رو به رودکی معروف شده است.در خردسالی حافظه ای قوی داشت و گویند در هشت سالگی قران را حفظ کرد و به شاعری پرداخت. علاوه بر آن آوازی خوش داشت و بربط می نواخت.شاعران در اشعار خود او را استاد شاعران و سلطان شاعران خوانده‌اند.شیوه شعرش سادگی معنی و روانی الفاظ بوده است و وی را حقا بایدپدر شعر فارسی و پایه گذار سبک خراسانی یا ترکستانی خواند. نخستین غزل های دل انگیز فارسی را رودکی سروده است. در اشعار او شور و شادی، وجد و ملال، زهد و اندرز، شک و یقین به هم آمیخته است. تخیل او بسیار قوی و تصویرهای شعریش بسیار گویاست.امروزه فقط حدود 550 بیت از ماخذ کهن به دست آمده است.وفات وی را به سال 329 هـ.ق نوشته اند.


در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان

از گریهٔ خونین مژه‌ام شد مرجان

القصه که: از بیم عذاب هجران

در آتش رشکم دگر از دوزخیان


*****
 

آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر

ترسنده ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر

دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر

لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر


*****
                                          ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو

وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو

افغان خروس صبح گاه از غم تو

آه از غم تو! هزار آه ازغم تو!


*****

رویت دریای حسن و لعلت مرجان

زلفت عنبر، صدف دهن، در دندان

ابرو کشتی و چین پیشانی موج

گرداب بلا غبغب و چشمت توفان


*****

با داده قناعت کن و با داد بزی

در بند تکلف مشو، آزاد بزی

در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور

در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی


*****
 
از کعبه کلیسیا نشینم کردی

آخر در کفر بی‌قرینم کردی

بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست

ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!



*****

زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده

وندر گل سرخ ارغوان پیچیده

در هر بندی هزار دل در بندش

در هر پیچی هزار جان پیچیده


*****
 
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود

حال من از اقبال تو فرخنده شود

وز غیر تو هر جا سخن آید به میان

خاطر به هزار غم پراگنده شود


*****
 
با آن که دلم از غم هجرت خونست

شادی به غم توام ز غم افزونست

اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب

هجرانش چنینست، وصالش چونست؟



*****

تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت

بر حسن و جوانیت دل نرم نداشت

اندر عجبم زجان ستان کز چو تویی

جان بستد و از جمال تو شرم نداشت



*****

جایی که گذرگاه دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست؟



*****

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل



*****

دل سیر نگرددت ز بیدادگری

چشم آب نگرددت، چو در من نگری

این طرفه که: دوست تر ز جانت دارم

با آن که ز صد هزار دشمن بتری



*****

بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد

هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد

با وصل تو کس چو من بد آموز مباد

روزی که ترا نبینم آن روز مباد



*****



تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 166
نویسنده : webattraction
ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. شهرت او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. مقامش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.

سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.سخن‌سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ در سال‌ 691 ه. ق‌ در شيراز بدرود حيات‌ گفت‌ و در زاويه‌ خود كه‌ امروز آرامگاه‌ سعدي‌ يا سعديه‌ خوانده‌ مي‌شد دفن‌ گرديد.

 

چندسخن شیرین وپندآمیز ازاین شاعرونوسنده بزرگ

 

سه چيزپايدارنماند1مال بي تجارت2علم بي بحث3ملك بي سياست.


تاكاربه زربرمي آيدجان درخطرافكندن نشايد.


هركه بابزرگان ستيزدخون خوبريزد.


مردبي مروت زن است وعابدباطمع رهزن.


هركه سخن نسنجدازجوابش برنجد.


سگ حق شناس به زآدم ناسپاس.


گدايي نيك انجام به زپادشاهي نافرجام.


دل دوستان آزردن مراد دشمنان برآوردن است.


هركه بنيادبدمينهدبنيادخود ميكند.


بدان راگوشمال دادن وگذاشتن همان مثل كه گرگ راگرفتن وسوگند دادن است.


گرسنگي به كه ازسيري ازپهلوي درويشان.


دروغي مصلحت انگيز به از راستي فتنه انگيز.


شوي زن زشترو نابينابه.


هرچه نپايددلبستگي رانشايد.


هركه دست ازجان بشويدهرچه در دل دارد بگويد.


ده درويش درگليمي بخسپندودو پادشاه دراقليمي نگنجند.


هركه خيانت ورزدپشتش ازحساب بلرزد.


توانگري به هنراست نه مال وبزرگي به عقل است نه به سال.


قدرعافيت كسي داندكه به مصيبتي گرفتارشود.


زن جوان راتيري برپهلونشيندبه كه پيري.


اگرشبهاهمه قدربودي شب قدربي قدربودي.


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 170
نویسنده : webattraction

سید احمد‌ متخلص‌ به‌ هاتف‌اصفهانی از شعرای‌ نامی‌ ایران‌ در عهد افشاریه‌ و زندیه‌ است‌.

 وی‌ اصالتا از خانواده‌ای‌ آذربایجانی‌ بود ولی‌ در اصفهان‌ بدنیا آمد. سید احمد درکودکی‌ به‌ تحصیل

‌ علوم‌ قدیمه‌ و از جمله‌ ادبیات‌ فارسی‌ و عربی‌، طب‌، منطق‌ و حکمت‌ پرداخت‌ و گذشته‌ از علم‌ طب‌

 که‌ در آن‌ تسلط داشت‌، به‌ یکی‌ از سرآمدان‌ زبان‌ عربی‌ مبدل‌ گشت‌ و اشعاری‌ به‌ زبان‌ عربی‌ سرود.

هاتف‌ در جوانی‌ به‌ سرودن‌ اشعار خود پرداخت‌ و در طول‌ زندگی‌ آرام‌ خود از مدح‌ شاهان‌ و

 روی‌ آوردن‌ به‌ دربار سلاطین‌ خود داری‌ کرد و بیشتر به‌ مطالعه‌ و حکمت‌ و عرفان‌ مشغول‌ بود.

وی‌ در سال‌ ۱۱۹۸ درگذشت‌.

هاتف‌ اصفهانی‌ شاعری‌ توانا و مسلط به‌ زبان‌ و ادب فارسی‌ بود. وی‌ از سبک‌ شعرای‌ متقدم

‌ ایران‌ به‌ ویژه‌ حافظ و سعدی‌ پیروی‌ می‌ کرد و طبع‌ خود را در سرایش‌ تمامی‌ قالبهای‌ شعری

‌ اعم‌ از غزل‌، قصیده‌ و رباعی‌، ترجیع‌‌بند و ترکیب‌‌بند آزمود. شهرت‌ عمده‌ هاتف‌ به‌ سبب‌ شاهکار

بزرگ‌ ادبی‌ او (ترجیع‌‌بند عرفانی‌) است‌ که‌ در آن‌ هم‌ از حیث حسن‌ ترکیب‌ الفاظ و هم

‌ از حیث‌ توصیف‌ معانی‌ زیبا سخن‌ گفته‌ است‌.

 

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو چون تویی دلبر

جان نثار تو چون تویی جانان

دل رهاندن ز دست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو راه پُرآسیب

درد عشق تو درد بی درمان

بندگانیم جان ودل بر کف

چشم برحکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری اینک صلح

ور سر جنگ داری اینک جان

دوش از شور عشق و جذبه ی شوق

هرطرف می شتافتم حیران

آخر کار شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

هرطرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آن جا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه ای پنهان

پیرپرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بیقرار و سرگردان

گفت جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش پرست و آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر از آن و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می شنیدم از اعضا

همه حتی الورید والشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الا هو

***** 

 

خار بدرودن به مژگان،خاره بشكستن به دست


سنگ خاييدن به دندان،كوه ببريدن به چنگ

لعب با دنبال عقرب،بوسه بر دندان مار


پنجه با چنگال ثعبان،غوص در كام نهنگ


از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب


در بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ


تيره (2) غولي روز بر گردن كشيدن خير خير


پير زالي در بغل شب بر گرفتن تنگ تنگ


طعمه بر كردن به خشم از كام شير گرسنه


صيد بگرفتن به قهر از بر تن غضبان پلنگ


تشنه كام و پا برهنه در تموز و سنگلاخ


ره بريدن بي عصا فرسنگ ها با پاي لنگ


نقش ها بستن شگرف از كلك مو بر آب تند


نقب ها كردن پديد از خارتر در خاره سنگ

صدره آسان تر بود بر من كه در بزم لئام

باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ رنگ


چرخ گرد از هستي من گر برآرد،گو برآر

دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ

 

*****

 

شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب 
 

شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
 

به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت 
 

ز بیم صبح چشم دیگرم بر کوکب است امشب 
 

  دلا بردار از لب مهر خاموشی و با دلبر 
 

سخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب

 
***** 


      تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
      بازدید : 163
      نویسنده : webattraction

       ابوالحسن علی بن جولوغ سیستانی معروف به فرخی سیستانی از غلامان

       امیرخلف بانو آخرین امیر صفاری بود. علی بن جولوغ، از سر ناچاری شعری

      در قالب قصیده سرود و آن را « با کاروان حله» نام نهاد؛ و شعر را به عمید

      اسعد چغانی وزیر امیر صفاری تقدیم کرد. معروف است که روز بعد علی بن

       جولوغ قصیده‌ای به نام «داغگاه» ساخت و آن را برای امیر صفاری خواند.

       امیر صفاری، چهل کره اسب را به علی بن جولوغ هدیه کرد و او را از

       نزدیکان دربارش قرار داد.

      علی بن جولوغ نیز با تخلص فرخی در دربار صفاریان، چغانیان و غزنویان

       شعر می‌گفت. محمود غزنوی او را به ملک الشعرایی دربار منصوب کرد.

       پس از مرگ محمود در سال ۴۲۱ هجری قمری، فرخی به دربار سلطان

       مسعود غزنوی روی آورد و تا پایان عمر به ستایش این امیر غزنوی

      مشغول بود.

      روایت شده‌است که فرخی علاوه بر شاعری آوازی خوش داشت و در

       نواختن بربط مهارت داشت. دیوان شعر فرخی شامل بیش از چند

      هزار بیت است که در قالب‌های قصیده، غزل، قطعه، رباعی، ترکیب‌بند،

       و ترجیع‌بند سروده شده‌است.

      از آن جا که بیشتر قصاید فرخی در دربار غزنویان سروده شده است؛

       ستایشگری و وصف در آن بسیار زیاد است؛ هر چند در میان شعرهای

       فرخی اشعاری نیز هستند که نکات آموزنده اخلاقی را در بر دارند.

       فرخی در سال ۴۲۹ هجری قمری در سنین جوانی در غزنه درگذشت.

      از شاعر هم عصرش لبیبی در رثای اوست که:

       

      گرفرخی بمردچراعنصری نمرد؟

      پیری بمانددیروجوانی برفت زود

      فرزانه ای برفت وازرفتنش هرزیان

      دیوانه ای بماندوزماندنش هیچ سود.

       

      *****

       

      شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است       

      نه به دیدار و به دینار و به سود و به زبان

      هر امیری که به فضل و به هنر گشت بزرگ           

      نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان

      گر چه بسیار بماند به نیام اندر،تیغ     

      نشود کند و نگردد هنر تیغ، نهان

      ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ        

      نشود تیره و افروخته باشد به میان

      شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بو            

      نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

       

       

      *****

       

      برآمد پیلگون ابری زروی نیلگون دریا 

      چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

      چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده

      چـــو گردان گرد باد تند گردی تیره اندروا

      ببارید وزهم بگسست وگردان گشت بر گردون

       چـــو پیــلان پراگنده میــان آبــگون صحرا

      تو گفتی گرد زنگارست بر آئینه چینی

      تو گفتی موی سنجاست بر فیروزه گون دیبا

      بسان مرغزار سبزرنگ اندر شده گردش

      به یک ساعت ملون کرده روی گنبد صحرا

       

      *****

       

      دل من همی داد گفتی گوایی 
      كه باشد مرا روزی از تو جدایی

      بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
      بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

      من این روز را داشتم چشم و زین غم
      نبوده ست با روز من روشنایی

      جدایی گمان برده بودم ولیكن
      نه چندان كه یك سو نهی آشنایی

      به جرم چه راندی مرا از در خود
      گناهم نبوده ست جز بیگنایی

      بدین زودی از من چرا سیر گشتی
      نگارا بدین زود سیری چرایی

      كه دانست كز تو مرا دید باید
      به چندان وفا این همه بی وفایی

      سپردم به تو دل ندانسته بودم
      بدین گونه مایل به جور و جفایی

      دریغا دریغا كه اگه نبودم
      كه تو بی وفا در جفا تا كجایی

      همه دشمنی از تو دیدم ولیكن
      نگویم كه تو دوستی را نشایی

      نگارا من از آزمایش به آیم
      مرا باش تا بیش ازین آزمایی

       

      *****

       

      گل بخندید و باغ شد پدرام ای خوشا این جهان بدین هنگام
      چون بناگوش نیکوان شد باغ از گل سیب و از گل بادام
      هم‌چو لوح زمردین گشته‌ست دشت هم‌چون صحیفه زر خام
      گل سوری به دست باد بهار سوی بوده همی‌دهد پیغام
      که مرا با تو ار مناظره‌ای‌ست من به باغ آمدم، به باغ خرام

       

       


      تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
      بازدید : 193
      نویسنده : webattraction

       

      جمال الدین سلمان ساوجی از خانواده مرفه و اهل علم در شهر ساوه به سال

       688 - 709جری - دیده به جهان گشود.پس از کسب و تحصیل علم

      به شعر و شاعری روی آورد و قریحه خود را در دربارها و در خدمت مدح

      و ستایش پادشاهان قرار داد.

      اشعار سلمان و معنی ارزش چندانی ندارد ولی زیبایی

      اواستحکام و استفاده شعر او ر لطیف کرده است . در قصیده سرایی مهارت داشت.

      علاوه بر این به شیوه شاعران قصیده سرای گذشته مانند سنایی ،

      انوری و خاقانی نظر داشته است.شاعر مدیحه سراغزلیات فصیح

      او امیختگی عشق و عرفان است که تا حدی به اشعار

      سعدی میماند .

      آثار :

      کلیات دیوان : مشتمل بر قصاید و غزلیات و رباعیات و ترجیعات و ترکیبات.

      فراق نامه : یک مثنوی در هزار بیت است  که به قول مرحوم دکتر صفا شرح محبت میان سلطان اویس و بیرامشاه

      پسر خواجه مرجان و مرگ او در گیلان است و هجر و فراقی که از این راه میان او و اویس افتاده است.

      جمشید و خورشید : مثنوی عاشقانه به قول ری مثنوی عاشقانه به قول ریپکا ضرب تازه ای از سکه ی

      قدیمی خسرو و شیرین است . ماجرای عشق جمشید و شرح سختیه ای او رد راه رسیدن به خورشید

       دختر قیصر روم است با دوهزاو نهصت بیت و پایان ان وصال عاشق و معشوق است.

      قصیده بدایع الاسرار

       

       

      یاقوت لبا، لعل بدخشانی کو؟

      و آن راحت روح و راح ریحانی کو؟

      گویند حرام در مسلمانی شد

      تو می‌خور و غم مخور مسلمانی کو؟

       

      *****

       

       ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ

      از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا

      اول به خود آ چون به خود آیی به خدا

      کاقرار نمایی به خدایی به خدا

       

      *****

       

      دی دیده به دل گفت که چرا پر خونی؟

      ز آن سلسله زلف چرا مجنونی؟

      من دیده‌ام از برای او پر خونم

      آخر تو ندیده‌ای، چرا پر خونی؟

       

      *****

       

      آن یار که بی نظیر و بی مانند است

      عقل و دل و جان به عشق او در بند است

      در یک نظر از مقام عالی جان را

      بر خاک نشاند و جان بدین خرسند است

       

      *****

       

      دیشب سر زلف یار بگرفتم مست

      کز دست من دلشده چون خواهی رست

      گفتا که شب است دست از دستم بدار

      تا با تو نگیردم کسی دست به دست

       

      *****

       

      در وصف لبت نطق زبان بسته بود

      پیش دهنت پسته زبان بسته بود

      ابروی تو آن سیاه پیشانی دار

      پیوسته به قصد سرمیان بسته بود

       

      *****


      خود را شده غرق خون توانم دیدن

      عالم همه سرنگون توانم  دیدن

      جان از تن خود برون توانم دیدن

      من جای تو بی تو چون توانم دیدن؟

       

      *****

       

      من باغ ارم بر سر کویت دیدم

      من روز طرب در شب مویت دیدم

      ابروی کج تو راست دیدم چو هلال

      فرخنده هلالی که به رویت دیده‌ام

       

      *****

       

      بیمارم و کس نمی‌کند درمانم

      خواهم که کنم ناله ولی نتوانم

      از ضعف چنانم که اگر ناله کنم

      با ناله بر آمدن بر آید جانم

       

      *****

       

      تا کی پی هر نگار مهوش، سلمان،

      گردی چو سر زلف مشوش، سلمان؟

      گر طلعت شاهد قناعت بینی

      زلفش به کف آر و خوش فروکش سلمان

       

      *****

       

      از کوی مغان نیم شبی ناله ی نی خاست

      زاهد به خرابات مغان آمد و می خواست

      ما پیرو آن راهروانیم که نی را

      هردم بنمایند به انگشت ره راست

      من کعبه و بتخانه نمی دانم و دانم

      کانجا که تویی قبله ی ارباب دل آن جاست

      ای آن که به فردا دهی امروز مرا بیم

      رو بیم کسی ده که امیدیش به فرداست

      بسیار مشو غره بدین حسن دلاویز

      کاین حسن دلاویز تو را عشق من آراست

      جمعیت حسنی که سر زلف تو دارد

      از جانب دلهای پراکنده ی شیداست

      عشق تو ز سلمان دل و جان و خرد وهوش

      بربود وکنون مانده و مسکین تن تنهاست

       


      تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
      بازدید : 179
      نویسنده : webattraction
               

      "رابعه قزداری" نخستین زن شاعر فارسی گوی، مشهور به مگس رویین و ملقب به

      "زین العرب"، دختر کعب،امیر بلخ و از اهالی قزدار (قصدار، خضدار، شهری

       قدیمی واقع میان سیستان، مکران و بست) و معاصر "رودکی" بود.

         رابعه دختر قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است، شاعر پارسی‌گوی

       نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴-۹۴۳میلادی) است.

      رابعه همدوره با سامانیان و رودکی بود. بسیاری رابعه را نخستین

      زن شاعر پارسی‌گوی می‌دانند. رابعه از عربهای کوچیده به خراسان بود. پدرش

       فرمانروای بلخ و سیستان وقندهار و بست بود.

      رابعه شیفته شخصی به نام بَکتاش که غلام برادرش، حارث بود می‌شود و

      برایش شعر می‌سراید. حارث که از این عشق آگاه می‌شود آشفته می‌شود و

       دستور می‌دهد که خواهرش را به حمام برند و رگهایش را بگشایند تا بمیرد.

      حکایت او را فقیر نظم کرده نام آن مثنوی را گلستان ارم نهاده

      و اشعار زیبایی گفنه‌است.

       

       

      عشق او باز اندر آوردم به بند 

      کوشش بسیار نامد سودمند

        
      عشق دریایی کرانه ناپیدید  

      کی توان کردن شنا ای هوشمند

      عشق را خواهی که تا پایان بری    

      بس که بپسندید باید ناپسند


      زشت باید دید و انگارید خوب   

      زهر باید خورد و انگارید قند

      توسنی کردم ندانستم همی      

      کز کشیدن تنگتر گردد کمند

       

      *****

       

      ز بس گل که در باغ مأوی

      گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت


      صبا نافهٔ مشک تبت نداشت        

      جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

      مگر چشم مجنون به ابر اندر است 

      که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

      بمی ماند اندر عقیقین قدح 

      سرشکی که در لاله مأوی گرفت

      قدح گیر چندی و دنیی مگیر       

      که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

      سر نرگس تازه از زرّ و سیم       

      نشان سر تاج کسری گرفت


      چو رهبان شد اندر لباس کبود     

       بنفشه مگر دین ترسی گرفت

       

      *****

       

      مرا به عشق همی محتمل کنی به حیل

      چه حجت آری پیش خدای عزّ و جل

       به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد

      به دینم اندر طاغی همی شوم به مثل

       نعیم بی تو نخواهم٬ جحیم با تو رواست

      که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل

       به روی نیکو تکیه مکن که تا یک چند

      به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل

       هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم 

      فمن تکبر یومآ فبعد عزّ ذلّ

       

      *****

       

       

       


      تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
      بازدید : 151
      نویسنده : webattraction


      در دنیا از سه آهنگ خوشم نمی آید:

      صدای کودکی از بی مادری

      صدای مجرمی از بی گناهی

      و صدای عاشقی از جدایی

      (کوروش کبیر)



      تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
      بازدید : 134
      نویسنده : webattraction


      نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...


       ولی کاش بودی تا اشکهايم

      از شوق دیدارت سرازیر میشد ... 


      کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم

      همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... 


      کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت


      می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... 


       بدون تو عاشقی برایم عذاب است


      تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
      بازدید : 173
      نویسنده : webattraction

       

      چشمانم دیگر خسته اند

                از بس چشم به در دوخته اند

                          از بس چشم به انتظار تو بوده اند

      چشم به انتظار تو

                انتظار آمدن تو

                        انتظار دیدن تو

      پس بیا....که زنده بودنم وابسته است به زنده بودن و دیدن تو!!


      تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
      بازدید : 161
      نویسنده : webattraction
      ملاصدرامیگوید

      خداوند بی نهایت است ولامکان وبی زمان


      اما به قدر فهم تو کوچک میشود


      وبه قدر نیاز تو فرود می آید


      وبه قدر آرزوی تو گسترده میشود


      و به قدر ایمان تو کارگشا میشود


      یتیمان را پدر میشود ومادر


      محتاجان برادری را برادر میشود


      عقیمان را طفل میشود


      ناامیدان را امید میشود


      گمگشتگان را راه میشود


      در ناریکی ماندگان را نور میشود


      رزمندگان را شمشیر میشود


      پیران راعصا میشود


      محتاجان به عشق را عشق میشود


      ...خداوند همه چیز میشود همه کس را


      به شرط اعتقاد

      به شرط پاکی دل
      به شرط طهارت روح
      به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
      بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
      ومغز هایتان را از هر اندیشه یخلاف
      وزبانهایتان رااز هر گفتار ناپاک
      ودست هایتان را از هر آلودگی در بازار
      وبپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها، نامردیها، چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه برسفره شما با کاسه ای خوراک وتکه ای نان مینشیند
      در دکان شما کفه ترازوی تانرامیزان میکند
      ودر کوچه*های خلوت شب با شما آوازمیخواند


      مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود!!!!!!!


      به وبلاگ من خوش آمدید

      RSS

      Powered By
      loxblog.Com
      💬 نظرات کاربران
      💬ثبت نام کاربران
      💬ورود کاربران