عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 154
نویسنده : webattraction
 

 

عاشق اگر شدم ...،

اثر چشم های توست .

 اصلاً تمام ،

زیرِ سرِ چشم های توست .

 

 دلهایِ سنگ را ...

..... به نگاهی طلا کنی ،

 این کیمیاگری ،

هنر چشم های توست .

 

 باید غزل ،

قلم به دواتِ عسل زند .

 حالا که صحبتِ شکرِ ...

چشم های توست .

 

 بعد از ابوتراب ، 

...... تمام حجاز و شام ،

 مبهوت جرأتِ جگر ...

چشم های توست .

 

 کال و رسیده ! 

..... گندم ری را خریده ای ،

 این خصلتِ بخر/ ببر ...

............. چشم های توست .

 

 با کاروان گریه ...

....... سرانجام می رسم ،

 راه بهشت ...

....... از گذر چشم های توست .

 

 تا «إن یکاد» صبح و شبِ ...

زینب تو هست ،

 بال فرشته ها ...

..... سپر چشم های توست .

 

 خرده گرفته اند که ...

.......... اغراق می کنم ...!!!

 تیر سه شعبه ...

در به در چشم های توست .

 

 این جا مدینه نیست ،

.......... به فکر نقاب باش ...

 مُشتی حسود ...

دور و بر چشم های توست .

 

 بالای نیزه ...

گریه ی شرمندگی فقط ...

 از روضه هایِ معتبر ،

چشم های توست .

 

 لعنت به حرمله ...

...... که به دنبال نیزه ها ...

سایه به سایه ...

..... همسفر چشم های توست .


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 188
نویسنده : webattraction

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بوسه ات واجب... غمت مکروه... لبخندت مباح!


ای گناه من... بگو... قدری ثوابم می دهی؟


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 135
نویسنده : webattraction
می‌وزد هرگاه موهایت درون روسری

اندکی آهسته‌تر! چون هرچه دارم، می‌بری

 

چادرت را باد می‌گیرد میان دست‌هاش

لحظه‌ای که قصد داری از کنارم بگذری

 

گاه می‌خندی و گاهی پلک بالا می‌بری

دلربایی می‌کنی، حتی به زیر روسری

 

می‌توان فهمید از این پا و آن پا کردنت

میل داری آتش اندازی به جان دیگری

 

در نگاهت آنچه من دیدم، کسی دیگر ندید

خوشة خورشید چیدم از شبی نیلوفری

 

حرف من بود آنچه دیگر شاعران هم گفته‌اند

عشق هرکس محترم؛ «اما تو چیز دیگری»


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 155
نویسنده : webattraction
 ‏ازدلتنگـــــے چیزے شنیده اے؟
مثل این است ڪه دستت را باڪاغذ بریده باشے ...
زخمــے نميزند!
خونــے نميريزد!
ولـــے ...
ميسوزاند عجـــيب !!!

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 159
نویسنده : webattraction
وقتی چای نبات هم افاقه نکرد

مادرم هم فهمید

که من "دلم"درد می کند

نه دلم...!

نخواه فراموشت کنم!

آخر کدام درخت

در کدام اردیبهشت

خانه تکانی کرده است؟

دیوانه

من تازه عاشقت شده ام...!!!

 

بهرام محمودی


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 178
نویسنده : webattraction
 رفتــار عاشقانــه زن را بایـــد از دلتنگیــش فهمیـــد

از شوق بــی تابیــش برای دیــــدار

از حــس کودکانه اش بــرای آغــوش !!!

 


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 177
نویسنده : webattraction
قابوس‌نامه:کتابی است پندی در آیین زندگی، تالیف عنصرالمعالی کیکاوس‌بن اسکندربن قابوس‌بن وشمگیربن زیار و تالیف آن به سال ۴۷۵ قمری.

استنام قابوس‌نامه از نام مؤلف که در تواریخ به‌نام قابوس دوم معروف است، گرفته‌اند. وی این کتاب را به‌نام فرزندش گیلانشاه، در ۴۴ فصل نوشته، به‌این قصد که اگر وی پس از او حکومت را حفظ کند یا به‌رتق و فتق کارهای دیگر بپردازد، بداند چگونه وظایف خود را انجام دهد، و همچنین به‌منظور تربیت فرزند، رسوم لشکرکشی، مملکت داری، آداب اجتماعی و دانش و فنون متداول را مورد بحث قرار داده‌است. روش انشای این کتاب شیوه نثر مُرسَل معمول ِ قرنهای چهارم و پنجم هجری قمری است.


`پندهاي انوشيروان2


21اگرخواهي مردمان نيكوگوي توباشند مردمان رانيكوگوباش.


22اگرخواهي كه رنج توبجاي مردمان ضايع نشود رنج مردمان بجاي

خويش ضايع مكن.


23اگرخواهي كه بي اندازه اندوهگين نباشي حسودمباش.


24درجهان فرومايه تر از آن كسي نيست كه كسي رابدو حاجت بود

 وتواند اجابت كند حاجت اوبجانياورد.


25اگرخواهي باآبروي باشي آزرم پيشه كن.


26اگرخواهي كه ستوده مردمان باشي رازخود را درنزدكسي كه

بيخرداست اظهارمكن.


27اگرخواهي كه فريفته نباشي كارناكرده راانجام شده مشمر

 

۲۸ اگر خواهی پرده تو دریده نشود پرده کسان مدر.

 

29اگرخواهي درقفاي تونخندند زيردستان را رعايت كن.


30اگرخواهي كه ازپشيماني دراز ايمن گردي از روي هوس كارمكن.


31اگرخواهي كه از زيركان باشي روي خود را در آينه كسان

 بين.يعني (خوب وبدخود رااز آنچه مردم ميگويند درياب.)


32اگرخواهي قدرتوبجاي باشدقدر مردم شناس.


33اگرخواهي برقول توكاركنند برقول خويش كاركن.


34اگرخواهي برتر از مردمان باشي فراخ نان ونمك باش.


35اگرخواهي كه ازشمار آزادان باشي طمع را در دل خويش جاي مده.


36اگر خواهي در هر دلي محبوب باشي ومردمان از تونفورنباشند

سخن برمراد مردمان گوي.


37اگرخواهي بردلت جراحتي نيفتد كه به هيچ مرهم بهترنشود

باهيچ نادان مناظره مكن.


38اگرخواهي بهترين خلق باشي هيچ چيز از خلق دريغ مدار.


39اگرخواهي انسان كامل باشي انچه به خويشتن پسندي به هيچ

مپسند.

40هركسيكه روزگار او را دانا نكند هيچ دانا را درآموزش اورنج

نبايدبردن كه رنج اوضايع شود.



تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 166
نویسنده : webattraction
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری معروف بهانوری ابیوردی و «حجّةالحق» از جملهٔ شاعران و دانشمندان ایرانی سده ۶ قمری در دوران سلجوقیان است. انوری استاد قصیده سرای شعر پارسی و آراسته به هنرهای خوش‌نویسی و موسیقی بوده‌است. او از دانش‌های ریاضیات، فلسفه و موسیقی بهره‌ور و در دستورات اخترشناسی به زبان خود مرجع بوده‌است. وجود گواه‌ها و نشانه‌هایی در شعر انوری سخن از آگاهی او از موسیقی دارد و همین امر برخی از پژوهندگان را برانگیخته تا او را موسیقی‌دانی تحصیل کرده بدانند

بیشتر، سال ۵۸۳ را سال درگذشت او می‌دانند. انوری دارای طبعی قوی بوده، در بیان معانی مشکل به صورتی روان مهارت داشت، و چیره‌دستی خود در قصیده و غزل را به اثبات رسانید. آرامگاه وی در بلخ است.
 

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا

دستی بزند به شادمانی دل ما

دل گفت کدام صبر ما را و چه کام

ور غم سختست شادکامی ز کجا؟

*****

با آنکه دلم در غم هجرت خونست

شادی به غم توام ز غم افزونست

اندیشه کنم هر شب و گویم یارب

هجرانش چنین است وصالش چونست؟

*****

گر شرح نمی‌دهم که حالم چونست

یا از تو مرا چه درد روزافزونست

پیداست چو روز نزد هرکس که مرا

با این لب خندان چه دل پر خونست

*****

چون آتش سودای تو جز دود نداشت

مسکین دل من امید بهبود نداشت

در جستن وصل تو بسی کوشیدم

چون بخت نبود کوششم سود نداشت

*****

بر من شب هجر تو سرآید آخر

این صبح وصال تو برآید آخر

دستی که ز هجران تو بر سر دارم

از وصل به گردنت درآید آخر

*****

ای دل تو برو به نزد جانان می‌باش

ساعت ساعت منتظر جان می‌باش

ای تن تو بیا ندیم هجران می‌باش

جان می‌کن و خون می‌خور و خندان می‌باش

*****

در منزل دل غم تو می‌آید و بس

در سکنهٔ جان غم تو می‌باید و بس

تا صبح جمال فتنه‌زای تو دمید

گویی که ز شب غم تو می‌زاید و بس

*****

در هجر همی بسوزم از شرم خیال

در وصل همی بسوزم از بیم زوال

پروانهٔ شمع را همین باشد حال

در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال

*****

گفتم که نثار جان کنم گر آیی

گفتا به رخم که باد می‌پیمایی

تو زنده به جان دگران می‌باشی

از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی

*****

گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند

وز غنچه نخست هفته‌ای ناز کنند

چون دیده به دیدار جهان باز کنند

از شرم رخت ریختن آغاز کنند

*****

با آنکه غم عشق تو از من جان برد

وان جان به هزار درد بی‌درمان برد

تا دسترسی بود مرا در غم تو

انگشت به هیچ شادیی نتوان برد

*****

جانا غم تو به هر عطایی ارزد

وصلت به کشیدن بلایی ارزد

در تهمت تو اگر بریزندم خون

این تهمت تو به خون بهایی ارزد

*****

در خدمت تست عقل و هوش و جانم

گر پیش برون روم ور از پس مانم

اقبال نیم که سال وماه و شب و روز

واجب باشد که در رکابت رانم

*****

ای دل چو به غمهای جهان درمانم

از دیده سرشکهای خونین رانم

خود را چه دهم عشوه یقین می‌دانم

کاندر سر دل شود به آخر جانم

*****


تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 190
نویسنده : webattraction

سیف الدین ابوالمحامد محمد فرغاني

سیف فرغانی
 

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه اشعار او از غزل و فصیده و قطعه و رباعی حدود ده الی یازده هزار بیت است. وی ارادتی وافر به سعدی داشته و بین آن دو مکاتباتی نیز بوده است. این شاعر بزرگوار در سال ۷۴۹ هجری در یکی از خانقاه های آقسرا وفات یافت


ببدكردن به جاي دشمن اي دوست

اگر  چه مي تواني ناتوان باش

اگرچه نيستي زرگر چوخورشيد

چودي گرچند بي برگي خزان باش

زمعني چون صدف شو سينه پر در

وليكن همچو ماهي بي زبان باش

گر از ديو ايمني خواهي پريوار

برو از ديده مردم نهان باش

ميان مردم اگرخواهي بزرگي

رهاكن خرده گيري خرده دان باش

چو سرمه نابرهرچشمي درآيي

برو روشن چو ميل سرمه دان باش

چو  نعمت يافتي بهر  دوامش

به اخلاص اندر آن الحمدخوان باش

وليكن از طبع دون مشنو كه گويد

چوسگ برهر دري ازبهر نان باش

 

*****


من نيم شاعركه مدح كس كنم هرشاه را

ازبراي قدرنعمت پنددادم اين قدر

 خوب شركس نگفتم ازهواي طبع ونفس

مدح وذم كس نگفتم ازبراي سيم وزر

ماكه اندرپايگاه فقردستي يافتيم

گاوازمابه كه گردن فروآريم سر


*****


جانم از عشقت پریشانی گرفت

کارم از هجر تو ویرانی گرفت

وصل تو دشوار یابد چون منی

مملکت نتوان به آسانی گرفت

گرسعادت یار باشد بنده را

سهل باشد ملک و سلطانی گرفت

دست در زلفت به نادانی زدم

مار را کودک به نادانی گرفت

دوست بی‌همت نگردد ملک کس

ملک بی‌شمشیر نتوانی گرفت

حسن رویت ای صنم آفاق را

راست چون دین مسلمانی گرفت

بر سر بالین عشاقت به شب

خواب چون بلبل سحر خوانی گرفت

گفتمت کامم بده، گفتی به طنز

من بدادم گر تو بتوانی گرفت

در بهای وصل اگر جان میخواهی

راضیم چون نرخش ارزانی گرفت

اینچنین ملکی که سلطان را نبود

چون تواند سیف فرغانی گرفت ؟


غزل شماره 22


*****





تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 145
نویسنده : webattraction

سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی‌گوی آذری‌زبان، در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان متولد شد. او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد. سرگذشت عشق آتشین و ناکام او که به ترک تحصیل وی از رشتهٔ پزشکی در سال آخر منجر شد، مسیر زندگی او را عوض کرد و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژه‌ای کشانید و به اشعارش شور و حالی دیگر بخشید. وی سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانهٔ پربار در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ هجری شمسی درگذشت و بنا به وصیت خود در مقبرة الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.


مادري بود و دختر و پسري


                                                        پسرك از مي محبت مست

دختر از غصه ي پدر مسلول

                                                   
                                                        پدرش تازه رفته بود از دست
 
يك شب آهسته با كنايه طبيب

                                                        گفت با مادر اين نخواهد رست !

ماه ديگر كه از  سموم خزان

                                                         برگ ها را بود به خاك نشست       

صبري اي باغبان كه برگ اميد

                                                         خواهد از شاخه ي حيات گسست

پسر اين راز را مگر دريافت

                                                          بنگر اينجا چه مايه رقت هست

صبح فردا ,  دو دست كوچك طفل

                                                          برگ ها را به شاخه ها مي بست !!!


*****


 طفل از غضب گاه به گاه مادر

                                                         باشد چه لطيف و عذر خواه مادر

مادر چو به قهر خيزدش ,  بگريزد

                                                         داني به كجا؟ هم به پناه مادر !


*****
غزل شماره 39 گل پشت و رو ندارد

با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

دارد متاع عفت از چار سو خریدار

بازار خودفروشی این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم

من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

با شهریار بی دل ساقی به سرگرانی است

چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد.


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران