عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 280
نویسنده : webattraction

دست از ترنج نشناخت

عبارت بالا به هنگام آشفتگی و پریشان حالی به صورت ضرب المثل مورد استفاده و اصطلاح قرار می گیرد زیرا در این صورت و حال چون فکر و حواس آدمی به خوبی کار نمی کند لذا اعمالی خلاف عرف و عادت سر می زند و مآلاً موجب ندامت و شرمندگی می شود. غرض این است که آدم پریشان حال و آشفته خاطر در تمام مظاهر زندگی فقط جلوۀ مقصود را مجسم می بیند. قاشق و قلم را تشخیص نمی کند و به اصطلاح معروف دست از ترنج نمی شناسد. اما ریشۀ تاریخی این مثل و عبارت: 

حضرت یوسف فرزند یعقوب و از انبیای بنی اسراییل بود که با پدر و برادرانش در کنعان می زیستند. یعقوب به یوسف بیش از سایر فرزندانش علاقه و دلبستگی داشت و همین دلبستگی رشک و حسد را در دل برادرانش مشتعل ساخت و ضمن توطئه ای او را که در آن موقع بیش از هفده سال نداشت به وادی شبع در سه فرسنگی کنعان بردند و به چاه انداختند. مالک بن دعر بازرگان و برده فروش مصری که با کاروانی از سرزمینهای دور به جانب مصر می رفت در وادی شبع فرود آمد. بشیر خادم مالک بن دعر هنگامی که دلو به چاه افکنده بود تا برای سیراب کردن چهارپایان آب بالا بکشد یوسف پای در دلو نهاد و رشتۀ ریسمان را در دست گرفته از چاه به بالا آمد.مالک بن دعر با یوسف به مصر رفت و او را به مبلغ سی پاره سیم به فوتیفار یا قطفیر عزیز مصر و رییس گارد مخصوص فرعون و ناظر و سرپرست امور زندان فروخت. فوتیفار همسر زیبایی به نام رحیلا یا راعیل داشت که بعدها به نام زلیخا یعنی: زن هوسباز لغزیده پا موسوم گردید. زلیخا در همان نخستین لحظۀ دیدار یوسف عنان اختیار از دست داد و عاشق بی قرار زیبای کنعان شد.عزیز مصر فارغ از آشفتگی و دلدادگی همسرش، یوسف را گرامی داشت و تدریجاً همۀ اموال و دارایی و زندگی خویش را به او سپرد. زلیخا هرچه کرد که با غنج و دلال و زیبایی خیره کننده اش دل از یوسف برباید نتیجه نداد زیرا یوسف از خاندان پاک پیامبران بود و هوسهای زودگذر را به عقل و عفت و عشق پاک که مخصوص موحدان و مؤمنان واقعی است هرگز نمی فروخت. رحیلا یا زلیخا که حاضر نبود در این مبارزه از جوان هفده هجده سالۀ کنعانی شکست بخورد به دایۀ جهاندیده اش متوسل شد و از او چاره جویی کرد. دایۀ پیر که گرم و سرد روزگار را چشیده و رموز عشق و عاشقی دانسته بود به زلیخا گفت:"باید کاخی بسازی که بر تمام در و دیوار آن تصویر تو و یوسف در حالات گوناگون عاشقانه نقش بسته باشد به قسمی که هرگاه یوسف به آن کاخ پای نهد به هر جانب روی کند ترا با خودش ببیند و احساسات و غرایز جوانیش تحریک شده در دام تو افتد." زلیخا به دستور دایه دست به کار شد و کاخی چنان بساخت. روزی که عزیز مصر و همۀ افراد خانواد اش برای گردش به صحرا می رفتند زلیخا به بهانۀ بیماری و کسالت در آن کاخ بستری شد و یوسف را به حضور طلبید. یوسف بی اعتنا به همۀ نقش و نگار فریبندۀ کاخ در حالی که سر خود به پیش داشت با کمال خونسردی و متانت به نزد زلیخا رفت.به دستور قبلی درهای کاخ بسته شد و زلیخا به پای یوسف افتاد و راز عشق و دلدادگی خویش را آشکار کرد. همچون ابر بهاران می گریست و از یوسف می خواست که عشقش را بپذیرد اما یوسف چنان که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد مانند کوهی استوار بر جای ماند و خاموش بود. در همین گیرودار ناگهان چشم زلیخا به تندیس بتی افتاد که آن را می پرستید. بی درنگ از جای برخاست و صورت بت را با پارچه ای بپوشانید.یوسف پرسید:"چرا بت را پوشانیدی؟" زلیخا جواب داد:"این بت خدای من است و شرم دارم که در برابرش با تو عشقبازی کنم." یوسف گفت:"تو از بتی که نمی بیند و نمی شنود و نمی داند چنین شرم می داری. من از خداوند جل و علا که خالق همۀ اشیا است و عالم به همۀ خلایق، شرم ندارم؟" این بگفت و از زلیخا دور شد.


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 278
نویسنده : webattraction

عبارت مثلی بالا که بیشتر در تهران و مناطق شمالی و شمال غرب ایران مصطلح است هنگامی که به کار می رود که شخصی سرزده وارد شود و مطلب کم اهمیتی را بدون تمهید مقدمه و با شتاب و اضطراب و دستپاچگی عنوان کند و انتظار شگفتی و ناراحتی از شنوندگان را داشته باشد. 

جواب و عکس العمل مخاطب در مقابل چنین شخص مضطرب و شتاب زده این است که:"چرا این قدر دستپاچه هستی؟ مگر سراشپختر آوردی؟" سابقاً در این گونه موارد می گفتند:"مگر کلۀ عمر آوردی؟" و یا به عبارت دیگر:"مگر فرمان عمر آوردی؟" که هنوز هم گاهگاهی به کار می رود ولی از زمان فتحعلی شاه قاجار به بعد ضرب المثل بالا جایگزین این دو عبارت شده است.

اکنون ببینیم این اشپختر کیست و سر بریده اش را به کجا و نزد چه کسی برده اند که صورت ضرب المثل پیدا کرده است. به طوری که می دانیم در زمان فتحعلی شاه قاجار دوبار بین ایران و روسیل تزاری جنگهای خونینی روی داد که جنگهای دورۀ اول در سال 1228 هجری قمری به انعقاد عهدنامۀ گلستان و جنگهای دورۀ دوم در سال 1243 هجری قمری به عهدنامۀ ترکمانچای منتهی گردیده است.

بحث در پیرامون علل بروز اختلاف و جنگها و لشکرکشیهای ایران و روسیه که از سال 1218 تا سال 1243 هجری قمری غالباً درگیر بود از حوصلۀ این مقاله و موضوع مورد بحث ما خارج است. اجمالاً آنکه ناحیۀ گرجستان مطمع نظر دولت تزاری بود و سیاست روسیه بر تصرف این منطقۀ حساس تعلق گرفته بوده است، لذا تحریکات و دخالتهای ناروای آنها فی الواقع علت العلل جنگهای بیست و پنج ساله گردیده است. باری، چون الکساندر اول به امپراطوری روسیه رسید گرگین خان والی گرجستان مانند پدر خود هراکلیوس حاضر نشد حمایت روسیه را بپذیرد و نسبت به سلطنت ایران وفادار باقی ماند، ولی مع الاسف در همان اوان بدرود زندگی گفت و دولت تزاری روسیه که منتظر چنین فرصتی بود علی رغم خانوادۀ گرگین و بسیاری از امرای گرجستان که به تابعیت حکومت روس تن درنمی دادند به آن منطقه لشکر کشیده آنجا را ضمیمۀ خاک خود نموده اند. این واقعه که در سال 1218 هجری قمری روی داده بود موجب تشدید اختلاف و بروز جنگ گردیده سپاهیان روس به طرف شهر گنجه یورش بردند و آنجا را به تصرف خود درآوردند ولی حکام قراباغ و بعضی از نواحی دیگر با دولت تزاری بنای چاپلوسی و مداهنه را گذاشته از تعرض مصون ماندند. فتحعلی شاه قاجار فرزند و ولیعهد خود عباس میرزا را به مقابله با دشمن فرستاد و در جنگهای عدیده که بین دو سپاه روی داد و غالب جنگها سربازان ایرانی حقاً جلادت و رشادت به خرج دادند و در مقابل اسلحۀ سنگین و آتشین و لشکریان منظم دشمن ایستادگی کردند به قسمی که ژنرال سیسیانوف سردار نامدار روسیه در آن سال از عهدۀ تسخیر شهر مستحکم ایروان برنیامد و ناگزیر به شهر تفلیس بازگشت. زمستان سال بعد ژنرال مزبور مجدداً به شیروان آمد و از آنجا آهنگ بادکوبه کرد و خواست حسینقلی خان و حکمران آنجا را با مواعید فریبنده به سوی خود جلب کند. چون وسایل ملاقات فراهم گردید و طرفین بیرون قلعۀ بادکوبه به مذاکره و مشاوره نشستند سربازان ایرانی به دستور قبلی حسینقلی خان فرماندۀ اعزامی ناگهان بر سر ژنرال سیسیانوف ریخته او را کشتند و سر و دستهایش را حسینقلی خان برای فتحعلی شاه فرستاد. به روایت دیگر از نوشتۀ شادروان سعید نفیسی:"... در این مصطفی قلی خان شروانی که از جانب ایران حکمرانی باکو را داشت و حسینقلی خان قاجار که از تبریز با لشکریانی به یاری او آمده بود و ایشان هم گرفتار همان دشواریها و سرما شده بودند قرار گذاشتند در بیرون شهر ملاقات کنند و قراردادی در متارکۀ جنگ بگذارند. "حسینقلی خان نقشۀ خائنانه ای کشید و چون قرار گذاشته بودند که تنها و با دو سه تن از همراهان خود بروند وی ابراهیم خان عم زادۀ خود را همراه برداشت و چون از شهر بیرون آمدند و به ژنرال سیسیانوف رسید و بنای گفتگو را گذاشتند ژنرال روسی با اطمینان تمام گرم گفتگو بود و متوجه خطری نبود و همین که حسینقلی خان اشاره کرد ابراهیم خان با تفنگی که در دست داشت تیری از پشت سر به او زد و گلوله از سینه اش بیرون رفت و به روی در افتاد و سر او را فوراً بریدند و با کمال عجله به تهران به دربار فتحعلی شاه فرستادند و با کمال شتاب به تهران آوردند و فتحعلی شاه در موقع ورود آن سر بریده به سلام نشست و شهر تهران را چراغان کردند و چون به منتهای شتاب آن را به تهران آوردند از آن روز در زبان فارسی مثل شد که مرگ سراشپختر می آوری؟" در حال حاضر این عبارت به صورت " مگر سر آورده ای ؟ " استفاده می شود .


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 283
نویسنده : webattraction

۱_ خدا بد نده!

این کلام اهانت به پروردگار است،زیرا خدای تعالی در قرآن فرموده:هیچ خوبی به شما نمیرسد مگر از ناحیه ی خدا و هیچ بدی بشما نمیرسد مگر از ناحیه ی خود شما(و بخاطر اعمال خودتان است)

۲_جوان ناکام!

این اصطلاح‌ عامیانه برای جوانهایی که قبل از ازدواج از دنیا میروند بکار میرود ،درحالیکه ازدواج کام حقیقی یک انسان نیست که اگر ازدواج نکرد به او بگویند ناکام ،بلکه کام حقیقی انسان رسیدن به مقام بندگی خداست و استفاده ی خوب کردن از عمر و فرصتی که خدا به او داده است.

۳_عیسی به دین خود، موسی به دین خود!

این جمله معنای صحیحی ندارد، زیرا بین پیامبران خدا، کوچکترین اختلافی نبوده و همه ی آنها مردم را به توحید و یکتا پرستی دعوت میکردند و عقیده ی یکسانی داشتند.

۴_ ولش کردی به امان خدا!

این حرف کفر آمیز است ،زیرا اگر کسی مال یا فرزند خود را به امان خدا بسپارد که غمی نیست بهتر است بجای این کلام گفته شود: "ولش کردی به حال خودش " پس بدبخت شد رفت

۵- انسان جایز الخطاست!

این حرف نیز غلط است ،زیرا انسان برای خطا کردن جایز نیست . بهتر است بگوییم انسان ممکن الخطاست، یعنی ممکن است خطا کند. لطفا جهت راهنمایی عموم مسلمین به اشتراک بگذارید


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 5370
نویسنده : webattraction

جدول کامل مطالب هم قافیه ها (لینک)

سری اول

سری دوم

به ترتیب حروف الفبا و
به تفکیک دو حرف پایانی

به تفکیک حروف پایانی و
بر اساس شباهت وزنی

در ادامه مطلب دنبال کنید

جدول کامل مطالب هم قافیه ها (لینک)

سری اول

سری دوم

به ترتیب حروف الفبا و
به تفکیک دو حرف پایانی

به تفکیک حروف پایانی و
بر اساس شباهت وزنی

 حرف الف   الف
 حرف ب   ب
 حرف پ   پ
 حرف ت   ت
  حرف ث   ث
  حرف ج   جیم
  حرف چ   چ
  حرف ح   ح
  حرف خ   خ
  حرف د   دال
  حرف ذ   ذال
  حرف ر   ر
  حرف ز   ز
  حرف ژ   ژ
  حرف س   سین
  حرف ش   شین
  حرف ص   صاد
  حرف ض   ضاد
  حرف ط   ط
  حرف ظ   ظ
حرف ع   عین
  حرف غ   غین
  حرف ف   ف
  حرف ق   قاف
  حرف ک   کاف
  حرف گ   گاف
  حرف ل   لام
  حرف م   میم
  حرف ن   نون
  حرف و   واو 
 حرف ه   ه
  حرف ی   ی

تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 231
نویسنده : webattraction
انسانها در دو صورت چهره واقعی خودشان را نشان می دهند:

اول آن که بدانند کامل به خواسته هایشان رسیده اند!!

یا اینکه بدانند هرگز به خواسته هایشان نمی رسند...!


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 214
نویسنده : webattraction


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 230
نویسنده : webattraction

دوست تو حاجات بر آورده توست.

او کشتزار توست که در آن با مهر بذر می افشانی و با سپاس درو می کنی.
او سفره تو و اجاق توست.
زیرا با گرسنگی به نزد او می آیی ، و برای آرامش و صفا، او را می جویی.


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 281
نویسنده : webattraction
ذهن انسان نمودی از آگاهی ،هوش و تجربیات ماست. ذهن معجزه زندگی ماست که می تواند مسیر پیشرفت و شادابی ما را فراهم آورد و هم می تواند باعث درجازدن، خستگی و بی تحرکی زندگی ماشود. خانه تکانی ذهن از آن کارهایی است که اگر هر از چند گاهی آن را انجام دهیم احساس سرزندگی و شادابی بسیاری خواهیم کرد. ذهن در واقع ترکیبی از مجموعه اندیشه، ادراک، حافظه، احساسات، امیال، تخیل و کلیه فرایند شناخت ناخودآگاه است برای اینکه ذهن بهتری داشته باشیم کافی است موراد زیر را تک به تک مد نظر داشته باشیم: 1. خلاص شدن از آشغال ها بله در ذهن هر یک از ما دور ریختنی ها و یا به اصطلاح "آشغال" های فراوانی وجود دارد. فراموشی به معنی از دست دادن خاطره ها و تجربه هاست. درحالی که مقصود ما خالی کردن ذهن از آشغال ها و آن چیزی است که به ذهن شما آسیب می زند. اگر موفق شویم ذهنمان را از آنچه آزاردهنده و بی ثمر است خالی کنیم جا برای فراگیری مطالب جدید باز می شود! 2. تغذیه مناسب منظور از تغذیه هم جنبه رایج آن یعنی مصرف مواد غذایی ارگانیک و مفید فایده برای ذهن است که متخصصان تغذیه لیست های فراوانی از مواد غذایی مفید برای ذهن ارائه کرده اند و هم تغذیه معنوی مناسب برای یک ذهن اعم از کالاهای فرهنگی شامل کتاب ،فیلم، موسیفی ، تئاتر و... می شود که ذهن ما به آن به شدت نیاز دارد. 3. تمرکز هنگام انجام هر کاری فقط بر روی همان کار تمرکز کنید. به نظر کار سختی است مخصوصا برای خانم ها، موقع آشپزی ،خرید، کار، تفریح، سخن گفتن با دوستان و... اگر هرکاری که می کنید فقط بر روی همان کار تمرکزکنید و ذهنتان معطوف به همان کار باشد هم کارهایتان را بهتر انجام می دهید هم ذهنتان بهتر عمل خواهد کرد. 4. لحظات ویژه ذهن تمام تمرینات تمرکزی، یوگا و فنون ویژه ذهن برای لحظاتی است که در آن هیچ کس نباشد. اگربتوانید روزی 10 دقیقه ذهنی خالی داشته باشید . یعنی ذهنی آرام که به هیچ چیزی فکر نمی کند آنوقت یک استراحت عالی به ذهنتان داده اید که زمینه بهبود عملکرد ذهنتان را فراهم کرده است. برای این کار روزی 10 دقیقه در فضایی که هوا در آن جریان دارد به شکل کاملا راحتی بنشینید و یا دراز بکشید در طول این مدت تنها بر روی تنقس و دم و بازدم خودتان تمرکز کنید و به هیچ چیز دیگری فکر نکنید بعد از این زمان احساس آرامش خواهید کرد. 5. نگاهی نو هر از چند گاهی نگرش به مسائل از دیدگاه تازه زوایای پنهان زیادی را برای ما آشکار می کند و سبب می شود تا تصمیمات بهتری بگیریم. سعی کنید به مسائل با شیوه ای نو نگاه کنید. 6. ورزش ورزش مستمر و روزانه باعث بهبود عملکرد ذهن می شود پزشکان تاکید دارند پیاده‌روی منظم و مداوم در تقویت حافظه نقش قابل ملاحظه‌ای دارد. این متخصصان می‌گویند ۴۰ دقیقه پیاده‌روی آرام به مدت سه نوبت در هفته می‌تواند باعث افزایش اندازه غده هیپوکامپ در مغز ‌شود که بخش حافظه و خاطرات را در این عضو مهم در کنترل دارد و عملکرد ذهن را در انسان حتی با بالا رفتن سن، بهبود بخشد. 7. در کار دیگران دخالت نکنید مگر اینکه کمک بخواهند بیشتر ما با مداخله در امور دیگران، برای خود و آنها مشکلاتی ایجاد می کنیم. ما معمولاً به این دلیل در کار آنها مداخله می کنیم که معتقدیم راه ما، بهترین راه است. ما تصور می کنیم که منطق ما بهترین منطق است و کسانی که مطابق طرز فکر ما عمل نمی کنند، باید مورد انتقاد قرار بگیرند و به مسیر درست (که همان مسیر ماست) هدایت شوند. این طرز فکر، وجود فردیت را انکار می کند و ذهن ما را خسته و بیمار می نماید. 8. ببخشید و فراموش کنید این روش، بهترین راه برای رسیدن شما به آرامش ذهنی است. ما اغلب به دلیل اینکه کسی به ما توهین کرده یا به ما ضرری رسانده است، احساسات ستیزگی را در قلب خود افزایش می دهیم. ما شکایت ها و گلایه ها در خود را پرورش می دهیم و نتیجه آن برای ما، تنها بی خوابی، زخم معده و افزایش فشارخون است. توهین یا صدمه ممکن است یک بار اتفاق بیفتد، اما با تشدید شکایات، مدام آن را به خود یادآوری می کنیم. شما باید به سرعت این عادت بد را ترک کنید. 9. خودتان را مطابق با محیط پیرامون خود تغییر دهید اگر سعی کنید فقط محیط را تغییر دهید، موقعیت هایتان را از دست خواهید داد. به جای آن، سعی کنید خودتان را مطابق با محیط اطراف خود تغییر دهید. به محض انجام این کار، حتی محیط پیرامون تان که با شما سر جنگ داشت، به طور اسرارآمیزی، تغییر می کند و با شما همسو و هماهنگ می شود. 10. به اندازه توان خود مسئولیت به عهده بگیرید لازم است این پند، همیشه در خاطرتان بماند. ما اغلب تمایل داریم بیشتر از توان مان مسئولیت برعهده بگیریم؛ انگار این امر، ذهن و منیت ما را راضی می سازد، اما شما که حدود خود را به خوبی می شناسید، چرا کار بیشتری را تحمل می کنید که نگرانی بیشتری را برای شما در بر خواهد داشت؟ شما نمی توانید با فعالیت های بیشتر، ذهن خود را به سمت آرامش سوق دهید؛ بنابراین درگیری های اضافی را کاهش دهید و اوقات خود را صرف دعا، درون نگری آرامش وسکوت نمایید. "برداشتی از یک ایمیل"
تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 262
نویسنده : webattraction
آنانكه لحن پاك تو انكار مي كنند خود را به پيش اهل هنر خوار مي كنند *** تنها نه خاكيان كه ملائك در آسمان با بانگ ربناي تو افطار مي كنند
تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 326
نویسنده : webattraction
نماينده پزشکان و مهندسان از مرکل (صدراعظم آلمان) پرسيدند:چرا پزشکان ومهندسان درآلمان حقوقشان بامعلمان یکسان نیست؟ مرکل گفت: چطور میشود حقوقتان ازافرادی که شمارا تربیت کرده اند بیشترباشد؟ از شخصیت سیاسی کشورمان پرسيدند:چراحقوق معلمان نسبت به سایرين کمتر است؟ گفت: "وزارت آموزش و پرورش درآمدزا نیست طرح افزایش حقوق معلمان بارمالی دارد"
به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران