عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 573
نویسنده : webattraction

گول ساباح

سایت قایاقیزی :
http://gayagizi.com/


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 292
نویسنده : webattraction

پاییز از راه رسید و گل های پاییزی به بازار آمدند.

سایت قایاقیزی 

http://gayagizi.com/blog/

تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 1183
نویسنده : webattraction

خواهران مگدالن  
خواهران مگدالن... ( خواهران بی رحم )خواهران مگدالن ، نام فیلمی است به کارگردانی پیتر مولان که در سال 2002  منتشر شد.  این فیلم وقایع سال 1960 در ایرلند و زندگی سه زن جوان را شرح می دهد که از خانه رانده و به این صومعه فرستاده شده اند. در نظر والدینشان آنها گناهکارند و باید رستگار شوند. این خانه در واقع برده سرائی است که به سود صاحب خانه می چرخد.
دخترها در این خانه به سختی کار می کنند . شستن و خشک کردن رخت و لباس و تنبیه با ترکه و کوتاه کردن گیسو. آنها اجازه حرف زدن و تفریح و سرگرمی ندارند . فقط کار و دگر هیچ . میز غذای مفصل خواهران و غذای بخور و نمیر زنان گناهکار.
ادامه مطلب در سایت قایاقیزی
http://gayagizi.com/ 

 


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 235
نویسنده : webattraction

کوکب خانم یک عالمه بچه داشت. در بین آن همه دختر و پسر و عروس و داماد ، دیدن نوه های بزرگتر از بچه هایش برایم جالب بود. کوچکترین بچه کوکب خانم ، کبری نام داشت . کبری سیزده ساله و به تازگی نامزد شده بود. بیشتر وقت او پشت دار قالی می گذشت. این بار داشت خالچا می بافت. خالچا که ما به آن کناره می گوئیم به عرض یک متر و طول سه یا چهار متر بافته می شود. آن زمان که فرش و پشتی و بالش و متکا مد بود و هنوز مبل و تجملات برای خودش جا باز نکرده بود ، کناره هم برای خودش خریدار داشت. مردم فرش را داخل اتاق پهن می کردند و کناره یا خالچا را جای خالی آن پهن کرده ، رویش را با پتو و متکا و بالش و پشتی تزئین می کردند. کبری این خالچا را می بافت تا کنار جهیزیه اش به خانه شوهرش ببرد. نامزد او کارگر کارخانه کوره پزی بود ، ماهی یک بار به روستا می آمد. برای کبری ماتیک و جوراب شیشه ای و پیراهن آستین کوتاه می آورد. گاهی کنار دار قالی اش می نشستم و با هم صحبت می کردیم. حرفهای دختری با آن سن و سال برایم تعجب آور بود. بی پروا و بدون خجالت در مورد مسائل نامزدی و زنانه حرف می زد. تعجب می کردم. هر سنی بحث و سخن خاصی را طلب می کند. حرف زدن در مورد چنین مسائلی برای یک دختر سیزده ساله خیلی زود به نظر می رسید.

دوستم می گفت : این طبیعی است. این دختر سیزده ساله نامزد دارد. از آن گذشته موضوع دختر مدرسه ای بیشتر در درس و امتحان و رقابت بین فلانی که کنکور قبول شده و بهمانی که از او جلو زده ، است . وقتی به هم می رسند در مورد سوالاتی که امکان دارد بدر امتحان یاید صحبت می کنند . تلاش می کنند تا برای رسیدن به هدف از تمامی امکانات استفاده کنند. سعی این دختر بچه هم داشتن زندگی زناشوئی موفق است و چه بسا از نوعروسان هم ولایتی و هم سن و سالش کمک بگیرد. او نمی تواند تفاوت زن و دختر را از هم تشخیص بدهد. شاید هم فکر می کند ما بیشتر می دانیم سر صحبت را باز می کند تا چیزی از ما یاد بگیرد. فکر این دختر هم پیش هم سن و سالان خودش است که شاید زودتر از او به خانه شوهر رفته و زندگی مشترک را شروع کرده اند. می بینی با چه علاقه ای خالچایش را می بافد تا به آخر پائیز و شب عروسی آماده و تمامش کند؟
کنارش می نشستم و به دستهایش که مرتب و پشت سر هم نخ ها را گره می زنند و می برند نگاه می کردم. به یقین که این کار اول و دوم او نیست . این انگشتان ماهر باید چند قالی را بافته و تمام کرده باشند. حدسم درست بود. در این خانواده پر جمعیت هر یک از اعضا وظیفه ای بر عهده داشتند. تابستانها دو پسر بزرگتر به شهر رفته و کار می کردند . فرقی نمی کرد. کارخانه کوره پزی باشد یا عملگی. بچه های قد و نیم قد شکم دارند و شکم نان می خواهد و چند تا مرغ و خروس و یک راس گاو شکم این همه جمعیت را سیر نمی کند.
روزی گفت : همه اش کار ، کار و کار و غم نان و شکم . من دوست ندارم این قدر کار کنم . تابستان و اوایل پاییز آماده کردن رشته و بلغور وکشک و کره و پنبرو بادام و گردو ونخود و عدس و سیب زمینی و پیاز، پاییز و زمستان قالی و خالچا . چقدر باید کار کنم ؟ دوست دارم به شهر کوچ کنیم و من هم مثل شهری ها برای خودم خانمی شوم. موهایم را شانه کنم و ماتیک بزنم و آبگوشت را بار کنم و از زندگی لذت ببرم.
گفتم :  هر جا که بروی کار هم با تو است . دخترو پسر شهری به مدرسه می روند و درس می خوانند و سرانجام کار پیدا می کنند و برای سیر کردن شکم کار و تلاش می کنند. تو دیگر چرا خودت و هنرت را دست کم می گیری . تو بافنده ماهر قالی و خالچا هستی . می توانی کم ببافی و خسته نشوی .
گفت :  وقتی نیازمندی ، دستها احتیاج به حرکت سریع دارند و چشمها دقت زیاد می طلبند و تا به خود بجنبی شب شده است و تا می خواهی از جای برخیزی متوجه می شوی که کمر و پاها و گردن به فرمانت نیستند. گوئی که تمام اعضای بدنت ، به قسمتهای مختلف دار قالی تبدیل شده اند . گوئی تو نیستی و همه وجودت دار قالیست. بر جایت خشک شده ای. یک لقمه نان برای این شکم صاحب مرده چقدر گران تمام می شود.
آنگاه با خود اشعاری را زمزمه می کرد که من فقط چند مصراعی را به خاطر دارم. شاید روزی اشعار کبری را کامل کنم.
خالچا سنی قورتارینجا
شیرین جانیمدان دویموشام
اللریم سهلی دی کی من
بیر جوت گؤزومی قویموشام

*
قالیچه تا تمام کردنت
از جان شیرینم سیر شده ام
دستهایم به جای خود
یک جفت چشمهایم را هم در راهت گذاشته ام


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 255
نویسنده : webattraction

من سال‌های سال مُردم

تا اینكه یك دم زندگی كردم

تو می‌توانی

یك ذره

یك مثقال

مثل من بمیری؟


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 287
نویسنده : webattraction
اي افتو مه به زير چوقات                اي پاك ترين پيـا، محمد

اي نوكـــر نوكـــر بلالت                صد حاكم و پيشـوا، محمد

اي وسته به خاك پاي اسبت             خان و لر و كهـخدا، محمد

اي سـي دل او وجود پاكـت               آبيده جهـون به پـا، محمد

اي اسـم تو منه همــه ولاتا                ايبنده ره خطــــا، محمد

گـل نقش جهـون آفرينش                 اي دين تو پا به جا، محمد

اي دادرس همــه پيـايـل                   اي وا همــه آشنـا، محمد

دونم كه نه آفريده خلقــي                بهتر زه تو دي خدا، محمد

سـي گويل مال منه قيامت                  آبـو اوچه رهنمــا، محمد

آسـون تو بگـر به پيرونت                  روز عمـل و جــزا، محمد

"داراب" كسـي نداره او چو                اي چرنه ز دل كه يا محمد



تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 443
نویسنده : webattraction
قطع یکباره سرویس میهن هاست سایت وزین ایبنانیوز را موقتا دچار اختلال کرد و آژانس خبری بختیاری از دسترس مخاطبین خارج شده بود که با همت دست اندرکاران این پایگاه اطلاع رسانی مشکل فوق به کلی برطرف شد.

این اختلال در پی اقدام غيرحرفه ای شرکت میهن هاست و قطع خدمات دهی بدون اطلاع قبلی واقع شده و دامنه com. ایبنانیوز  از دسترس خارج شد. و مسئولین آژانس خبری بختیاری برای رفع این اختلال دامنه ibnanews.ir را فعال و در دسترس مخاطبان قرار دادند.

از همه همتبارن عزیز تقاضامندم به پاس هفت سال اطلاع رسانی صادقانه و بی منت این آژانس خبری لينك ايبنانيوز در صفحه پيوندهاي خود را ويرايش كنند و آدرس جديد www.ibnanews.ir را درج نمايند.


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 271
نویسنده : webattraction

بعضی اوقات نمی دانی چه بنویسی یا چه بگویی

مهندس کربلایی مصطفی حیدری زائر عارف بحق امام رضا(ع)، در سالروز شهادت آن امام و در خاک پاک مشهدالرضا به خیل عاشقان شهید آل الله پیوست.

آری مصطفی غریبانه رفت ...

خبر مرگش بسیار ناگهانی بود و هنوز هم با گذشت تقریبا یک روز از شنیدن این خبر شوکه هستم.

اولین باری که در دفتر کارمان در تهران مصطفی را دیدم انگار سالها همدیگر را می شناختیم، در همان برخورد اول صادق و صمیمی بود. شوخ طبع و با مرام. بعدها که ما به اهواز نقل مکان کردیم بیشتر به ما سر می زد و واقعا در آن تنهایی دوستی و برادری را نسبت به من ثابت کرد. 

هنوز تکیه کلامش در هنگام دیدار (احوالت خان) در گوشم تکرار می شود. الان که دارم خاطراتم از مصطفی را مرور می کنم اشک در چشمان حلقه زده. مرگش را نمی توانم باور کنم.

مصطفی مصداق آیه شریه "قُلْ مَتَاعُ الدَّنْيَا قَلِيلٌ وَالآخِرَةُ خَيْرٌ لِّمَنِ اتَّقَى" بود و دنیا برای او کوچک و حقیر بود، به راستی خداوند با کسانی است که تقوا پیشه کنند و پاداش آنان نزد پروردگارشان محفوظ است.

مصطفی جوان با استعداد و آینده داری بود که خیلی زود بار سفر بست و از این دنیای فانی گذشت. زائر امام غریب بود و غریبانه جان به جان آفرین تسلیم کرد.


خدایش بیامرزد


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 282
نویسنده : webattraction
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بسته‌ام با می فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم

تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 227
نویسنده : webattraction

امروز با تنفیذ حکم رییس جمهور منتخب توسط رهبر معظم انقلاب رسما چهار سال ریاست جمهوری دکتر حسن روحانی آغاز شد.

نمیدانم چرا حس خوبی نسبت به آقای روحانی ندارم. شاید من و بچه ای که در عکس زیر ملاحظه می کنید یک حس داشته باشیم!!! (بنده خدا چه زوری هم می زند که آقای روحانی را پس بزند)

امیدوارم آن طوری که من فکر می کنم نباشد و دکتر روحانی موفق باشد و مردم نیز از نتیجه انتخابشان خوشحال شوند


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران