عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
تو را ديدم
طپش در سينه بشنيدم
نوشتم قصه اي از عشق ِ بي فرجام
و بر احوال ِ خود با ابر ِ بغض آلود باريدم
به صبحي زخم ِ قلبم را نمك پاشانده بي رحمانه خنديدي
منم تا شب به جشني در رخت مستانه خوش بودم وَ گريان ديده خنديدم
كبوتر، نامه از دستان ِ چونان پونه اما ظالمت آورد
چو خواندم هر سخن بر دفتري از غم نگاريدم
دروغين خوانده بودي عشق ِ بر حقم
ستمكارت بناميدم
و زاريدم
مطالب مرتبط با این پست :
RSS
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید