عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 158
نویسنده : webattraction
ببخشید اگر یک مدتی بود که سر نمی زدم راستش سرم شلوغ بود

پبر آواره

پیرمرد می بایست لحظه های آخر را در سطل زباله می نگریست پیرمرد بیچاره!

"فرزند" پیرمرد با آه جانسوزی این کلمه را بر زبان جاری کرد.

دوباره

دست های خالی و بی رمقش را در اندوه زباله ها فرو برد .جیزی عایدش نشد. گرسنه و خسته بود

خسته تر از همیشه!

فرزندان خود را دعا کردُ کنار خیابان نشست

دستهایش را به یکدیگر مالید تا کمی گرم شود

کفش های پاره اش را زیر سر نهاد و...

چشمان متظرش را برای همیشه بست.



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید