عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 207
نویسنده : webattraction
حرفها دارم با تو ای دوست که میخوانی از طلوع سبز اقاقیها , من اتاقی

دارم , در ذهنم که نامش آرزوست که در آن حوض نقاشی تو پر ماهی

ست.تو در اینجا نیستی اما با تو سخن میگویم , زندگی با سخن تو در آن

وقت عشق بود حوض موسیقی بود و چه خوب است که نیستی اکنون,

زندگی خواب خوش بیدارهاست, زندگی بدتر از مرگ درخت عشق است تو

زنی را دیدی کوفتن نور در هاون کارش بود چه بسا من کسانی دیدم که

ورا آب نبود عشق نبود نان نبود چه رسد در طلب نور رود,شاعران حوصله

خویش ندارد چه رسد بر گل سوسن بگویند (شما) , من کسانی دیدم علم

و عشق و فقه داشت و فقط بارش بود و در این جا و مکان عشق چون بوته

بی جانِ گُلِ(ناز) شد, گلفروش بیکار است چون در اینجا از عشق تعبیری

به جز هُوس و امیال نشود, اما آن قطار سنگین چه بس پولدتر است,

 

القصه بیا تا با هم قایقی ساخته و با دوستان دل از این مردم بی عشق

بکنیم برویم تا خورشید برویم تا نفس گرم درخت برویم تا لبخند.....

Amirhossein



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران