عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 301
نویسنده : webattraction

راوی گفتی : اندر باب شیخی جمیل البدر و جلیل القدر ،  که روزی شیخ در محفل یاران به خطابه اندر ببودی که ناگه ، مگسی ، عنان ، خویش به محفل شیخ و یاران در افکندی در هوا چرخان .

یاران نعلین و پای افزار جمله از نیام برکشیدندی و به قصد کُشت به آن مگس یورش بردندی . لیک هر چه جهد بکردندی که آن مگس بگرفتی و از خانقه بیرون بکردی ، توفیق حاصل نگشتی .

شیخ گفتی : ای یاران دست باز دارید که اولوالالباب گفتندی که : مگس با گُه قرین بُوَد و کنون گاه امتحان بیامدی تا بر همگان عیان شود که کدامین کس ، بدین مجلس ، ان ( گُه ) ببودی و هم نشین این مگس .

یاران را دل به یکباره فرو ریخت . و مگس در هوا چرخان .

چون مگس نزدیک مریدی بیامدی ، یاران را نفس در سینه حبس گشتی و بیم و امید در چهره ها نمایان .و چون از آن مرید ، فاصله بگرفتی ، اضطراب بر یاران مستولی .

و شیخ ، تابان چون خورشید ، در محفل یاران به نظاره در ، بنشستی . و یاران غریق در اضطراب و تشویش و زیر لب " وجعلنا من بین ایدیهم سدا " خوانان .

ناگه مگس بیامدی و بر جمال نورانی آن آمال کمال ، اند ( END ) جمال ، شیخ نیکو خصال ، بنشستی . شیخ نعره ای بزدی ، در دم بیفتادی و بیهوش گشتی. و یاران جمله بدیدندی و جمله به درد گریستندی ، شیخ را از فرجام بد . چون شیخ را حال به موضع پیشین باز بگشتی ، هیچ در باب ،  این فعل که برفتی  سخن نگفتی و یاران نیز ، سکوت کردی و زبان در لگام بداشتی و دیگر اندر باب این خطیر ، سخن نگفتی .



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید