عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 260
نویسنده : webattraction
یک چند بگذشتی و شیخ را اسباب معیشت تنگ و خواسته اندک بگشتی .و اندر خانقاه ، به جز شش درهم ، که شیخ  این خواسته  بداشتی مر روز مبادا را ، چیزی یافت می نشدندی . و از بابت این شش درهم ، شیخ را اندکی خیال ، آرام می بگشتی . و شیخ فی الضمیر ، محاسبات ، فراوان می بکردی که این زر ، به احسن فعل ، به موضع نیاز خرج بگشتی که طریق صواب آن بُدی.

یاران گفتند ، شیخ را : آن سیم و زر به یاران ده که اندکی قوت مهیا می بداشتندی که یاران از فرط گرسنگی ، سنگ به شکم اندر ببستی و عن قریب ، اگر فرجی حاصل نگشتی ، راه رحلت در پیش ببودی. شیخ ،با یاران گفتی :

یاران را ! کنون ، روزگار نعمت وعزت به سر آمدی  و روزگار نقمت و ذلت ، فرا روی، بیامدی .و یاران را زینهار بدادی که این زر ، از برای روز مبادا ببودی که نجات را  ، طریقی دگر اندر نبودی و تدبیر خویش بر یاران گفتی !

فی الجمله ، شیخ با یاران عهد کردی ، که شیخ و یاران از خانقه برون شدی و به مزدوری (کارگری) برفتندی ...


لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید