عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 249
نویسنده : webattraction
یک چند بگذشتی و شیخ را اسباب معیشت تنگ و خواسته اندک بگشتی .و اندر خانقاه ، به جز شش درهم ، که شیخ  این خواسته  بداشتی مر روز مبادا را ، چیزی یافت می نشدندی . و از بابت این شش درهم ، شیخ را اندکی خیال ، آرام می بگشتی . و شیخ فی الضمیر ، محاسبات ، فراوان می بکردی که این زر ، به احسن فعل ، به موضع نیاز خرج بگشتی که طریق صواب آن بُدی.

یاران گفتند ، شیخ را : آن سیم و زر به یاران ده که اندکی قوت مهیا می بداشتندی که یاران از فرط گرسنگی ، سنگ به شکم اندر ببستی و عن قریب ، اگر فرجی حاصل نگشتی ، راه رحلت در پیش ببودی. شیخ ،با یاران گفتی :

یاران را ! کنون ، روزگار نعمت وعزت به سر آمدی  و روزگار نقمت و ذلت ، فرا روی، بیامدی .و یاران را زینهار بدادی که این زر ، از برای روز مبادا ببودی که نجات را  ، طریقی دگر اندر نبودی و تدبیر خویش بر یاران گفتی !

فی الجمله ، شیخ با یاران عهد کردی ، که شیخ و یاران از خانقه برون شدی و به مزدوری (کارگری) برفتندی ...


لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران