عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 1868
نویسنده : webattraction

 


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 307
نویسنده : webattraction
معروف بوده که در این روز مردان دست به سینه می ایستادند و هرچه بانوان فرمان می دادند می کردند جدا از این که مردان باید تمام کارهای بانوان نیز در این روز انجام می دادند و مردان به بانوان و عشاق به یکدیگر پیش کشی می دادند
این آیین اکنون در چند روستای کوچک رایج است و تا 50 سال پیش در خراسان یزد کرمان و سپاهان رایج بود
در بیشتر روستاها مردان در این روز باید از شهر بیرون می رفتند به عبارتی پادشاهی در این یک روز به زنان داده می شد که یاد آور دوران پادشاهی زنان می باشد که تا ده هزار سال پیش روان بود همه ی پژوهشگران به این نتیجه رسیده اند که روزگاری زنان جنس غالب بودند ولی در هیچ فرهنگی جزء ایران خاطره ی ده هزار سال پیش حفظ نشده چناچه هوشنگ و تهمورس در شاهنامه دوران شاهی زنان است و این ادامه داشت تا این که زنان خود برای دفاع از کشور قدرت را به مردان دادند که باز در شاهنامه مادران ایران یا فرانک قدرت را به فریدون می دهند تا ایران را آزاد کند.
و اگر مردی در این روز وارد روستا می شد زنان می آمدند و این مرد نگون بخت را می گرفتند و این مرد دو انتخاب داشت:
1.با یک زن کشتی بگیرد .این ننگی بسیار بزرگ بود زیزا اگر چنین می گشت دیگر مردان به او می گفتند خجالت نمی کشی که با یک زن کشتی گرفتی
2.از زنان کتک بخورد.زنان یک لنگ نم شده ای را چند بار می تاباندند تا حسابی سفت شود و سی یا چهل باری بر کمر این مرد بیچاره می زدند
هم اکنون در روستای آب سرد در حوالی دماوند زنان از سال پیش مقام هایشان مشخص است یعنی مشخصه امسال چه کسی شاه می ود یا چه کسی وزیر یا جلاد و...!!
در کل هدف از این جشن گرامیداشت مقام زن و نکوداشت جایگاه بزرگ مادران است و همچنین شادی و دور هم بودن که از آیین های کهن ایرانیان است
پیشینه ی اسفندگان بیش از پنج هزار سال است
البته قاعدتا بیش ده هزار سال اما آن زمان گاه شماری نبوده


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 350
نویسنده : webattraction

همیشه دنبال یه بهونه بودم که یه حرفی بهت بزنم

اما امروز خود بهونه اومده سراغم

سالگرد تولدت مبارک عزیزم

تولد بهونه من هم مبارک

دوستت دارم . . .

 

سلام بهونه ی زندگیم.آره منم همون مزاحم همیشگی.

داداش روزبه عزیزم تولدت را ازبهت تبریک میگم.

تولد تولد تولدت مبارک

 

عزیزم ، تماشای هشتمین شفق از سومین ماه زمستان ، تماشای حضور لطیف توست

 

سالروز زمینی شدنت مبارک

روزبه عزیزم

 

 

 

 


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 291
نویسنده : webattraction
سلامتیه اونایی که براشون مثل آتیش چهارشنبه سوری بودیم
همه وجودمون تو آتیش عشقشون سوخت
تا اونا با شادی از رومون بپرن و رد بشن . . .

تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 241
نویسنده : webattraction
مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است

خوش خرامیده و با حسن و وقار آمده است

به تو ای باد صبا می دهمت پیغامی

این پیامی است که از دوست به یار آمده است

شاد باشید در این عید و در این سال جدید

آرزویی است که از دوست به یار آمده است


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 290
نویسنده : webattraction

چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…


چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 316
نویسنده : webattraction
                                         فعالیت پایان هفته ی پایه چهارم شماره ی 14

      

                                                         


                                         فعالیت پایان هفته ی پایه پنجم شماره ی 14


                                                         


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 296
نویسنده : webattraction


تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 299
نویسنده : webattraction

                                          فعالیت پایان هفته پایه چهارم شماره ی15

 


           آزمون ریاضی پایه پنجم (مبحث اعشار و درصد و تقارن )                    


                                                                
                                                        

                                        آزمون علوم پایه پنجم (خاک زندگی بخش)


                                                        


...
تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394
بازدید : 297
نویسنده : webattraction
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
 
براي مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
 
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
 
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
 
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
 
چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک 
اسکناس ده
 
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
 
تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!”


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران