عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 224
نویسنده : webattraction

یک سری کامل و بسیار طنز و خنده و جک های جدید و باحال در ادامه منتظرتونه ببینید و بخندید و نظر یادتون نره!!!


سرگرمی،حاشیه،اخبار،همه عکس،ورزش،دانلود،تفریحی،و...]]>
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 185
نویسنده : webattraction

شاید برای شما نیز پیش آمده باشد که نصف شب در حالی که باید خواب باشید، خوابتان نمی برد. چیزی شما را اذیت می کند، فکر و استرسکاری یا حرفی که یکی از دوستانتان به شما زده است.هر چه که باشد شما نیاز به خواب دارید چرا که فردا نیز روزی دیگر است و مشغله درانتظار شما است. در این شرایط چگونه می توانیم بخوابیم؟


سرگرمی،حاشیه،اخبار،همه عکس،ورزش،دانلود،تفریحی،و...]]>
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 164
نویسنده : webattraction

پلی استیشن کنسول پرطرفداری است که دردسر زیادی برای والدین به وجود آورده اما حالا این کنسول به کابوس دستگاه های امنیتی تبدیل شده است.


سرگرمی،حاشیه،اخبار،همه عکس،ورزش،دانلود،تفریحی،و...]]>
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 189
نویسنده : webattraction

ادامه مقاله را حتما بخوانید و از این امار تعجب خواهید کرد 


سرگرمی،حاشیه،اخبار،همه عکس،ورزش،دانلود،تفریحی،و...]]>
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 155
نویسنده : webattraction

مصر باستان یکی از تمدن‌های بزرگ جهان است.پس از ظهور پادشاهی متحد در سال 3150 قبل از میلاد ، یک سری از سلسله‌های پادشاهی در مصر برای سه هزار سال بعدی در آن حکومت می‌کردند. در طول این دوره‌ی طولانی و باور نکردنی ، مصریان باستان برخی از مشهورترین آثار باستانی را ایجاد کردند که هنوز هم باقی است. در این مقاله قصد داریم 10 مورد از آثار باستانی جذاب مصر را بیان کنیم.


سرگرمی،حاشیه،اخبار،همه عکس،ورزش،دانلود،تفریحی،و...]]>
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 181
نویسنده : webattraction

برای وحدت و احسان

بچه که بودم، گاهی پدرم زیر لب آواز می‌خواند. متن ترانه را نمی‌فهمیدم، ولی از های‌های‌اش معلوم بود که ترانه‌ای یا آوازی سنّتی است؛ چیزی که آن سال‌ها در نظرم کسالت‌آور بود و همیشه می‌گفتم به‌درد خوابیدن می‌خورَد و  توی دلم این موسیقی را مسخره می‌کردم و می‌گفتم دوره‌اش تمام شده. در عوض، از ابی و شهرام شبپره و داریوش لذت می‌بردم و گمان می‌کردم آخر آواز ایرانی یعنی همین‌ها که من می‌پسندم.

نوجوان که بودم، انگار وظیفه داشتیم که نیما و فروغ و شاملو را ستایش کنیم و جمال‌زاده و خانلری و نادرپور را مسخره کنیم. مگر کسی جرئت داشت سلیقه‌ای غیر از این داشته باشد؟! چماق تحجر و ارتجاع و عقب‌ماندگی بر سرش می‌زدند که هیچ، گاهی حتی از جمع طردش می‌کردند! همیشه می‌گفتم جمال‌زاده «اسهال قلمی‌» دارد و مجله‌ی آینده‌ی ایرج افشار و کلک‌ دهباشی ــ بعداً: بخارا ــ مجلات عقب‌مانده‌اند و، در عوض، آدینه و بعدها کارنامه‌ مجلات آوانگارد و درست و حسابی‌اند. درخت ابدی هنوز از من نقل می‌کند که روزگاری می‌گفتم «به کچل می‌گن "زلفعلی"، به مجله‌ی ایرج افشار می‌گن "آینده"!»


حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که از صدای بنان و عبدالوهاب شهیدی و نادر گلچین هم لذت می‌برم، شعر نادرپور را بیش از شعر نیما می‌فهمم و دوست دارم، نوشته‌های خانلری را سنجیده‌تر از نقدهای شاملو و فروغ می‌بینم، نوشته‌های جمال‌زاده در نظرم پخته و آموزنده است، بیش از آن که برای یافتن مطلبی در کتاب‌خانه‌ام به سراغ کارنامه و آدینه بروم، مقالات معتبر را در آینده‌ و کلک و بخارا می‌یابم.

انگار سلیقه هم کودکی و جوانی و میان‌سالی و پیری دارد. انگار مثل هر توجه و علاقه و استعداد و تجربه‌ی انسانی، با رشد طبیعی صاحبش، تغییر می‌کند، البته نه همه چیز، ولی خیلی چیزها معنا و مفهوم تازه‌ای می‌یابد. یکیش همین تقلید و مثل دیگران سلیقه‌داشتن است که در جوانی بیش‌تر است و در میان‌سالی کم‌تر.

ولی کدام درست‌تر است؟ سلیقه‌ی کودکی یا جوانی یا میان‌سالی یا پیری؟ حتماً‌ این هم امری نسبی است و نمی‌توان با قطعیت در این باره نظر داد، ولی اگر فاکتورهایی مثل کاربردی‌بودن و فایده‌ی جمعی و ماندگاری را در نظر بگیریم، آن‌وقت دیگر چیزی به اندازه‌ی واقعیت تاریخ کمکمان نمی‌کند.

بهترین مثالی که می‌توان بزنم گفته‌ای است که روزی احسان، از قول دوست کتاب‌خوانمان، وحدت، نقل کرد. می‌گفت در سال‌های پرجنب‌وجوش پس از انقلاب 57، همه‌ی کتاب‌فروش‌ها یا کتاب‌های چپی چاپ می‌کردند، از آثار لنین و استالین و چه‌گوارا گرفته تا کتاب‌های مائوئیستی، یا کتاب‌های ضدمارکسیستی و ضدشوروی، مثل کتاب‌های علی حجتی کرمانی و جلال‌الدین فارسی. اما در آن سال‌ها انتشارات طهوری هنوز داشت انسان کامل نَسَفی را چاپ می‌کرد. ‌آن دوست می‌گفت که پیش خودمان فکر می‌کردیم که آخر دیگر کی می‌آید انسان کامل نسفی را بخوانَد؟! دیگر این چیزها قدیمی شده‌اند و ارزش خودشان را از دست داده‌اند! وحدت می‌گفت حالا که سال‌ها از آن سال‌ها گذشته، می‌بینیم که هیچ کدام از آن کتاب‌های چپی و ضد‌چپی نمانده، ولی انسان کامل نسفی هنوز مانده است.


تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 178
نویسنده : webattraction

برای «درخت ابدی»

چند سال پیش، به دعوت دوست عزیزی، به شرکتی رفتم که تازه مشغول ترجمه و تدوین یک مجله‌ی هفتگی «کمیک‌استریپ» شده بودند که حتی مجوز پخش آن را هم در مدرسه‌های دولتی گرفته بودند. کار در سطح حرفه‌ای بود و در نظرم جذاب. قرار بود بر سر این که در چه زمینه‌ای می‌توانم با آن‌ها همکاری کنم گفت‌وگو کنیم: شراکت کنم یا کار قلمی، یا هر دو. در لابه‌لای بحث‌ها، دوست عزیزم جمله‌ای گفت که هنوز توی گوشم زنگ می‌زند: «همه‌ی آدم‌ها بَدند، مگر این که عکسش ثابت شود!» وقتی این را از زبان او شنیدم، بی‌اختیار گفتم: «چقدر وحشتناک!»

روزگار بدی شده است، ولی آیا همه هم بد شده‌اند؟

همین ماه گذشته، به‌خاطر این که یکی از همکارانم نیاز به مبلغی داشت، ناچار به بچه‌ها گفتم که حقوقشان را یک هفته دیرتر پرداخت خواهم کرد. وقتی بچه‌ها ماجرا را فهمیدند که کسی از همکارانشان نیازمند است، همه بی‌استثنا و مصرّانه خواستند که حتی اگر دیرتر هم شده حقوقشان را بپردازم و اول مشکل دوست مشترکمان را حل کنم. حتی همکاری از من خواست، اگر لازم است، حقوق این ماهش را با یک ماه تأخیر بپردازم.

وقتی می‌بینم دوستی، بی‌سابقه‌ی صمیمیت و بی‌آن‌که من از او خواسته باشم، کتابی را که حدس زده لازم دارم برایم می‌خرد و به دفتر می‌آورَد، وقتی می‌بینم همسایه‌ای زنگ در ما را می‌زند و محترمانه از من اجازه می‌گیرد که چون مهمان دارد موقتاً ماشینش را جلو ِ پارکینگ ما بگذارد، وقتی می‌بینم کارت بیمه و ماشین کسی در کیفی جلو ِ خانه‌ی ما پیدا می‌شود و یابنده خودش را به آب و آتش می‌زند تا صاحبش را بیابد، وقتی می‌بینم کسی قطعه‌ای طلا یافته و به دفتر فنی می‌آید که برایش برگه‌ای را کپی کنند که رویش نوشته «یک قطعه طلا پیدا شده» و صاحب دفتر فنی حاضر نمی‌شود بابت تکثیر این برگه از او پولی بگیرد، وقتی مدیر طراز اول معتبرترین مؤسسه‌ی فرهنگی کشور به‌خاطر اخراج کارمندش کیفش را برمی‌دارد که برود، دلم آرام می‌شود: هنوز خوبی نمرده است. هنوز معنویتی اجتماعی در درونمان، یا در درون بعضی‌ها، هست که ما، یعنی دیگران، می‌توانیم به آن تکیه کنیم.

دیگر خسته شده‌ام از این جمله که همه دزد شده‌اند ــ و البته غالباً گوینده خود را جزو کسانی می‌داند که مالش را دزدیده‌اند ــ و همه باید برای ادامه‌ی حیات دست به کارهای خلاف بزنند. در جایی که مردمش این‌طور فکر می‌کنند، اگر کسی مثل من ادعا کند که خوبی‌ها را بیش از بدی‌ها می‌بیند، لابد در نظر این مردم، احمق و نادان و دست‌کم خوش‌خیالش می‌پندارند. اما این به آن معنا نیست که آگاهی و احتیاط را کنار بگذاریم. معمولاً گرگ‌صفتان از همین آرامش خاطر به درون اعتماد عمومی رخنه می‌کنند. اصلاً «لمپنیسم»، که در ایران به‌اشتباه به‌معنای «لات‌بودن» به‌کار می‌رود، به همین معناست: کسب درآمد به هر شیوه در شرایط بدِ اقتصادی.

در چنین وضعیت متناقضی که آدمی انگار روی بند راه می‌رود، چگونه با دیگران باید هم‌زیستی کرد؟ آیا باید آن‌قدر خوش‌خیال بود و به همه چندان اعتماد کرد که ببینی در بلندمدت تخصص و وقت خود را مفت از دست داده‌ای و در کوتاه‌مدت سرمایه‌ات را؟! یا باید آن‌قدر بدبین باشی که حتی در خلوت خود قدیمی‌ترین و صمیمی‌ترین و انسان‌ترین دوستانت را به چشم دزد نگاه کنی؟!

چند سال پیش، وقتی درباره‌ی موضوع دیگری با درخت ابدی حرف می‌زدم، تعبیر «معصومیت آگاهانه» را، گویا از ویلیام بلیک،  به‌کار برد که در این چند سال کوشیده‌ام در زندگی اجتماعی همین روش را اختیار کنم. معصومیت آگاهانه، به زعم من، یعنی نه آن‌قدر خوش‌خیال و نه این‌قدر بدبین... باید بدونِ بدبینی به دیگری اعتماد کرد، ولی نباید با خوش‌خیالی چشم را بر روی همه‌ی حرکات او بست؛ بلکه باید با دقت رفتار او را زیر نظر داشت. شاید بهتر باشد هنوز به توصیه‌ی روان‌شناسان اجتماعی شصت ـ هفتاد سال پیش گوش کنیم و با خود تکرار کنیم: «نه بدبین، نه خوش‌بین، بلکه واقع‌بین باید بود!»

حالا، با این روش که اختیار کرده‌ام، چندسالی است که نه ضرر بزرگ مالی کرده‌ام و نه وقتم را رایگان فروخته‌ام، در عین حال، از هم‌نشینی با دیگران هم لذت برده‌ام و آن‌ها را دزد و کلاه‌بردار نینگاشته‌ام و اگر کسی امروز به من بگوید «همه بَدند، مگر این که عکسش ثابت شود»، به‌جای این که به او بگویم «چقدر وحشتناک!»، به او می‌گویم: «به‌جای این که دیگران را متهم کنی، نگاه و رفتار خودت را اصلاح کن!»


تاریخ : جمعه 13 آذر 1394
بازدید : 199
نویسنده : webattraction

دوازده سال است که با دوستان هم‌کلاسی دوران دانشگاه در خانه‌ی ما جمع می‌شویم و شاه‌نامه می‌خوانیم. گاهی به یک بیت یا یک کلمه یا حتی یک آوا پیله می‌کنیم و تا به نتیجه‌ای مطلوب یا دست‌کم استنباطی محتمل، در حد معلومات خود،‌ نرسیم به بیت بعدی نمی‌رویم. پیش از جلسه، هر کسی خبری فرهنگی دارد می‌دهد و درباره‌ی خیلی چیزها بحث می‌کنیم. و بعد می‌رویم به سراغ خواندن شاه‌نامه، ولی گاه آنقدر بر سر یک کلمه یا یک بیت بحث می‌کنیم که پیش‌رفتمان کُند می‌شود و در طول یک جلسه فقط ده بیت می‌خوانیم. برای همین است که بعد از گذشت حدود دوازده سال هنوز تازه رسیده‌ایم به بخش «اشکانیان»، یعنی فقط دوسوم شاه‌نامه را با هم خوانده‌ایم.

اما در این سال‌ها تجربه‌ی جمعی کم‌نظیری یافته‌ایم: خواندن شاه‌نامه، بی آن که مرشد یا معلم یا پیری داشته باشیم. هیچ کسی در جمع ما معلم و استاد دیگران نیست و هیچ کسی هم نیست که از او چیزی نیاموزیم. همه هم معلمیم و هم شاگرد، هم پیریم و هم ره‌رو. می‌آموزیم و می‌آموزانیم. آنچه در نظرمان سنجیده می‌نماید بی‌پروا می‌گوییم و ‌آنچه در نظرمان تردیدآمیز، پرسشگرانه به زبان می‌آوریم.

نه از بیان نظر خود طفره می‌رویم و نه از طولانی‌شدن بحث درباره‌ی نکته‌ای می‌پرهیزیم. هیچ کسی از گفتن حدس‌های خود خجالت نمی‌کشد و هیچ موضوعی بی‌اهمیت نمی‌نماید. آموخته‌ایم که هیچ کسی بی‌اشتباه نیست و اشتباهات لزوماً ناآموختنی نیست. از اشتباهات خود آموخته‌ایم که هرگز به حدس اول خود اعتماد نکنیم، ولی حدس آخرمان را نیز چندان معتبر ندانیم. بحث‌هامان مجموعه‌ای است، گاه پراکنده و گاه پیوسته، از آنچه بدان اندیشیده‌ایم و یادداشت‌هامان چکیده‌ای است از آنچه بیان کرده‌ایم.

در این سال‌ها، که پا به پای هم پیر می‌شویم، با گرفتن دکتریِ یکی از این جمع، کف‌زنان به وجد آمده‌ایم و با مرگ همسر یکی دیگر، در آغوش هم، زار زار گریسته‌ایم. کسانی که به جمع ما آمدند و رفتند کم نبودند، ولی آنان که ماندند همان‌هایی بودند که آغاز کرده بودند. آمدن شاه‌نامه‌پژوهان برجسته در جمع ما بهره‌ی ما از این جمع را پربارتر کرد و ما را به ادامه‌ی کار ترغیب کرد. بارها جلسات را به‌سبب تنگی وقت و امکان تعطیل کرده‌ام، اما باز با گشایش کار، جلسات را از سر گرفته‌ایم. جلسات تدریس و جلسات کاری و قرار با مؤلفان و همکاران را در حد امکان به‌خاطر شاه‌نامه‌خوانی لغو می‌کنم و یکشنبه را دوست‌داشتنی‌ترین روز هفته می‌دانم.

پس از دوران نوجوانی و بی‌خبری، در همه‌ی عمرم، کم‌تر روزی بوده که نکته‌ای تازه فرانگیرم و یادداشت نکنم و غالباً آن روز، بیش از هر روز هفته، یکشنبه‌های شاه‌نامه‌خوانی بوده است. یکشنبه‌ها، پس از جلسه و بدرود با دوستان، سَبُک و بانشاط، شب را صبح می‌کنم و حرف‌های شنیدنی دوستان را گاه مدت‌ها با خود تکرار می‌کنم و خود را برای خواندن کتاب‌هایی که دوستان خوانده‌اند و درباره‌اش گفته‌اند آماده می‌کنم. کم‌تر چیزی را در زندگی‌ام به اندازه‌ی شاه‌نامه‌خوانی‌مان دوست دارم و هر هفته روزشماری می‌کنم تا یکشنبه‌مان بازرسد.

آن دو چیزی که سال‌هاست ما را گردِ هم می‌آورَد شاه‌نامه است و صمیمیت. بی‌شک هیچ‌یک از این دو بدون دیگری ممکن نبود جمعی دوازده‌ساله را بنیاد نهد و نگاه دارد. شاه‌نامه بی‌صمیمیت به جدالی علمی و دانشگاهی و شاید فخرفروشانه بدل می‌شد و صمیمیت بی شاه‌نامه به مهمانی حرف‌های پراکنده و چه بسا بی‌ربط.

در این سال‌ها، آنچه از شاه‌نامه آموخته‌ایم بسیار است: از میهن‌دوستی و خردورزی و شرافت گرفته تا تاریخ و اسطوره و حماسه. اما آنچه از شاه‌نامه‌خوانی آموخته‌ایم احترام به دیگری و دیدگاه اوست، حتی اگر کاملاً خلاف نظر ما باشد یا حتی در نظرمان ناپخته باشد و بی‌استناد. حالا، پس از گذشت این دوازده سال می‌توانم «هم‌اندیشی» را معنا کنم و برایش مصداقی بیاورم.


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران